
۱۰ فیلم ترسناک برتر برای کودکان در تمام دوران
ساختن فیلمی ترسناک برای کودکان، کاری بسیار ظریف و دشوار است؛ اما آثاری که از پس این کار برمیآیند، میتوانند برای مخاطبان در هر سنی سرگرمکننده باشند. این فیلمها باید به اندازهای دلهرهآور باشند که ترس واقعی ایجاد کنند، اما نه آنقدر ترسناک که مخاطبان کمسنوسال را وادار کنند تا شش ماه بعد، شبها با روشن گذاشتن تمام چراغهای خانه به خواب بروند. بهترین فیلمهای ترسناک خانوادگی بهخوبی از عهدهی برقراری این تعادل برمیآیند.
بهترین نمونههای این ژانر از هیولاهای خلاقانه، فضاهای وهمآلود، ایدههای تاریک برگرفته از افسانههای پریان و تعلیقهای بازیگوشانه استفاده میکنند تا مخاطبان کمسنوسال را با هیجانهای ژانر وحشت آشنا کنند، بدون آنکه حس ماجراجویی و شگفتی را که از عناصر جذاب فیلمهای خانوادگی است، از بین ببرند. برخی از این فیلمها برای یک نسل کامل به آثار کلاسیک و دروازهای برای ورود به دنیای وحشت تبدیل شدند. برخی دیگر نیز ایدههایی بهطرز غافلگیرکنندهای تاریک را وارد جریان اصلی سرگرمی خانوادگی کردند و به مخاطبان کمسنوسال اعتماد کردند تا در کنار لحظات ترسناک، با مضامین احساسی و جدی داستان نیز مواجه شوند.
فیلمهای ترسناک کودکان اغلب بهجای تکیه بر شوک و غافلگیری، از تخیل بصری و فضاسازی بهره میبرند و همین ویژگی گاهی باعث میشود حتی از فیلمهای ترسناک بزرگسالان نیز تأثیرگذارتر باشند. سایهای در یک راهرو یا مادری خندان با دکمههایی بهجای چشم، میتواند بسیار ترسناکتر از سطلهایی پر از خون باشد. این فیلمها در استفاده از چنین عناصری به مهارت بالایی دست یافتهاند و در عین حال، تجربههایی خندهدار، احساسی و بهطرز غافلگیرکنندهای سالم و خانوادگی ارائه میکنند که اعضای خانواده میتوانند در کنار یکدیگر از تماشای آنها لذت ببرند.
خانه هیولا (۲۰۰۶)

در نگاه نخست، خانه هیولا شبیه یک ماجراجویی انیمیشنی نسبتاً معمولی دربارهی کودکانی است که در حال تحقیق دربارهی خانهای قدیمی و ترسناک در آن سوی خیابان هستند. اما فیلم سپس حقیقت هولناکی را آشکار میکند: خود خانه واقعاً زنده است و بهشدت تمایل دارد انسانها را بخورد. همین ایده بهتنهایی برای یک فیلم خانوادگی، بهشکل شگفتانگیزی دلهرهآور است.
خانه هیولا بهخوبی توانسته است حس ترسهای دوران کودکی را به تصویر بکشد. تقریباً در هر محلهای که دوران کودکی خود را در آن گذراندهایم، خانهای وجود داشت که هیچکس جرئت نمیکرد پس از تاریکی هوا به آن نزدیک شود. سبک اغراقشدهی انیمیشن نیز به ظاهر ناآشنای فیلم کمک میکند و فضای وهمآلود آن را تشدید میکند، بدون آنکه برای مخاطبان کمسنوسال به کابوسی واقعی تبدیل شود.
با وجود تمام لحظات ترسناک، خانه هیولا همچنان اثری بازیگوش و ماجراجویانه باقی میماند. در عین حال، فیلم به شکلی ظریف به موضوعاتی چون سوگ و تنهایی نیز میپردازد و در زیر تمام فریادها و دندانهای مصنوعی پرنده، عمقی احساسی و غافلگیرکننده ایجاد میکند.
کورالاین (۲۰۰۹)

کمتر فیلم خانوادگیای توانسته است به اندازهی کورالاین مخاطبان را دچار اضطراب و ناآرامی کند. داستان دربارهی دختر جوان و کسلشدهای است که دری مخفی پیدا میکند؛ دری که به نسخهای متفاوت از زندگی او راه دارد و در ابتدا همهچیز در آنجا بینقص به نظر میرسد. «مادر دیگر» مهربانتر است، غذاها طعم بهتری دارند و تمام مشکلات ناپدید شدهاند. تنها یک مشکل کوچک وجود دارد: روی چشمهای همه دکمه دوخته شده است.
همین تصویر بهتنهایی کافی بود تا جایگاه کورالاین را در تاریخ سینمای وحشت تثبیت کند. تکنیک استاپموشن به هر فریم فیلم کیفیتی دستساز و رؤیاگونه میدهد؛ کیفیتی که بهتدریج تغییر میکند و به چیزی عمیقاً دلهرهآور تبدیل میشود.

با آشکار شدن چهرهی واقعی «مادر دیگر»، فیلم بهطور محسوسی شدت میگیرد و به قلمرو وحشت روانشناختی نزدیک میشود. کورالاین به کودکان اعتماد میکند و آنها را مخاطبانی میداند که میتوانند با محتوای ترسناک، هوشمندانه مواجه شوند. همین رویکرد دقیقاً یکی از دلایلی است که باعث شده فیلم برای مخاطبان در هر سنی تا این اندازه تأثیرگذار و ماندگار باشد.
فرانکنوینی (۲۰۱۲)

تیم برتون بخش مهمی از مسیر حرفهای خود را بر تبدیل تصاویر وهمآلود و ترسناک به داستانهایی احساسی بنا کرده است و فرانکنوینی شاید خالصترین نمونهی این رویکرد باشد. این فیلم که با الهام از فرانکنشتاین ساخته شده، داستان ویکتور فرانکنشتاین، پسربچهای را دنبال میکند که در جریان یک طوفان، با استفاده از نیروی برق، سگ محبوبش اسپارکی را به زندگی بازمیگرداند. طبیعتاً این راز برای مدت زیادی پنهان نمیماند و خیلی زود تمام شهر درگیر آشوبی هیولایی میشود.
انیمیشن سیاهوسفید فیلم ظاهری شبیه فیلمهای کلاسیک ترسناک استودیوی یونیورسال به آن بخشیده است؛ با سایههای دراماتیک، قبرستانها، آسیابهای بادی و جمعیتهای خشمگین. برتون فیلم را سرشار از ارجاعهای علاقهمندانه به سینمای کلاسیک هیولاها کرده است و همین موضوع باعث میشود فرانکنوینی برای والدینی که قصد دارند کودکان خود را با تاریخ سینمای وحشت آشنا کنند، جذابیت ویژهای داشته باشد.
با وجود فضای گوتیک، فیلم در نهایت داستانی تأثیرگذار دربارهی سوگ و دوستی است. اسپارکیِ فرانکنوینی حتی پس از بازگشت از دنیای مردگان نیز همان سگ دوستداشتنی و دمجنبانی باقی میماند و همین ویژگی باعث میشود فیلم با وجود تمام عناصر ترسناک و گوتیک خود، همچنان اثری گرم و قابلارتباط باشد.
کابوس پیش از کریسمس (۱۹۹۳)

کابوس پیش از کریسمس هم یک فیلم کریسمسی است و هم فیلمی دربارهی هالووین و تصاویر وهمآلود را با فانتزی موزیکال به شکلی ترکیب میکند که کمتر فیلم دیگری توانسته آن را تکرار کند. داستان حول محور جک اسکلینگتون، پادشاه شهر هالووین، میچرخد؛ شخصیتی که شیفتهی کریسمس میشود و در نهایت، ناخواسته این جشن را به فاجعهای گوتیک تبدیل میکند.
فیلم از همان سکانس ابتدایی در قبرستان، زیباییشناسی کلاسیک آثار ترسناک را در آغوش میگیرد. اسکلتها در قبرستانها میرقصند، خونآشامها ساز مینوازند، هیولاها در گوشهوکنار کمین کردهاند و مخفیگاه اوگی بوگی چنان به نظر میرسد که گویی مستقیماً از یک کابوس کودکانه، البته از نوع مناسب برای کودکان، بیرون آمده است.

ترانههای دنی الفمن یکی از دلایل اصلی محبوبیت ماندگار فیلم هستند. قطعاتی مانند «This Is Halloween» با شور و انرژی مسری، عجیبوغریب بودن و حالوهوای ترسناک فیلم را جشن میگیرند، بدون آنکه مخاطب را واقعاً بترسانند. کابوس پیش از کریسمس در واقع از مخاطبان کمسنوسال دعوت میکند تا با خیال راحت از تصاویر ترسناک لذت ببرند و هیولاها را به موجوداتی عجیب و دوستداشتنی تبدیل میکند، نه تهدیدهایی هولناک.
پارانورمن (۲۰۱۲)

پارانورمن با هوشمندی کمدی ماورایی را با ایدههای ترسناک و بهطرز غافلگیرکنندهای پخته ترکیب میکند و یکی از هوشمندانهترین فیلمهای ترسناک خانوادگی از نظر پرداخت مضامین احساسی را به وجود میآورد. داستان دربارهی نورمن، پسربچهای تنهاست که میتواند با ارواح صحبت کند و تلاش میکند جلوی نفرین یک جادوگر را که قرنها قدمت دارد بگیرد؛ نفرینی که میتواند شهر کوچک محل زندگی او در ایالت ماساچوست را به آشوب بکشاند.
با وجود آنکه ایدهی اولیهی فیلم بازیگوشانه به نظر میرسد، پارانورمن با شدتی بسیار بیشتر از آنچه در بیشتر انیمیشنهای خانوادگی دیده میشود، به سراغ زامبیها، ارواح خشمگین و ذهنیت جمعی میرود. زامبیهای فیلم برای مخاطبان کمسنوسال به اندازهی کافی ترسناک هستند، بدون آنکه بیش از حد حالبههمزن و گروتسک باشند و فیلم بهخوبی میان طنز و وحشت تعادل برقرار میکند.
پارانورمن به موضوعاتی مانند زورگویی، ترس و سوءتفاهم میپردازد و این کار را به شکلی غافلگیرکننده متفکرانه انجام میدهد؛ آن هم در فیلمی که زائران مرده در آن تلوتلوخوران در خیابانهای شهر پرسه میزنند. همدلی نورمن در نهایت به بزرگترین نقطه قوت او تبدیل میشود و فیلم را به داستانی انسانی دربارهی افراد طردشده تبدیل میکند، در حالی که همچنان لحظات ترسناک و دلهرهآور فراوانی در خود دارد.
گرملینها (۱۹۸۴)

گرملینها ساختهی جو دانته به شکلی عجیب موفق میشود هم دوستداشتنی و بامزه باشد، هم آشفته و خندهدار و هم تا حدی آسیبزا و تروماتیک. داستان زمانی آغاز میشود که بیلی، نوجوان فیلم، در شب کریسمس موجودی مرموز به نام موگوای را بهعنوان هدیه دریافت میکند. برای نگهداری از این موجود، سه قانون بسیار مهم به او گفته میشود، اما تقریباً بلافاصله هر سه قانون زیر پا گذاشته میشوند.
نتیجه، هجوم گروهی از هیولاهای شیطانصفت به یک شهر کوچک است؛ موجوداتی بازیگوش که با لذت هر چیزی را که سر راهشان قرار بگیرد نابود میکنند. خود گرملینها نیز گاهی واقعاً ترسناک هستند و بهشدت از الگوهای رایج فیلمهای هیولایی استفاده میکنند.
با این حال، گرملینها هیچگاه حس سرگرمکننده و بازیگوشانهی خود را از دست نمیدهد. هیولاها کمتر شبیه قاتلانی توقفناپذیر هستند و بیشتر به دردسرسازهای شرور و کارتونی شباهت دارند که مخربترین مهمانی دنیا را به راه انداختهاند. فضای کریسمسی و طنز بازیگوشانهی فیلم باعث میشود تماشای آن همچنان برای مخاطب آسان باشد، حتی زمانی که برای فیلمی که معمولاً خانوادگی تلقی میشود، به شکل غافلگیرکنندهای به قلمرو وحشت واقعی نزدیک میشود.
خانواده آدامز (۱۹۹۱)

کمتر فیلمی توانسته است به اندازهی خانواده آدامز با چنین شور و لذتی عجیبوغریب بودن و عناصر ترسناک را به تصویر بکشد. فیلم بهجای آنکه هیولاها را تهدیدی برای شخصیتهای داستان نشان دهد، انتظارات مخاطب را کاملاً برعکس میکند و خانوادهی عجیب و گوتیک داستان را به دوستداشتنیترین شخصیتهای فیلم تبدیل میکند. آنها با رضایت در میان ابزارهای شکنجه، قبرستانها و دستهای قطعشده زندگی میکنند و همهی این موارد را بخشی کاملاً عادی از زندگی خانوادگی خود میدانند.
شخصیتهای شرور داستان در واقع از دل جامعهی متعارف میآیند؛ کسانی که این گوتهای عجیبوغریب را درک نمیکنند و قصد سوءاستفاده از آنها را دارند. در واقع، خانواده آدامز جشنی برای فردیت و متفاوت بودن است. اعضای خانواده آدامز ممکن است از نگاه دیگران ترسناک به نظر برسند، اما عمیقاً از یکدیگر حمایت میکنند و در پس تمام نمایشهای گوتیک خود، انسانهایی واقعاً مهربان هستند.
رائول جولیا و آنجلیکا هیوستون نیز جذابیت فراوانی به شخصیتهای گومز و مورتیشیا میبخشند و این زوج عجیبوغریب را به یکی از غیرمعمولترین اما دوستداشتنیترین روابط عاشقانهی تاریخ سینما تبدیل میکنند. خانوادهای که شیفتهی مرگ هستند، به شکلی عجیب میتوانند بسیار آرامشبخش باشند.
جادوگران (۱۹۹۰)

اقتباسهای سینمایی از آثار رولد دال اغلب حالوهوایی عجیب و تاریک دارند، اما جادوگران این ویژگی را به سطح کاملاً متفاوتی میرساند. داستان دربارهی پسربچهای است که متوجه میشود جادوگران بهطور مخفیانه وجود دارند و از کودکان متنفرند. بدتر از آن، آنها نقشهای طراحی کردهاند تا کودکان را با استفاده از معجونهای جادویی که در ظاهر شبیه آبنبات هستند، به موش تبدیل کنند.
آنجلیکا هیوستون در نقش «جادوگر اعظم» همچنان یکی از ترسناکترین شرورهای تاریخ سینمای کودک به شمار میرود. صحنهی دگردیسی او، زمانی که ظاهر انسانی خود را کنار میزند تا چهرهی واقعی و grotesque خود را آشکار کند، واقعاً نسلهای مختلفی از مخاطبان کمسنوسال را شوکه کرده است.
با وجود لحظات ترسناک، جادوگران به لطف انرژی ماجراجویانهی خود همچنان برای کودکان جذاب باقی میماند. تماشای کودکانی که بزرگسالان شرور را فریب میدهند و شکست میدهند، همواره لذتبخش است و طنز سیاه جادوگران نیز اجازه نمیدهد ترس فیلم بیش از حد سنگین شود. فضای فیلم به همان اندازهای خطرناک به نظر میرسد که داستانهای فانتزی کودکانه در بهترین حالت خود باید هیجانانگیز و پرمخاطره باشند.
بیتلجوس (۱۹۸۸)

تیم برتون در بیتلجوس جهان پس از مرگ را به سیرکی عجیبوغریب و ماورایی تبدیل میکند؛ جهانی مملو از کرمهای شنی، اتاقهای انتظار ارواح و جنگیرهایی که هیچ درکی از حرفهایگری ندارند. داستان دربارهی زوجی است که بهتازگی از دنیا رفتهاند و تلاش میکنند خانوادهی جدیدی را که در خانهشان ساکن شدهاند، بترسانند و از آنجا دور کنند. اما در این میان، بهطور تصادفی بیتلجوس، موجودی بهشدت آشوبگر، را برای «کمک» احضار میکنند.
بازی مایکل کیتون در نقش بیتلجوس سرشار از انرژی جنونآمیز است. او موجودی چندشآور، غیرقابلپیشبینی و گستاخ است که به شکلی عجیب، بینهایت سرگرمکننده نیز به نظر میرسد. فیلم نیز دائماً او را در میان تصاویر گوتیک و عناصر وهمآلود قرار میدهد.
با این حال، برتون در تمام طول فیلم لحن بازیگوشانه و مفرح خود را حفظ میکند. صحنهی مشهور تسخیر افراد حاضر بر سر میز شام، بیشتر شبیه یک اجرای هنری وهمآلود است تا یک صحنهی ترسناک و سبک کارتونی فیلم نیز مانع از آن میشود که عناصر تاریک داستان بیش از حد سنگین و ترسناک شوند. لیدیا، با بازی درخشان وینونا رایدر، نیز شخصیتی از جنس یک فرد بیرون از جمع در اختیار مخاطبان کمسنوسال قرار میدهد که میتوانند با او ارتباط برقرار کنند؛ دختری که یاد میگیرد بهجای ترسیدن از چیزهای عجیب، آنها را بپذیرد.
چیزی شرورانه به این سو میآید (۱۹۸۳)

دیزنی بهندرت وارد قلمرو وحشت صریح و تمامعیار میشد و همین موضوع باعث شده است چیزی شرورانه به این سو میآید در تاریخ این استودیو اثری بسیار متفاوت و غیرمعمول به نظر برسد. این فیلم که بر اساس رمانی از ری بردبری ساخته شده است، داستان دو پسربچه را دنبال میکند که پس از ورود یک شهربازی سیار و شوم به شهر کوچکشان، به اتفاقات اطراف خود مشکوک میشوند.
چیزی شرورانه به این سو میآید بیش از آنکه به جامپاسکر متکی باشد، بر فضاسازی تکیه دارد. خیابانهای پوشیده از مه، موسیقی وهمآلود شهربازی و صحنههای تاریک شبانه، بهتدریج حس هراسی را ایجاد میکنند که واقعاً ناآرامکننده است. شخصیت آقای دارک با بازی جاناتان پرایس نیز بهویژه بهیادماندنی است؛ چراکه او بهجای آنکه آشکارا هیولاوار به نظر برسد، شخصیتی آرام و کاریزماتیک دارد و همین ویژگی به شکلی عجیب او را ترسناکتر میکند.
با این حال، در هستهی اصلی داستان، موضوعاتی مانند بزرگ شدن، وسوسه و قدردانی از زندگی در شکل و شرایط کنونی آن قرار دارند. این مضامین کمک میکنند عناصر ماورایی فیلم در بستری انسانی قرار بگیرند و تمرکز داستان بر دوستی و شجاعت نیز باعث میشود عناصر ترسناک آن برای تماشای خانوادگی مناسب باقی بمانند.
منبع: Screenrant
دنیای جی تی ای 6 چه شکلیه؟ میزگیم با مریم خواجوی و امید لنون – قسمت دوم













نظرات