در ستایش Resident Evil Requiem | تکامل فرمول کپکام پس از سه دهه تجربه
کمپانی ژاپنی کپکام دقیقا سه دهه پیش مسیری را آغاز نمود که شاید کمتر کسی فکر میکرد تا این حد پربار و درخشان باشد. فرنچایز رزیدنت اویل (Resident Evil) بدون هیچ تردیدی یکی از مهمترین و تاثیرگذارترین ستونها و پایههای ژانر وحشت به حساب میآید و علیرغم برخی پستی و بلندیها، هیچگاه به صورت کامل از عرصه رقابت خارج نشده است. در این میان جدیدترین و آخرین نسخه آن یعنی Resident Evil Requiem تجربهای به طرفداران هدیه میدهد که به نوعی هرآنچه کپکام طی سه دهه اخیر یاد گرفته را به اوج میرساند و صدالبته سوالات و ابهامات بسیاری حول محور آینده فرنچایز به وجود میآورد که در ادامه به آنها نیز خواهیم پرداخت.
برای درک بهتر ارزش و اهمیت Requiem به عنوان نقطه تکامل سری رزیدنت اویل، قصد دارم کمی ماجرا را شخصی کنم؛ بدین معنا که از تجارب اولیه و حس و حال خودم حین شلیک به سر زامبیها و مبارزه با هیولاهای عجیب و غریب و بعضا حالبهمزن برایتان بگویم. ماجرا از جایی آغاز شد که برادر بزرگترم روی کنسول فراموشنشدنی پلی استیشن ۲ مشغول تجربه Resident Evil 4 میشد و من باتوجه به سن و سالی که داشتم، تنها میتوانستم به تماشای آن اکتفا کنم و خودم جرات نگه داشتن کنترلر و پای گذاشتن در آن روستای دور افتاده اسپانیایی را نداشتم.
سالها گذشت تا به شخصه توانستم کم کم سر از چم و خم ویدیوگیم دربیاورم و خودم به تجربه بازیها بنشینم. به شکلی عجیب و جالب توجه، رزیدنت اویل ۶ نخستین اثر از این سری پرطرفدار بود که توانستم تجربه کنم؛ عنوانی که به زعم اکثر مخاطبان و منتقدان سرسخت، یکی از نسخههای ضعیفتر رزیدنت اویل به شمار میآید و دلیل آن هم تمرکز و تاکید بیش از حد روی عناصر اکشن است و رگههای چشمگیری از ژانر «وحشت و بقا» در آن مشاهده نمیشود. در هر صورت Resident Evil 6 برای فردی که تقریبا هیچ تجربه دست اولی در فرنچایز نداشت، هیجانانگیز و خاص بود و دریچهای شد تا بتوانم با شخصیتهای شگفتانگیز و جذابی مثل لیان، کریس و ایدا آشنا شوم.
در ادامه ماجرا بازیهای فرعی مثل Resident Evil Revelations و Revelations 2 سر راه من قرار گرفتند و هر یک در حد و اندازه خودشان سرگرمکننده بودند. همانطور که میدانید دورهای که اکنون از آن صحبت میکنیم، در حقیقت دوره افول رزیدنت اویل به حساب میآید و خیلی از طرفداران دل خوشی از آن ندارند. با تمام این اوصاف من به ناچار در همان سالها به شکل جدی وارد فضای ویدیوگیم شده بودم و کمابیش از تجاربی که داشتم لذت میبردم. طی این سالها انیمیشنهای مختلفی نیز با حضور لیان اس. کندی ساخته شده بود (از جمله Damntion و Degeneration) که تماشای آنها نیز مکمل رضایتبخشی به شمار میرفت.
در هر صورت این دوران نه چندان درخشان برای سری Resident Evil تا زمان انتشار قسمت هفتم ادامه داشت و از همان نقطه به بعد شاهد یک رشد، رنسانس و بازتولد حیرتانگیز برای فرنچایز بودیم. رزیدنت اویل ۷ ناگهان زاویه دوربین اول شخص را معرفی کرد تا حس غوطهوری بازیکنان به حداکثر برسد و در کنار آن با تمرکز کامل روی ریشهها – یعنی ترس خالص و تلاش بیوقفه برای بقا – این روایت که عمر سری پرسابقهاش به پایان رسیده را عملا زیر و رو ساخت. به طور کلی Resident Evil 7 و Resident Evil Village از جمله ترسناکترین بازیهای دو دهه اخیر محسوب میشوند و در بازیابی اعتبار کپکام نقش پررنگی ایفا نمودند.
البته بین عرضه این دو بازی اصلی از فرنچایز، ما همچنین شاهد توسعه و انتشار دو ریمیک جذاب نیز بودیم که تجربههای اولیه رزیدنت اویل را به شکل مدرن و شگفتانگیز بازسازی کردند. Resident Evil 2 Remake پس از حدود دو دهه بازیکنان را به اداره پلیس نمادین و خارقالعاده راکون سیتی بازگرداند، جایی که ما باید مدام به دنبال حل معما و فرار از دست مستر ایکس (Tyrant) باشیم. مدت کوتاهی پس از آن هم ریمیک Resident Evil 3 از راه رسید که خب به حق با انتقاداتی مواجه بود – از جمله کوتاه بودن بیش از حد گیمپلی، حذف برخی از جذابترین و بهترین بخشهای نسخه اصلی و حضورهای گهگاهی و لحظهای نمسیس طی بازی. اما با این وجود ریمیک قسمت سوم هم به طور کلی تجربه قابل قبول و رضایتبخشی بود که پس از سالهای طولانی جیل ولنتاین را به صحنه بازگرداند.
به عنوان آخرین مقدمه، ما ریمیک بهترین نسخه سری یعنی Resident Evil 4 را هم دریافت کردیم که عملکرد بهشدت شگفتآور و تحسینبرانگیزی داشت و تقریبا تمام منتقدان و مخاطبان لب به تمجید از آن گشودند. ریمیک رزیدنت اویل ۴ تا حد زیادی به نقاط قوت نسخه اصلی وفادار بود و علیرغم تغییر طراحی یک سری از مراحل، تجربهای بسیار نزدیک به آنچه در سال ۲۰۰۴ داشتیم ارائه نمود.
رزیدنت اویل ۹ و اوج هنر کپکام
حال اگر بخواهیم به شکل خیلی خلاصه و کوتاه Resident Evil Requiem را توصیف کنیم، شاید چنین جملهای آنچنان دور از ذهن نباشد: Requiem عصاره و ترکیب بهترینهای فرنچایز در سه دهه گذشته است؛ از اکشن نفسگیر رزیدنت اویل ۴ گرفته تا وحشت خالص قسمتهای هفتم و هشتم. به همین خاطر است که میگوییم رزیدنت اویل ۹ در واقع به نقطه تکامل سری تبدیل شده و هرآنچه تاکنون دیدهایم را به اوج رسانده است. و خب باتوجه به اینکه طی یک دهه اخیر، رزیدنت اویل جنبههای تازهای پیدا کرده بود، سازندگان تصمیم گرفتند Requiem را با همان دیدگاهها و ویژنهای مختلف خود به دو قسمت کاملا متفاوت تقسیمبندی کنند: یکی بخشهای مرتبط با گریس اشکرافت که روی وحشت مطلق و بقا تمرکز دارد و دیگری بخش لیان اس. کندی دوستداشتنی که بیشتر همان حس و حال رزیدنت اویل ۴ و اکشن آن را زنده میکند.
بیتجرگی شخصیت گریس و صدالبته پیشزمینه داستاناش باعث می شود تا ما با یک تجربه گیمپلی به شدت پرتنش، دشوار و پراسترس مواجه باشیم؛ جایی که هر گلوله قابل قیمتگذاری نیست و هر گیاه سبز رنگ حکم جام مقدس را دارد. از سوی دیگر بهرهگیری از دوربین اول شخص در این بخش باعث شده تا حس غوطهوری بازی به اوج خود برسد و بازیکن هر مواجهه با زامبیها و هر فرار از دست The Girl را با گوشت و پوست خود احساس کند. به شخصه اعتقاد دارم Resident Evil Requiem در بخشهای مرتبط با گریس از لحاظ کیفی در سطح بالاتری قرار دارد، اما خب این دلیل نمیشود بخش لیان دچار ضعف عجیب و غریب و ملموسی باشد.
اگر بخواهیم خیلی خودمانی صحبت کنیم، باید بگوییم عنصر بازگشت لیان اس. کندی به خودی خود یکی از مهمترین و جذابترین بخشهای Requiem به حساب میآید و شاید یکی از بهترین فنسرویسهای چند سال گذشته ویدیوگیم باشد. از سوی دیگر این انتخاب در طراحی دوگانه گیمپلی از لحاظ روایی نیز کاملا منطقی و بهجا است. مشخصا لیان پس از دههها مبارزه با تروریسم بیولوژیکی و پشت سر گذاشتن امثال مستر ایکس و سدلر و غیره دیگر ترس خاصی از این موجودات خونخوار ندارد و نمیتواند مثل گریس با هر صدا و حادثهای به خود بلرزد.
در هر صورت تجربه Resident Evil Requiem چنان برای من لذتبخش و رضایتبخش بود که تنها چند روز پس از اتمام پلیترو اول، برای بار دوم سراغ آن رفتم. شک ندارم اکنون با خود فکر کردهاید که این اصلا اتفاق عجیب یا خاصی نیست، اما خب به شخصه طی ۱۵ سال اخیر که به شکل جدی مشغول تجربه بازیهای ویدیویی بودهام، تاکنون چنین کاری نکرده بودم. تجربه چندین و چند باره آثاری مثل The Last of Us، The Witcher 3، سهگانه مترو، Inside، سایبرپانک و Dying Light در این سالها امری طبیعی بوده، اما چنین اتفاقی معمولا پس از فاصلهای حداقل چند ماهه رخ داده و نه به شکل بلافاصله.
ترکیب گیمپلی نفسگیر بخشهای مرتبط با گریس با هیجان و اعتیادی که در بخشهای لیان احساس میشود، باعث شد تا تجربه مجدد Requiem را ضروری ببینم. از سوی دیگر بازگشت به لوکیشنهای نمادینی چون اداره پلیس راکون آنچنان به دلم نشست که پس از دومین پلیترو قسمت نهم، سراغ ریمیک رزیدنت اویل ۲، ۳ و ۴ رفتم و احتمالا به زودی بقیه نسخههای اصلی سری را نیز – برای چندمین بار – تجربه کنم. پیش از Requiem من علیرغم علاقه قابل توجهی که به فرنچایز رزیدنت اویل داشتم، تقریبا هیچگاه حین نام بردن از ۱۰ یا حتی ۲۰ بازی محبوبم اشارهای به آن نمیکردم، اما اکنون این سری ترسناک جایگاه ویژهتری برایم پیدا کرده است.
از نکات مهم ماجرا اینجاست که به شخصه طرفدار سرسخت و پر و پا قرص ژانر وحشت نیستم و اغلب اوقات ترجیح میدهم زجر و استرسی که در یک اثر به خصوص – مثل Alien Isolation – تجربه کردهام را بار دیگر تجربه نکنم! با این حال سری رزیدنت اویل حس اعتیاد منحصر بهفرد و عجیبی دارد که باعث میشود بخواهم بارها و بارها به آن بازگردم. شاید یکی از عناصر ویژه این فرنچایز، طراحی بصری شگفتانگیز و کمنظیر آن باشد. کپکام از همان دوران آغاز حیات رزیدنت اویل، تلاش داشت محیط راکون سیتی، اداره پلیس، عمارت اسپنسر و … را به شکلی نمادین و چشمنواز طراحی کند؛ موضوعی که البته به خاطر محدودیتهای آن زمان خیلی هم مقدور نبود. اما خب امروزه میبینیم که دستاورهای فنی به حدی رسیده که کپکام میتواند زیباترین و مسحورکنندهترین محیطها را به ما هدیه دهد تا در آنها به اکتشاف و صدالبته زنده ماندن از دست موجودات عجیب و خونخوار مشغول شویم.
قدم بعدی برای Resident Evil چیست؟
کپکام از لحاظ فلسفی اکنون در همان نقطهای ایستاده که پیش از انتشار Resident Evil 7 ایستاده بود. و منظور از این حرف داشتن موضع ضعف نیست، بلکه موضوع به حضور در یک نقطه کلیدی و تعیینکننده بازمیگردد. بازی Resident Evil Requiem همانطور که چندین بار اشاره کردیم، تکامل نهایی تمام آن چیزی است که تاکنون در سری رزیدنت اویل دیدهایم. از طراحی مراحل و گرافیک بصری گرفته تا روایت داستان شخصیتهای مهمی مثل لیان، همه چیز در قسمت نهم رنگ و بوی تکامل داشت و نه «انقلاب». و خب زمانی که شما به قله کوه برسید، یک چالش مهم پیشرویتان قرار میگیرد: آیا میشود بالاتر از این هم رفت؟!
سری رزیدنت اویل اگر بخواهد در قسمتهای بعدی (با فاکتورگیری ریمیکهایی که در دست ساخت قرار دارد) کارهای مشابهی انجام دهد، به احتمال زیاد با انتقاد مواجه شود. ما نمونه بارز این اتفاق را در فرنچایز Assassin’s Creed دیدیم، جایی که یوبیسافت عملا وارد یک چرخه بیپایان و تکراری شده و هر بار هم تلاش میکند عناصر جدیدی وارد میدان کند، به سختی شکست میخورد. این اتفاق در واقع از سال ۲۰۱۱ آغاز شد، جایی که منتقدان برخورد چندان محبتآمیزی با Assassin’s Creed Revelations نداشتند و میگفتند این اثر صرفا همان فرمول بازیهای قبلی را یک قدم رو به جلو حرکت داده و خبری از نوآوری یا تغییرات معنادار نیست. پس از آن Assassin’s Creed 4: Black Flag (که نسخه ریمیک آن در آینده نهچندان دور عرضه خواهد شد) با ارائه یک سری تغییرات بنیادین دل طرفداران را به دست آورد، اما متاسفانه مسیر فرنچایز پس از آن دوباره به سمت سرازیری بود و هنوز هم که هنوزه در یک دهه اخیر ما نسخهای واقعا شایسته و درخور نام اساسینز کرید ندیدهایم.
بنابراین رزیدنت اویل هم در نقطه کنونی به یک انقلاب نیاز دارد؛ انقلابی که ضمن حفظ DNA فرنچایز، آن را وارد دوران تازه و درخشانی بکند و همزمان بتواند طرفداران خود را راضی نگه دارد. کپکام یک بار این کار را در سال ۲۰۱۷ و با قسمت هفتم انجام داد و حدودا یک دهه بسیار موفقیتآمیز را برای Resident Evil رقم زد. حال باید دید توسعهدهندگان ژاپنی میتوانند بار دیگر دست به چنین حرکت تحسینبرانگیزی بزنند یا نه.
از سوی دیگر مسئله روایی هم اهمیت والایی دارد. البته همانطور که در جریان هستید بحث داستان و روایت همیشه جزء نقاط ضعف سری رزیدنت اویل بوده و ما تا به امروز نسخهای که از نظر ادبی و داستانی بتواند در حد و اندازه آثاری چون Alan Wake 2 باشد، ندیدهایم. بنابراین انتظار مخاطبان از داستان در رزیدنت اویل هیچگاه بالا نبوده و نیست؛ اما مسئله مهم در اینجا، توجه به خط زمانی فرنچایز و شخصیتهای اصلی آن است. اکثر کاراکترهای تاثیرگذار و محبوب سری در حال حاضر سرنوشتی مبهم و نامشخص دارند و بسیاری از آنها چندین سال است که حتی حضوری کوتاه هم جلوی دوربین نداشتهاند.
جیل ولنتاین که در بازی اول همراه کریس بود، از همان سال ۱۹۹۸ (بازی رزیدنت اویل ۳) که در راکون سیتی بود، عملا رها شده و نمیدانیم که طی سه دهه اخیر مشغول چه فعالیتهایی بوده است. از سوی دیگر کریس ردفیلد هم نقش اصلیاش را در قسمت پنجم ایفا نمود، سپس در قسمت ششم یکی از کمپینهای اصلی را هدایت کرد و نهایتا در بازیهای هفتم و هشتم حضوری کوتاه و نه چندان تاثیرگذار داشت. وی حتی کوچکترین تاثیری روی داستان Requiem نگذاشت و صرفا اسم او را در سکانسهای پایانی شنیدیم. در کنار اینها شخصیتهایی چون شری (که نقش بهشدت کمرنگ و غیرمهمی در Requiem داشت)، ایدا وانگ، اشلی، جیک، هلنا و… هم هستند که سرنوشت دقیق و مشخصی پس از آخرین حضورشان در فرنچایز نداشتهاند.
به همین خاطر باید گفت کار کپکام در زمینه روایی از همه سختتر است، چراکه به خاطر ضعف عمیق رزیدنت اویل در دهه ۲۰۱۰ و تا پیش از انتشار نسخه هفتم، خیلی از شخصیتها فرصت حضور و درخشش پیدا نکردند. همچنین مسئله سن و سال هم به خاطر این وقفههای طولانی چالش ماجرا را بیشتر کرده، زیرا کسی مثل جیل ولنتاین اکنون بالای ۵۰ سال سن دارد و مشخص نیست اصلا میتواند به عنوان پروتاگونیست یک بازی جدید بازگردد یا خیر. یکی از مسیرهای جذاب برای دور زدن این چالش، ساخت عناوین فرعی (که اتفاقاتش در سالهای گذشته جریان داشته باشد) با محوریت این شخصیتها و پایان دادن شایسته به داستان آنهاست تا هم روایت کلی فرنچایز ضربه نخورد و هم طرفداران از سرانجام کاراکترهای مورد علاقهشان آگاه شوند.
در هر صورت کپکام طی یک دهه اخیر سابقه خوبی از خود برجای گذاشته و طرفداران میتوانند با خوشبینی و اعتماد چشمشان را به آینده فرنچایز بدوزند. در حال حاضر مشخص نیست نسخه اصلی و بعدی سری به چه سمت و سویی میرود؛ آیا قرار است گریس به یکی از محورهای کلیدی Resident Evil تبدیل شود، یا اینکه شاهد بازگشت شخصیتهای محبوب و تاثیرگذار سری خواهیم بود؟ تا زمان نگارش این مطلب ما تنها میدانیم چند ریمیک از رزیدنت اویل در دست ساخت است، از جمله ریمیک قسمت اول و همچنین Code Veronica. مشخصا برای دریافت اطلاعات دقیقتر و جزئيات بیشتر باید منتظر اعلامیههای رسمی کپکام بمانیم و همزمان از نسخههای مختلفی که در اختیار داریم لذت ببریم.










نظرات