بهترین جملات پاتریک در کارتون باب اسفنجی
پاتریک (با صداپیشگی بیل فیجرباک) یکی از بهترین شخصیتهای «باباسفنجی شلوارمکعبی» و به طور کلی یکی از بزرگترین داراییهای شبکه نیکلودئون است.
مخاطبان در سراسر جهان همعقیدهاند که دیالوگهای او قیمت ندارند. پاتریک چه زمانی که گیج است، چه وقتی اعتمادبهنفس کاذب دارد، چه زمانی که ترسیده یا خوشحال است و چه وقتی که با بیخیالی به موضوعی اشاره میکند، به راحتی میتواند خنده را بر لب مخاطب بنشاند. شخصیت او همیشه لذتبخش است و این کارتون نمادین به خاطر وجود او قطعا جذابتر شده است.
پاتریک پیشنهاد داده بود که اهالی «بیکینی باتم» شهرشان را به جای دیگری هل بدهند (تا از دست یک کرم خاکی غولپیکر آلاسکایی خلاص شوند)، در واکنش به بمباران شدن با همبرگرهای خرچنگی بیشتر از چیزی که سفارش داده بود، از ترس فریاد کشیده و بعد از اصابت یک توپ بولینگ به سرش، خودش را با یک لولهکش اشتباه گرفته است. اینها همگی لحظاتی عالی هستند و آنقدر از این دست صحنهها زیاد است که نام بردن از همهشان سخت است. این یعنی بهترین دیالوگهای پاتریک به شدت خندهدار و منحصربهفرد هستند و از ظرافتهای رفتاری این ستاره دریایی، به گونهای استفاده میکنند که هیچ کلمه دیگری نمیتواند جایگزینشان شود.
«نه، من پاتریکم!»

جالبتر اینکه او از این تماسها توهین هم میشنود، انگار که تمام این مشتریها باید از پشت تلفن ببینند دارند با چه کسی حرف میزنند! این خود پاتریک همیشگی است
- اپیزود: «بازنده بزرگ صورتی»
- (فصل ۲، قسمت ۳الف)
شغل خیلی سادهای در رستوران خرچنگ به پاتریک سپرده شده است؛ جواب دادن به تلفنها و یادداشت کردن سفارشهای مردم. با این حال، ثابت میشود که همین وظیفه هم برای این کارآموز زیادی پیچیده است. هر بار که او تلفن را برمیدارد، مشتری میپرسد: «آیا اینجا رستوران خرچنگه؟». هر کس دیگری بود پاسخ مثبت میداد، اما نه پاتریک: «نه، من پاتریکم.» لحن او بار اول نسبتا خنثی است، اما با هر تماس بعدی که به همان شکل شروع میشود، او عصبانیتر میشود. بعد از اینکه او تلفن را روی سومین تماسگیرنده قطع کرد، اعلام میکند که او یک «خرچنگ کثیف» نیست. باب اسفنجی مجبور میشود توضیح دهد که «رستوران خرچنگ» در واقع اسم خود رستوران است. پاتریک باید از قبل این را میدانست، اما مهمتر از آن، باید میتوانست بعد از اینکه مردم مدام با همان سوال تماس گرفتند، این موضوع را قطعا بفهمد. این یکی از آن رفتارهای منطقی و در عین حال عجیبی است که فقط از پاتریک برمیآید.
«شماها دیگه کی هستین؟!»

تضاد بین پاتریک که با لذت در حال لیسیدن بستنیاش است و ناگهان وحشتزده و گیج میشود، قطعا عالی است
- اپیزود: «هفتهی پیش از خواب زمستانی»
- (فصل ۲، قسمت ۷الف)
باب اسفنجی بخش زیادی از این اپیزود (که یکی از بهترین قسمتهای ورزشی سریال است) را در حال فرار از دست سندی میگذراند؛ کسی که با ورزشهای سنگین و افراطی، او را از پا انداخته است. به طور مشخص، این اسفنج زیر خانه پاتریک پناه میگیرد. بعد از اینکه سندی با تلاش برای پیدا کردن باب اسفنجی، تمام اهالی «بیکینی باتم» را کلافه میکند، همه آنها تصمیم میگیرند در همانجا قایم شوند. بالاخره چه جایی کمتر از زیر یک سنگ جلب توجه میکند؟ این ماجرا به یکی از خندهدارترین پایانبندیهای کل سریال ختم میشود. پاتریک در تمام طول این قسمت غایب بوده و سکانس نهایی به ما میگوید که او کجا بوده است، خواربارفروشی. او یک کیسه خرید در یک دست و یک بستنی قیفی در دست دیگر دارد. ناگهان متوقف میشود و با دیدن آن همه چشم زیر خانهاش فریاد میزند: «شماها دیگه کی هستین؟!» کار سازندگان باباسفنجی همین است؛ تبدیل اتفاقی به شدت معمولی مثل برگشتن از خرید به یک صحنهی بینهایت مضحک.
«میدونی، روزی که اینا رو خریدم سفید بودن.»

همین جزئیات صمیمانه از زندگی روزمره پاتریک، این لباس زیر زرد و کثیف را به طلا تبدیل میکند
- اپیزود: «مسابقات آشپزی»
- (فصل ۲، قسمت ۱۹ب)
وقتی پاتریک در مسابقات آشپزی مقابل باب اسفنجی قرار میگیرد، آنها وارد یک کشتی میشوند و شلوار هر دویشان از تنشان میافتد. آنجاست که کاشف به عمل میآید باب اسفنجی لباس زیر صورتی پوشیده و پاتریک لباس زیر زرد به تن دارد. آنها متوجه میشوند که هنوز هم برای هم مهم هستند، پس دست از دعوا میکشند و با خوشحالی از استادیوم بیرون میروند. بعد، درست قبل از اینکه اپیزود تمام شود، پاتریک به بهترین دوستش میگوید: «میدونی، روزی که اینا رو خریدم سفید بودن.» عجب جزئیات بیربط، چندشآور و به شدت خندهداری! ظاهرا پاتریک آنقدر خودش را خیس کرده که لباس زیرهای سفید و تمیزش حالا رنگ زرد دائمی به خود گرفتهاند. این حقیقت که او با وجود اینکه اصلا سرش شلوغ نیست، مدام نمیتواند خودش را به دستشویی برساند، ماجرا را عجیبتر هم میکند. نشان ندادن واکنش باب اسفنجی به این حرف یک حرکت هوشمندانه بود، چون این جمله به خودی خود آنقدر مضحک است که هیچ جوابی لازم ندارد. مثل بسیاری از بهترین دیالوگهای پاتریک، این جمله هم هیچ ضرورتی برای پیشبرد داستان نداشت.
«تُپل…؟»

واقعا هنر میخواهد که یک شخصیت بتواند همزمان حس دلسوزی و خنده را در بیننده بیدار کند
- اپیزود: «ورود کوچولوها ممنوع»
- (فصل ۳، قسمت ۸الف)
پاتریک در هر حالتی که باشد، باز هم خندهدار است. در یک مبارزه ساختگی بین او و باب اسفنجی، ببینید چطور در کمتر از سه ثانیه از یک غم عمیق به خشمی بیامان تغییر وضعیت میدهد؛ آن هم فقط چون باب اسفنجی او را «تپل» صدا میزند. قرار است باب اسفنجی نقش یک آدم قلدر را بازی کند، اما زیادی در نقشش فرو میرود. پاتریک که قطعا روی وزنش حساس است، فراموش میکند که تمام اینها فقط تظاهر است و با ناباوری میگوید: «تپل…؟». در این لحظه صدای خشخش سوزن گرامافون شنیده میشود و موسیقی ناگهان بسیار غمانگیز و دراماتیک میشود. این یک کمدی عالی و شخصیتمحور است. این ستاره دریایی بعد از ریختن یک قطره اشک، کاملا از کوره در میرود و فریاد میزند: «هیچکس به من نمیگه تپل!» و یک چشم باب اسفنجی را بادمجان میکند؛ قبل از اینکه دوستش به او یادآوری کند که قرار بود نتیجه مبارزه برعکس باشد! پاتریک بیچاره؛ مخاطب در اینجا واقعا با او همدردی میکند.
«ایول، ساعت سه صبحه!»

تمام این جزئیات دست به دست هم میدهند تا او به یکی از خندهدارترین شخصیتهای تاریخ انیمیشن تبدیل شود
- اپیزود: «شیفت شب»
- (فصل ۲، قسمت ۱۶الف)
باب اسفنجی و اختاپوس مجبور میشوند شیفت شب را در رستوران خرچنگ بمانند، موضوعی که واقعا اختاپوس را کلافه کرده است. رستوران کاملا خالی است و هیچ نشانهای از آمدن مشتری هم دیده نمیشود. هر چه باشد، همانطور که اختاپوس با گلایه میگوید: «آخه کی ساعت سه صبح همبرگر خرچنگی میخواد؟». در همین لحظه صحنه قطع میشود به پاتریک که با صدای زنگ ساعتش از خواب بیدار میشود و با لبخندی پهن میگوید: «ایول، ساعت سه صبحه!». او در ادامه پتو را کنار میزند و یک همبرگر خرچنگی را درست در کنارش نمایان میکند. اینکه پاتریک کنار یک برگر فستفودی که لابد ساعتها پیش خریده و برای ساعت سه صبح نگه داشته، خوابش برده و حالا در حالی که فقط لباس زیر به تن دارد آن را میخورد، واقعا معرکه بود. او طوری ساعت را اعلام میکند که انگار این کار هر شب اوست و همین موضوع ماجرا را خندهدارتر میکند. هیچ راهی بهتر از این برای نقض حرف اختاپوس وجود نداشت جز اینکه نگاهی به روتین به شدت ناسالم زندگی پاتریک بیندازیم.
«اوه، شرق؟ فکر کردم گفتی غرب.»

لایههای بیتوجهی و جهالت در اینجا شگفتانگیز است و با این حال، هنوز هم باورپذیر است که پاتریک (و فقط پاتریک) بتواند چنین دستهگلی به آب بدهد
- اپیزود: «آرررغ!»
- فصل ۱، قسمت ۱۷الف)
باب اسفنجی، پاتریک و آقای خرچنگ برای پیدا کردن گنج دفن شده، طبق یک نقشه پیش میروند. متاسفانه آقای خرچنگ مسئولیت قطبنما را به پاتریک سپرده است. بعد از کلی پیادهروی، آقای خرچنگ از اینکه هنوز به علامت ضربدر نرسیدهاند گیج میشود. راهنما صریحا گفته بود: «ده هزار قدم به سمت شرق». پاتریک بعد از شنیدن این حرف میگوید: «اووه، شرق؟ فکر کردم گفتی غرب». آقای خرچنگ میپرسد اصلا از چه نوع قطبنمایی استفاده میکند و پاتریک یک قطبنمای معمولی را نشانش میدهد. آنجا میفهمیم که «وست» (Weest) فقط مدل تلفظ اشتباه او برای کلمه West (غرب) است. اشتباه شنیدن حرف بقیه یک بحث است؛ اما اینکه حرفی را اشتباه بشنوی چون اصلا تلفظ صحیح یک کلمه بسیار معمولی را بلد نیستی، بحث دیگری است! این همان دیالوگی است که پاتریک را از بقیه شخصیتهای احمق دنیای کارتون جدا میکند.
«من وومبو، تو وومبو، او/من وومبو…»

نیازی به گفتن نیست که برعکس کردن حرف روی کمربند، هیچ مشکلی را حل نمیکند
- اپیزود: «مرد دریا و پسر صدفی ۴»
- (فصل ۳، قسمت ۵الف)
اپیزود «مرد دریا و پسر صدفی ۴» که قطعا یکی از بهترین قسمتهای این دو ابرقهرمان است، درباره پیدا کردن کمربند «مرد دریا» توسط باباسفنجی است. حرف «M» روی این کمربند طبیعتا نماد نام این قهرمان است، اما پاتریک نظر دیگری دارد. بعد از اینکه باب اسفنجی بابت کوچک کردن تصادفی اختاپوس ابراز نگرانی میکند، پاتریک به او میگوید که «تنظیمات رو روی M گذاشتی که یعنی مینی (کوچک)، در حالی که باید روی W یعنی وومبو (بزرگ) باشه!» صرفا چون این کلمه با «جامبو» (به معنی غولپیکر) همقافیه است، دلیل نمیشود که واقعا وجود داشته باشد؛ خود باب اسفنجی هم فکر نمیکند «وومبو» کلمه واقعی باشد، اما پاتریک خیلی به خودش مطمئن است. او خیلی خونسرد شروع به صرف کردن این فعل میکند: «من وومبو، تو وومبو، او/من وومبو…». پاتریک حتی ادعا میکند که علمی برای مطالعهی وومبو به نام «وومبوشناسی» وجود دارد؛ موضوعی که یکی از مضحکترین و خندهدارترین زنجیرههای فکری خارج شده از دهان این ستاره دریایی را کامل میکند.
«این کیف پول من نیست.»

«گوی گیجکننده» هم در این اپیزود هست، اما این لجبازی حیرتانگیز و بیفایده در برابر پذیرش عقل سلیم، واقعا حماسی است
- اپیزود: «مرد دریا و پسر صدفی ۳»
- (فصل ۲، قسمت ۱۱الف)
در حالی که «مرد دریا» و «پسر صدفی» در تعطیلات هستند، باب اسفنجی و پاتریک مراقبت از مقر آنها یعنی «مرمالر» را بر عهده میگیرند. در نهایت، این دو نفر سعی میکنند به «منری» (Man Ray) یاد بدهند که چطور یک شهروند خوب باشد. بخشی از این فرآیند شامل این است که به این تبهکار نشان دهند چطور با ادب به کسی بگوید که کیف پولش روی زمین افتاده است. متاسفانه، سوژه این آزمایش پاتریک است و او با پافشاری بر اینکه کیف پولی که همین الان از دستش افتاده مال او نیست، تمام محاسبات را به هم میریزد. پاتریک احتمالا قصد ندارد منری را کلافه کند، اما در واقعیت همین اتفاق میافتد. منری مجبور میشود به استدلالهای منطقی تکیه کند و به پاتریک توضیح دهد چرا این کیف قطعا مال اوست. بعد از این گفتگوی به شدت کلافهکننده اما لذتبخش، پاتریک قبول میکند که تمام حرفهای منری منطقی است؛ اما وقتی این شاگرد به پاتریک میگوید «خب پس کیف رو بگیر»، پاتریک دوباره میگوید: «این کیف پول من نیست.»
«آیا سس مایونز هم یک سازه؟»

حماقت بیدلیل و حیرتانگیز او باعث شده تا اپیزود «گروه موسیقی نابغهها» احتمالا به بهترین قسمت از «دوران طلایی» باب اسفنجی تبدیل شود
- اپیزود: «گروه موسیقی نابغهها»
- (فصل ۲، قسمت ۱۵ب)
اختاپوس گروه بزرگی از اهالی «بیکینی باتم» را برای گروه مارش خود دور هم جمع کرده است. قرار است آنها در اواخر همان هفته در مسابقات «بابل بول» (Bubble Bowl) اجرا کنند، اما هیچکدامشان کوچکترین تجربهای ندارند. در واقع، آنها آنقدر نابلد هستند که یکی از آنها میپرسد: «آیا سس مایونز هم یک سازه؟». این شخصیت، طبق معمول کسی نیست جز پاتریک. او در اتاقی پر از جمعیت دستش را بلند میکند و این سوال را طوری میپرسد که انگار برای یک مبتدی، سوال کاملا منطقی و به جایی است. هیچ اثری از خجالت یا فروتنی در صدایش نیست؛ فقط کنجکاوی خالص! اختاپوس قطعا از این سوال کلافه شده است، اما کار پاتریک هنوز تمام نشده. او دوباره دستش را بلند میکند و اختاپوس که انگار از قبل میداند این ستاره دریایی میخواهد چه بگوید، پیش از اینکه سوالی پرسیده شود جواب میدهد: «تُرب کوهی هم ساز نیست!». کسی چه میداند چرا پاتریک فکر میکند چاشنیهای مختلف ممکن است ساز موسیقی باشند؟
«سازوکار درونی ذهن من یک معماست.»

تصویر ریختن شیر در ذهن پاتریک احتمالا دقیقترین توصیف از دنیای درونی اوست!
- اپیزود: «جعبهی اسرارآمیز»
- (فصل ۲، قسمت ۱۵الف)
باب اسفنجی میخواهد داخل جعبه مخفی پاتریک را ببیند، اما پاتریک اجازه نمیدهد. به همین خاطر، اسفنج شروع میکند به گفتن کلی راز به بهترین دوستش، طوری که پاتریک شوکه میشود. با این حال، او هنوز هم حاضر نیست محتویات جعبه را فاش کند. باب اسفنجی شاید مثل یک کتاب باز باشد که همه چیزش مشخص است، اما پاتریک معتقد است خودش پیچیدهتر از این حرفهاست: «سازوکار درونی ذهن من یک معماست.» نحوه بیان آرام این جمله (با چشمانی گرد شده و در حالی که جعبه را محکم چسبیده) به شکلی خندهدار، جدی و خودپسندانه است. اصلا چه کسی فکرش را میکرد او بتواند کلماتی مثل «سازوکار» و «معما» را به درستی در یک جمله به کار ببرد؟
با این حال، بهترین بخش ماجرا زمانی است که دوربین به سمت بالا حرکت میکند تا یک حباب فکر را نشان دهد که دقیقا همان چیزی را که در ذهن او میگذرد به تصویر میکشد: یک پاکت شیر واقعی که واژگون میشود و محتویاتش همه جا میریزد. تضاد بین ذهن جذاب و پیچیدهای که پاتریک ادعای داشتنش را دارد و آن صحنه مضحک، ساده و پیشپاافتادهای که در فکرش میگذرد، قطعا خندهدار است. این جمله باعث شده تا «جعبه اسرارآمیز» به یکی از بهترین اپیزودهای پاتریک در کل سریال تبدیل شود و تا به امروز یکی از مشهورترین دیالوگهای او باقی بماند. این پاتریک خالص است؛ به طرفداران نشان میدهد که این شخصیت بیخبر از همه جا چقدر، میتواند غیرقابلپیشبینی باشد.
کلام آخر
در نهایت، تمام این دیالوگها و لحظات به یادماندنی نشان میدهند که پاتریک صرفا یک شخصیت «احمق بامزه» نیست، بلکه نمونهای درخشان از کمدی کاملا شخصیتمحور است؛ شخصیتی که منطق مخصوص به خودش را دارد و دقیقا به همین دلیل، غیرقابلپیشبینی و فراموشنشدنی است. شوخیهای او نه فقط برای خنداندن، بلکه برای ساختن جهانی عجیب، صمیمی و زنده به کار میروند؛ جهانی که در آن سادهترین سوءتفاهمها، بیربطترین جملات و پیشپاافتادهترین جزئیات روزمره به طلا تبدیل میشوند. پاتریک با همین بیخیالی، ناآگاهی دوستداشتنی و صداقت کودکانهاش، قلب «باب اسفنجی شلوارمکعبی» را میسازد و ثابت میکند گاهی خندهدارترین حرفها، آنهایی هستند که اصلا قرار نبوده هوشمندانه باشند.
- چرا دیالوگهای پاتریک اینقدر ماندگار و خندهدار هستند؟
چون شوخیهای پاتریک مستقیما از شخصیت او میآیند، نه از موقعیتهای تصنعی. منطق عجیب، اعتمادبهنفس بیپایه و برداشتهای کاملا غلط اما صادقانهاش باعث میشود دیالوگها هم غیرقابلپیشبینی باشند و هم به طرز عجیبی باورپذیر. مخاطب میخندد، چون احساس میکند فقط «پاتریک» میتواند چنین حرفی را بزند.
- آیا پاتریک صرفا یک شخصیت احمق است؟
نه؛ پاتریک بیشتر از آنکه احمق باشد، صاحب نوعی منطق شخصی و کودکانه است. او دنیا را به شکلی متفاوت تفسیر میکند و همین زاویه دید خاص، منبع اصلی کمدی اوست. بسیاری از شوخیها دقیقا از برخورد این منطق عجیب با عقل سلیم دیگران شکل میگیرند.
- نقش پاتریک در موفقیت کارتون باب اسفنجی چقدر مهم است؟
پاتریک یکی از ستونهای اصلی جذابیت سریال است. او نه تنها تعادل کمدی فوقالعادهای در کنار باب اسفنجی ایجاد میکند، بلکه با دیالوگهای بیربط، جزئیات روزمره خندهدار و واکنشهای غیرمنتظرهاش، لحظاتی را میسازد که به امضای «دوران طلایی» سریال تبدیل شدهاند. بدون پاتریک، دنیای باب اسفنجی قطعا چیزی کم داشت.
منبع: Collider
رازهای یوتوب فارسی؛ میزگیم با سکشات – قسمت اول

نظرات