
دکتر دووم همیشه پیچیدهترین شرور مارول بوده و این داستان، آن را ثابت میکند
دکتر دووم بالاخره قرار است با فیلم انتقامجویان: روز رستاخیز (Avengers: Doomsday) پا به بزرگترین صحنه سینمایی مارول بگذارد؛ اما مثل همیشه، اگر طرفداران میخواهند این شخصیت را عمیقا درک کنند، باید به سراغ ریشههای او در کمیکبوکهای مارول بروند.
دووم این روزها در دنیای کمیک جایگاه بسیار جذابی دارد. او در رویداد شکار خون به جادوگر اعظم تبدیل شد و از این قدرت بیکران برای تسخیر جهان در داستان یک جهان تحت سلطه دووم استفاده کرد؛ روایتی که در نهایت با مرگ او به پایان رسید. با این حال، ما درباره ویکتور فون دووم صحبت میکنیم و او در قلمروهای فراتر از این دنیا نیز دشمنانی قسمخورده دارد؛ از جمله جهنم سوزان مفیستو که روح دووم را به چنگ آورده است.

اما او در این جهنم تنها نیست؛ استیو راجرز (کاپیتان آمریکا) نیز که با ضربات رد هالک به کما رفته، روحش به قلمرو تاریک مفیستو کشیده شده است. این دو در داستان فرشته جهنم با یکدیگر متحد شدهاند تا جهنم را از چنگال این ارباب شیطانی آزاد کنند. در سمت مقابل، مفیستو هم شوالیههای تاریک خود را برای سرکوب این شورش در اختیار دارد: رد اسکال و البته، اولین و تنها عشق واقعی دووم، یعنی والریا فرانزن؛ همان زنی که دووم او را به قتل رساند و برای کسب قدرت مطلق به شیاطین فروخت.
در شماره ۱۴ از سری چهاردهم کمیک کاپیتان آمریکا، شاهد تقابل نفسگیر دووم و والریا هستیم، اما این رویارویی تنها ابزاری برای نمایش یک مفهوم عمیقتر است: همکاری کاپیتان و دووم، و اینکه نماد آزادی آمریکا روی متفاوتی از پادشاه لاتوریا را میبیند. دووم شاید در نگاه اول شبیه به یک شرور کلیشهای به نظر برسد؛ یک پادشاه ظالم که خون رید ریچاردز را میریزد و از او متنفر است. اما همیشه لایههای پنهانی در شخصیت او وجود داشته و داستان فرشته جهنم، روی دیگر این مرد با نقاب آهنین را به خوانندگان و شخص کاپیتان نشان میدهد. در واقع، سری چهاردهم کاپیتان آمریکا با ظرافت خاصی به این شرور پرداخته و تمرکز اصلی این داستان جدید، افشای جنبهای کاملا متفاوت از روانشناسی ویکتور فون دووم است.

شکست والریا وجهه دیگری از بزرگترین پادشاه لاتوریا را نمایان کرد
سری چهاردهم کمیک کاپیتان آمریکا با یک فلشبک جذاب درباره اولین ماموریت کاپیتان برای دولت، پس از خروج از انجماد، آغاز شد. این داستان شخصیت دیوید کولتون را به عنوان کاپیتان آمریکای جدید معرفی کرد و این دو قهرمان با هم راهی ماموریتی پرخطر در لاتوریا شدند. کاپیتان در نهایت با دووم وارد نبردی سهمگین شد و با شورشیان لاتوریا که دووم آنها را مثل حشره له کرده بود، همپیمان گشت.
این روایات، دووم را در شرورانهترین و بیرحمترین حالت ممکن به تصویر کشید؛ هرچند او و کاپیتان در میان این درگیریها گفتگویی صمیمانه نیز داشتند و ویکتور اعتراف کرد که برای فداکاریهای کاپیتان در راستای آزادی لاتوریا در جنگ جهانی دوم چقدر احترام قائل است. او تلاش کرد با حیلهگری استیو را فریب دهد و وقتی نقشهاش نگرفت، به او حمله کرد تا مردی را که لحظاتی پیش میستود، از بین ببرد.

داستان بعدی این کمیک در زمان حال روایت میشود؛ جایی که دولتهای مختلف جهان در تلاشند تا پس از مرگ دووم در رویداد یک جهان تحت سلطه دووم، فناوریهای پیشرفته او را به سرقت ببرند؛ داستانی که به عواقب تاریک شرارتهای او میپرداخت. تا اینجای کار، فرشته جهنم نمای کاملا متفاوتی از دووم به ما نشان داده است؛ نه به عنوان یک دیکتاتور زرهپوش، بلکه به عنوان انسانی به نام ویکتور. او هنوز هم خشن و سرسخت بود، اما هالهای از پشیمانی نسبت به گذشته تاریکش در او موج میزد. حضور والریا در شماره ۱۳ میتوانست بدترین ویژگیهای شخصیتی او را بیدار کند، اما در کمال تعجب دیدیم که او به التماس افتاد و از والریا طلب بخشش کرد.
اگر بخواهیم صادق باشیم، این یک لحظه عظیم و تاریخی در سرگذشت دووم به شمار میرود. قربانی کردن والریا یکی از منفورترین و سیاهترین اقدامات اوست. مارول در طول سالیان متمادی با خلق داستانهایی مانند جنگهای پنهان و مرد آهنی بدنام تلاش کرده تا این شرور را رستگار کند و درست مانند داستان فرشته جهنم، او را به عنوان مردی آسیبپذیر در پس یک نقاب فلزی به تصویر بکشد. قتل والریا تنها جنایتی بود که هیچ طرفداری قادر به هضم و بخشش آن نبود و در تمام این تلاشها برای تطهیر شخصیت دووم، همیشه مانند سایهای شوم بر سر او سنگینی میکرد. اینکه فقط ببینیم او از احساس گناهش حرف میزند یک بحث است، اما اینکه این دو با هم روبرو شوند و دووم خالصانه از او طلب بخشش کند، نشاندهنده رشد چشمگیر او از زمان داستان غیرقابل تصور تا به امروز است.

شخصا دووم را به عنوان یک هیولای بیرحم دوست دارم، اما مانند بسیاری دیگر از هواداران پر و پا قرص این شخصیت، شیفته لحظات انسانیتر ویکتور فون دووم نیز هستم. در کمیک جنگهای پنهان، شاهد بودیم که این شرور به رید ریچاردز گفت که رید میتوانست خدای بهتری برای جهان باشد، و شجاعانه اعتراف کرد که ریچاردز انسان بهتری است. حالا شاهد این هستیم که او برای بدترین جنایت خود طلب مغفرت میکند. دقیقا به خاطر همین لحظه احساسی، فرشته جهنم به عنوان یکی از مهمترین و ماندگارترین داستانهای دووم در تاریخ کمیک ثبت خواهد شد.
رشد و تحول حیرتانگیز دووم در یک دهه گذشته
والریا فرانزن نماینده بخش بسیار مهمی از تاریخچه زندگی ویکتور فون دووم است. او از بسیاری جهات، نماد بخشهای انسانی و لطیف وجود دووم بود. او اولین دوست و اولین عشق واقعیاش بود، و رابطه عمیق آنها یکی از معدود نقاط روشن و عادی در زندگی پرآشوب او محسوب میشد؛ حتی قبل از مرگ تلخ والدینش، در دورانی که از دست نیروهای بیرحم حاکم محلی فرار میکردند.

وقتی خوانندگان برای اولین بار با شخصیت او آشنا شدند، والریا تمام تلاشش را کرد تا دووم را متقاعد سازد که زندگی پادشاهی را رها کرده و یک زندگی آرام و ساده را در کنار او بسازد. دووم این پیشنهاد را رد کرد و در نهایت او را برای رسیدن به قدرت بیشتر قربانی کرد و حتی از پوست او برای ساخت زره جادوییاش بهره برد. این هولناکترین اقدام او بود؛ جنایتی که همیشه مانند باری سنگین بر دوش اوست، چه زمانی که مولتیورس را از نابودی حتمی نجات میدهد، چه وقتی در قامت مرد آهنی با نیروهای شر میجنگد، و چه زمانی که به مردمش امکانات رفاهی و آموزشی رایگان ارائه میدهد. فرشته جهنم او را مجبور میکند تا مستقیما با بزرگترین گناه خود روبرو شود و کاری را انجام دهد که تا پیش از این برایش غیرممکن به نظر میرسید: او طلب بخشش کرد و حتی حاضر شد روح جاودانهاش را به والریا تقدیم کند.
این یک دکتر دووم کاملا متفاوت و پخته است. با وجود اینکه هنوز این احتمال پررنگ وجود دارد که در نهایت به همه خیانت کند، اما به نظر میرسد وقایع پایانی یک جهان تحت سلطه دووم عمیقا او را دگرگون کرده است؛ جایی که او با درماندگی و با استفاده از تمام دانش جادویی عظیم خود تقلا کرد تا راهی برای جبران کشته شدن تصادفی والریا ریچاردز پیدا کند.
منبع: Comicbook
فانترین سرور ماینکرفت ایران با ایجنت امین














[…] دکتر دووم همیشه پیچیدهترین شرور مارول بوده و این داست… […]