۷ فیلم ترسناک که میتوانستند در قالب سریال موفقتر باشند (قسمت اول)
فیلمهای ترسناک همچنان مخاطبانی را که عاشق آدرنالین، لحظات غافلگیرکننده، جامپ اسکیر و صحنههای خونین هستند، به خود جذب میکنند. شاید مشکل اساسی این ژانر مسئله روایت و داستانسرایی باشد و متاسفانه هر فیلمی در ژانر وحشت نمیتواند به خوبی از پسِ آن برآید. چرا؟ چون برخی ایدهها فقط زمانی بهخوبی جواب میدهند که فرصت کافی برای شخصیتپردازی، ساخت معما و کاوش در عمق داستان وجود داشته باشد، نه اینکه بخواهند با عجله از یک صحنه ترسناک به صحنه بعدی بروند. در تلویزیون، ژانر وحشت زمان زیادی طول کشید تا جایگاه واقعی خود را پیدا کند اما وقتی به آن رسید، مخاطبان حسابی از آن استقبال کردند. در نتیجه امروزه سریالهایی داریم که عمیقتر، پیچیدهتر و بهشدت درگیرکنندهتر هستند. همین موضوع باعث میشود فکر کنیم که شاید برخی فیلمها میتوانستند از همان مراحل اولیه تولید، بهعنوان سریال طراحی شوند.
در این مقاله قصد داریم ۷ فیلم ترسناک را معرفی میکنیم که ورای عملکرد تجاری و فنیشان، احتمالا اگر از ابتدا به عنوان سریال برنامهریزی میشدند کیفیت بالاتری داشتند و به موفقیتهای بزرگتری میرسیدند. ما در بخش اول مقاله سه اثر برجسته را بررسی خواهیم کرد و مابقی آثار لیست در قسمت دوم معرفی خواهند شد. با مجله بازار همراه باشید.
۷. کریستین (Christine)

یکی از داستانهای استفن کینگ که مورد اقتباس قرار گرفت (و البته نتیجهاش خیلی موفق نبود)، «کریستین» است. ایده فیلم از آن دست ایدههایی است که در ابتدا محدود به نظر میرسد، اما در لایههای زیرین پتانسیل زیادی دارد. داستان درباره «آرنی کانینگهام»، نوجوانی گوشهگیر است که یک خودروی نفرینشده «پلیموث فیوری» مدل ۱۹۵۸ میخرد و به خاطر آن دچار تغییرات نگرانکنندهای میشود. این ماشین فقط آدم نمیکشد، بلکه عملا شخصیت سابق آرنی را از بین میبرد. متاسفانه مشکل اینجاست که در قالب یک فیلم، زمان کافی برای پرداختن درست به این دگردیسی وجود ندارد.
در طی فیلم آرنی خیلی زود به آدم دیگری تبدیل میشود و داستان به ندرت تاثیر این اتفاق بر دوستیها، روابط یا حتی هویت حقیقی او را بررسی میکند. اگر این اثر یک سریال بود، مخاطبان میتوانستند قدمبهقدم شاهدِ بلعیده شدنِ فرد توسط وسواس، منزوی شدن، پارانویا و وابستگی به ماشین باشند. علاوه بر این، فیلم «کریستین» پتانسیل زیادی را با نپرداختن به تاریخچه خودِ ماشین هدر میدهد. یک سریال میتوانست مالکان قبلی، مرگهای گذشته و میراث بزرگترِ این خودرو را بررسی کند.
۶. کابوس در خیابان الم (A Nightmare on Elm Street)

به عنوان یک کلاسیکِ مطلقِ ژانر وحشت، جالبترین نکته درباره «کابوس در خیابان الم» این است که گویی ذاتا برای حضور در تلویزیون ساخته شده. «فردی کروگر» هیولایی است که برای کشتن نوجوانان به خواب آنها نفوذ میکند؛ این یعنی هر قربانی میتوانست نوع کاملا متفاوتی از وحشت را به داستان بیاورد. مشکل اینجاست که اکثر فیلمها از این ایده بیشتر به عنوان بهانهای برای جلوههای بصری عجیب و غریب استفاده کردند تا راهی برای بررسی واقعگرایانه و عمیق شخصیتها. رویاها باید همه چیز را شخصیتر و آزاردهندهتر کنند، اما اغلب اوقات آنها فقط برای صحنههای شوکبرانگیز و جلوههای خلاقانه طراحی میشدند.
به علاوه، فیلم اصلی به این دلیل به یک کلاسیک تبدیل شد که دنبالههایش هیچگاه به آن سطح نرسیدند و چنین مشکلی در تلویزیون کمتر دیده میشود. هر اپیزود میتوانست ترسهای خاصِ مرتبط با شخصیتهای مختلف را مطرح کند و از رویاها به عنوان بازتابی از تروماهای آنها استفاده کند؛ چیزی که فیلمها گهگاه به آن اشاره میکنند اما هرگز به صورت حقیقی کاوش نمیکنند. خود شهر «اسپرینگوود» نیز پر از داستانهای ناگفته است، بنابراین فضای زیادی برای عمیق شدن در ریشههای فردی و تاریخچهی تاریک شهر وجود داشت. «کابوس در خیابان الم» بدون شک اثری نمادین است، اما اگر برای قالبی که بیشترین تناسب را با ایدهاش داشت ساخته میشد، میتوانست به چیزی حتی بزرگتر تبدیل شود.
۵. حلقه (The Ring)

امروزه کمتر از «حلقه» یاد میشود، اما نسل دهه هفتاد خودمان به یاد دارد که این فیلم چقدر آسیبزا و وحشتانگیز بود. داستان فیلم شخصیت «ریچل کلر» را دنبال میکند که درباره یک نوار ویدئویی نفرینشده تحقیق میکند – نواری که هر کسی آن را تماشا کند، دقیقا هفت روز بعد میمیرد. با باز شدنِ گرههای معما، او شروع به کنکاش در مورد هویت «سامارا» و چگونگی آغاز نفرین میکند. «حلقه» حقیقتا فیلم ترسناک جذابی است، زیرا وحشت ماوراءالطبیعه را با عناصر جنایی-تحقیقاتی ترکیب میکند و همین باعث تبدیل شدن آن به یک فرنچایز شد. اما نکته اینجاست که هرگز راه ثابتی برای گسترش اسطورهشناسیاش پیدا نکرد (حتی با وجود دنبالهها، پیشدرآمدها و نسخههای مختلف در طول سالها).
با تمام این اوصاف دنیای «حلقه» احتمالا در قالب اپیزودیک خیلی بهتر جواب میداد؛ جایی که جنبههای مختلف نفرین میتوانست به تدریج کشف شود. برای مثال، شمارش معکوسِ هفتروزه کاملا برای تلویزیون طراحی شده است و میتوانست به تنهایی با استفاده از کلیفهنگرها هیجان ایجاد کند. بهجای تمرکز صرف روی ریچل، یک سریال میتوانست قربانیان جدیدی را معرفی کند و واکنشهای کاملا متفاوتِ افراد به این نفرین را بررسی کند. فیلمهای The Ring قطعا لحظات بهیادماندنی زیادی دارند، اما شاید در قالب سریال امکان ساخت و پرداخت بیشتر هم برای ایده اصلی داستان ایجاد میشد.
منبع: Comicbook









نظرات