دایرهالمعارف بازیها برای کسانی که هنوز گیمر نیستند
دنیای گیمینگ در سال ۲۰۲۶ دیگر شباهتی به تصویر کلیشهای «دکمهزنیهای سریع» ندارد. امروز، ما با «سینمای تعاملی» و «مدیتیشن دیجیتال» طرف هستیم. اگر تا به حال جرات نکردهاید دسته بازی را به دست بگیرید، به این دلیل بوده که کسی بازی درستی را به شما معرفی نکرده است. در این لیست، ما از فرمول غرقشدگی استفاده میکنیم تا نشان دهیم چگونه سادگی در کنترل میتواند لذت روایت و بصری را به اوج برساند.
بخش اول: بهشتِ آرامش (Cozy Games)
۱. Stardew Valley
این بازی داستانی فراتر از کاشتن چند دانه گوجهفرنگی است. شما بازی را در نقش کارمندی شروع میکنید که در میان دیوارهای خاکستری یک شرکت بزرگ (Joja Corp) در حال خفه شدن است؛ تا اینکه نامهای از پدربزرگ فقیدتان پیدا میکنید که مزرعهای قدیمی را در دهکدهای دورافتاده به شما ارث داده است. گرافیک پیکسلی و رنگارنگ بازی، در کنار موسیقی که با تغییر فصلها عوض میشود، حسی از نوستالژی و امنیت را القا میکند. اینجا خبری از «باختن» نیست؛ شما هستید و زمینی که منتظر است تا با دستان شما دوباره زنده شود.
چرا این بازی برای غیرگیمرها معجزه میکند؟ چون ریتم زندگی را به دست خودتان میسپارد. میتوانید تمام روز را لب ساحل بنشینید و ماهیگیری کنید، یا وقتتان را صرف پیدا کردن هدیه مناسب برای همسایهای کنید که به او علاقه دارید. بازی به آرامی مکانیکهای خود را آموزش میدهد و هیچ فشاری برای پیشرفت سریع به شما نمیآورد. این بازی یک پناهگاه دیجیتال است که در آن سختکوشی شما همیشه با شکوفههای بهاری یا برداشت محصول پاییزه پاسخ داده میشود و حس کارآمدی را در شما زنده میکند.
۲. Animal Crossing: New Horizons
تصور کنید به جزیرهای سفر میکنید که در آن تنها وظیفه شما، زیباتر کردن محیط و چیدن دکوراسیون خانهتان است. در این بازی، شما با گروهی از حیوانات با نمک همسایه هستید که هر کدام شخصیت و تکیهکلامهای خاص خود را دارند. نکته شگفتانگیز این است که زمان در این بازی با ساعت واقعی دنیای شما هماهنگ است؛ اگر در واقعیت ساعت ۱۰ شب باشد، در جزیره هم ماه در آسمان است و فروشگاهها کمکم تعطیل میشوند. این هماهنگی باعث میشود بازی به بخشی از روتین روزانه شما تبدیل شود، مثل چک کردن اینستاگرام اما بسیار آرامبخشتر.
برای کسی که تا به حال بازی نکرده، Animal Crossing بهترین شروع است چون اصلاً حس «بازی کردن» به معنای سنتی را ندارد. هیچ دشمنی وجود ندارد و هیچ جان یا مرحلهای در کار نیست. شما فقط یاد میگیرید که چطور با توری پروانه بگیرید، چطور باغچه بسازید و چطور خانهتان را با وسایلی که پیدا میکنید تزیین کنید. این بازی حس مالکیت و خلاقیت را در شما بیدار میکند و اجازه میدهد در دنیایی که همه چیز آن تحت کنترل شماست، برای ساعتها از استرسهای دنیای واقعی دور شوید.
۳. Unpacking
این بازی ثابت میکند که برای روایت یک داستان فوقالعاده، لزوماً نیازی به دیالوگ یا شخصیتهای متحرک نیست. در Unpacking، شما در طول سالهای مختلف زندگی یک زن (از کودکی تا بزرگسالی)، هر بار که او به خانه جدیدی نقلمکان میکند، همراهش هستید. وظیفه شما ساده است: باز کردن کارتنها و چیدن وسایل در قفسهها و کمدها. از صدای لذتبخش قرار گرفتن یک کتاب روی چوب گرفته تا گرافیک هنری بسیار ظریف، همه چیز برای ایجاد یک تجربه «ذن» طراحی شده است.
قدرت اصلی این بازی در داستانی است که لابلای وسایل پنهان شده است. شما با دیدن یک عروسک کهنه که از خانه کودکی تا آپارتمان دانشجویی همراه او مانده، یا دیدن یک عکس دونفره که در خانه بعدی دیگر وجود ندارد، با غمها و شادیهای این شخصیت ناشناس ارتباط برقرار میکنید. برای غیرگیمرها، این بازی شبیه به یک پازل تعاملی است که مهارتهای چیدمان آنها را به چالش میکشد و همزمان، حسی از کنجکاوی و همدلی را در آنها برمیانگیزد.
۴. A Short Hike
این بازی کوتاه، تجربهای شبیه به یک تعطیلات آخر هفته در کوهستان است. شما نقش یک پرنده کوچک را دارید که به یک پارک ملی رفته تا به نوک قله برسد، جایی که تنها نقطه آنتندهی موبایل است. در طول مسیر، شما میتوانید پرواز کنید، شنا کنید و با شخصیتهای عجیبی که در مسیر هستند گپ بزنید. گرافیک بازی شبیه به نقاشیهای امپرسیونیستی است و آزادی عمل در آن به قدری زیاد است که میتوانید به کلی هدف اصلی را فراموش کنید و فقط از پرواز میان درختان لذت ببرید.
دلیل پیشنهاد این بازی به افراد مبتدی، سادگی بینظیر آن در کنترل و یادگیری است. بازی هیچ راه غلطی ندارد؛ شما نمیتوانید سقوط کنید یا بمیرید. هر جا که بروید، چیزی برای کشف کردن وجود دارد، خواه یک سکه قدیمی باشد یا یک دوست جدید که میخواهد با شما مسابقه بدهد. A Short Hike در کمتر از دو ساعت تمام میشود، اما حس سبکی و آرامشی که پس از اتمام آن به شما دست میدهد، تا روزها با شما خواهد ماند.
۵. Townscaper
اگر به دنبال چیزی هستید که حتی از بازیهای معمولی هم سادهتر باشد، Townscaper برای شماست. این بازی در واقع یک «ابزار اسباببازی» است. شما روی یک صفحه خالی از اقیانوس کلیک میکنید و به صورت جادویی، خانههای رنگارنگ، پلهها و باغچهها ظاهر میشوند. هوش مصنوعی بازی به صورت خودکار تشخیص میدهد که اگر دو خانه را کنار هم بگذارید، بین آنها یک ایوان زیبا بسازد یا اگر دور یک محیط را ببندید، آنجا را به یک حیاط خلوت تبدیل کند. صدای کلیکها و ظاهر شدن ساختمانها به قدری رضایتبخش است که میتواند ساعتها شما را هیپنوتیزم کند.
این اثر برای کسانی که از پیچیدگی بازیها میترسند، ایدهآل است چون عملاً هیچ قانونی ندارد. نه امتیازی در کار است، نه باختی و نه مرحلهای. شما فقط به غریزه زیباشناختی خود اعتماد میکنید و شهرهایی میسازید که شبیه به کارتپستالهای رویایی هستند. این بازی به خصوص برای افرادی که به معماری و طراحی علاقه دارند اما حوصله یادگیری نرمافزارهای پیچیده را ندارند، یک موهبت الهی است و قدرت خلاقیت نهفته در گیمینگ را به سادهترین شکل ممکن نشان میدهد.
بخش دوم: سینمای تعاملی (Narrative Games)
۶. Firewatch
در این بازی، شما نقش مردی به نام هنری را دارید که برای فرار از یک بحران بزرگ در زندگی شخصیاش، شغلی به عنوان دیدبان آتش در جنگلهای بکر وایومینگ قبول کرده است. تمام دارایی شما یک نقشه، یک قطبنما و یک بیسیم است که شما را به رییستان، دلیله، متصل میکند. جلوههای بصری بازی با رنگهای گرم و غروبهای نارنجی، یکی از زیباترین مناظری است که تا به حال در یک رسانه دیجیتال خلق شده است. تنهایی هنری در دل طبیعت، بستری میشود برای یکی از انسانیترین داستانهایی که تا به حال در گیمینگ روایت شده است.
نقطه قوت Firewatch برای غیرگیمرها، تمرکز مطلق آن بر گفتگو است. شما مدام با دلیله صحبت میکنید و گزینههایی که برای پاسخ انتخاب میکنید، رابطه شما را شکل میدهند. بازی هیچ نیازی به سرعت عمل بالا یا کشتن دشمنان ندارد؛ فقط پیادهروی در طبیعت و کشف رازهایی است که کمکم در جنگل فاش میشوند. این بازی به شما ثابت میکند که یک بازی ویدئویی میتواند به اندازه یک رمان برنده جایزه پولیتزر، عمیق و تاملبرانگیز باشد و شما را با سوالاتی درباره مسئولیتپذیری و فرار از واقعیت روبرو کند.
۷. Detroit: Become Human
این بازی شما را به سال ۲۰۳۸ میبرد؛ زمانی که رباتهای انساننما (اندرویدها) به بخشی از زندگی روزمره تبدیل شدهاند، اما به عنوان شهروندان درجه دوم با آنها رفتار میشود. شما کنترل سه اندروید مختلف را بر عهده دارید که هر کدام در موقعیتهای متفاوتی قرار دارند: یکی به دنبال آزادی است، دیگری به عنوان دستیار یک کارآگاه کار میکند و سومی به دنبال محافظت از یک کودک است. گرافیک بازی به قدری به واقعیت نزدیک است که گاهی فراموش میکنید در حال تماشای یک بازی هستید و نه یک فیلم سینمایی پرهزینه.
چیزی که Detroit را برای یک تازهوارد جذاب میکند، سیستم «انتخاب و نتیجه» است. هر حرکت شما، حتی یک دیالوگ ساده، میتواند مسیر داستان را به کلی عوض کند و منجر به مرگ یا زندگی شخصیتها شود. بازی در انتهای هر مرحله، نموداری از تصمیمات شما و پیامدهای آن را نشان میدهد که باعث میشود احساس کنید واقعاً بر سرنوشت این دنیای مجازی حاکم هستید. این بازی برای کسانی که عاشق سریالهایی مثل Black Mirror هستند، یک تجربه بینظیر و تکاندهنده خواهد بود.
۸. What Remains of Edith Finch
این بازی یک شاهکار در سبک «شبیهساز پیادهروی» است. شما در نقش ادیت، آخرین بازمانده خانواده فینچ، به خانه قدیمی و مرموز خانوادگیتان برمیگردید. این خانه شبیه به یک موجود زنده است که هر اتاق آن مهر و موم شده و داستان مرگ یکی از اعضای خانواده را روایت میکند. بازی با خلاقیتی وصفنشدنی، شما را به درون خاطرات این افراد میبرد؛ یک بار در نقش یک گربه ظاهر میشوید، بار دیگر در صفحات یک کمیکبوک حرکت میکنید و بار دیگر در حال تاببازی بر فراز یک دره هستید.
دلیل اصلی که باید این بازی را تجربه کنید، این است که درک شما را از «مرگ» و «میراث» تغییر میدهد. بازی به هیچ وجه سخت نیست و بیشتر شبیه به خواندن یک کتاب داستان مصور سه بعدی است. هر بخش از بازی مکانیک جدیدی را معرفی میکند که یادگیری آن فقط چند ثانیه طول میکشد. برای کسی که میخواهد ببیند گیمینگ چطور میتواند مرزهای روایتگری را جابهجا کند، Edith Finch بهترین و تاثیرگذارترین گزینه ممکن است که قلب شما را لمس خواهد کرد.
۹. Florence
فلورنس یک بازی کوتاه موبایلی است که شاید در کمتر از ۳۰ دقیقه تمام شود، اما تاثیر آن به اندازه یک فیلم عاشقانه ماندگار است. داستان درباره دختری به نام فلورنس است که درگیر یک زندگی تکراری شده، تا اینکه با پسری به نام کریش آشنا میشود. بازی از طریق تعاملات بسیار ساده، مراحل مختلف یک رابطه را نشان میدهد؛ از هیجان اولین قرار تا تلخی اولین دعوا و در نهایت جدایی و رشد شخصی.
هنر این بازی در این است که مفاهیم انتزاعی را به مکانیکهای بازی تبدیل میکند. مثلاً در ابتدای آشنایی، برای چیدن قطعات پازل گفتگو وقت زیادی صرف میکنید (چون انتخاب کلمات سخت است)، اما هر چه این دو نفر صمیمیتر میشوند، پازلها سادهتر و سریعتر حل میشوند. این ظرافتها باعث میشود که حتی کسانی که از تکنولوژی فراری هستند، به راحتی با فلورنس ارتباط برقرار کنند و بخشی از تجربه زیسته خود را در آینه این بازی ببینند.
۱۰. The Stanley Parable
اگر فکر میکنید بازیها همیشه باید جدی باشند، استنلی پارابل تمام پیشفرضهای شما را بهم میریزد. شما نقش استنلی، کارمند شماره ۴۲۷ را دارید که متوجه میشود تمام همکارانش ناپدید شدهاند. یک راوی با صدایی رسا شروع به روایت داستان شما میکند: «استنلی از درِ سمت چپ رفت…». حالا انتخاب با شماست؛ آیا واقعاً از درِ سمت چپ میروید یا برای لجبازی با راوی، از درِ سمت راست میروید؟ بازی به هر حرکت شما واکنش نشان میدهد و با طنزی سیاه، مفاهیم «اراده آزاد» و «ماهیت بازی» را به چالش میکشد.
این بازی برای غیرگیمرها عالی است چون کنترل آن فقط شامل راه رفتن و کلیک کردن است، اما محتوای آن به شدت هوشمندانه است. شما مدام با راوی بحث میکنید (بدون اینکه حرف بزنید، فقط با اعمالتان) و او هم با عصبانیت یا تمسخر به شما پاسخ میدهد. استنلی پارابل بیشتر شبیه به یک تئاتر تعاملی کمدی است که هر بار با انتخابهای متفاوت، پایان جدید و خندهداری را به شما نشان میدهد و ثابت میکند که در دنیای گیم، شما لزوماً نباید یک قهرمان باشید؛ گاهی فقط یک کارمند لجباز بودن هم کافی است!
بخش سوم: ورزش ذهن (Puzzle Games)
۱۱. Monument Valley
این بازی دقیقاً همان چیزی است که وقتی هنر نقاشی با مهندسی رویاها ترکیب شود، پدید میآید. شما کنترل پرنسس «آیدا» را بر عهده دارید که در میان سازههایی با معماری غیرممکن (الهام گرفته از آثار موریس اشر) قدم میزند. در این بازی، قوانین فیزیک اهمیتی ندارند؛ آنچه اهمیت دارد «زاویه دید» شماست. با چرخاندن یک چرخدنده یا جابهجا کردن یک سکو، مسیری که مسدود به نظر میرسید، ناگهان در یک خطای دید معمارانه به هم متصل میشود و راه را باز میکند. موسیقی ملایم و محیطهای خلوت و خوشرنگ بازی، حسی شبیه به تماشای یک تابلوی نقاشی متحرک را دارد که شما همزمان در حال ترمیم آن هستید.
برای کسی که از پیچیدگی میترسد، Monument Valley یک معجزه است. اینجا هیچ دکمهای برای پریدن یا حمله کردن وجود ندارد؛ تمام تعامل شما با لمس کردن یا کشیدن صفحه است. بازی به قدری هوشمندانه طراحی شده که بدون حتی یک کلمه راهنما، شما را به سمت حل معما هدایت میکند. هر مرحله مثل یک جعبه موسیقی کوچک است که وقتی معمای آن را حل میکنید، باز میشود و لذتی خالص از «فهمیدن» را به شما هدیه میدهد. این بازی ثابت میکند که چالشهای ذهنی میتوانند به جای ایجاد خستگی، بخشی از پروسه مدیتیشن و آرامش روزانه شما باشند.
۱۲. Portal 2
اگر بخواهم فقط یک بازی را نام ببرم که مفاهیم علمی را به خندهدارترین شکل ممکن آموزش میدهد، آن بازی قطعاً Portal 2 است. شما در یک آزمایشگاه بزرگ و متروکه بیدار میشوید و وسیلهای به نام «تفنگ پورتال» در دست دارید. این تفنگ دو سوراخ (دروازه) روی دیوارها ایجاد میکند: یکی آبی و دیگری نارنجی. اگر از دروازه آبی وارد شوید، از نارنجی خارج میشوید. تمام بازی بر پایه همین قانون ساده بنا شده است. اما نباید گول این سادگی را بخورید؛ معماها به تدریج چنان پیچیده و جذاب میشوند که برای حل کردنشان باید مثل یک فیزیکدان فکر کنید، بدون اینکه فرمولهای سخت ریاضی را بلد باشید.
اما چیزی که پورتا ۲ را برای غیرگیمرها به یک تجربه اجباری تبدیل میکند، شخصیتهای آن است. «گلادوس»، هوش مصنوعی که با لحنی رباتیک و طنزی به شدت سیاه مدام شما را تحقیر میکند، و «ویتلی»، ربات دستوپا چلفتی و پرحرف، باعث میشوند که شما لحظهای احساس تنهایی نکنید. بازی با ظرافت تمام، شما را از یک فرد مبتدی به یک استراتژیست تبدیل میکند که میتواند با استفاده از جاذبه و تکانش (Momentum)، از میان موانع غیرممکن عبور کند. پورتا ۲ یک کلاس درس در مورد «خلاقیت در محدودیت» است که با پایانی سینمایی و خیرهکننده، تا مدتها در ذهن شما باقی میماند.
۱۳. Wordle
شاید بپرسید یک بازی حدس کلمه ساده چطور به لیست «بهترینها» راه پیدا کرده؟ جواب در سادگی و قدرت اجتماعی آن نهفته است. در سال ۲۰۲۶، Wordle همچنان به عنوان بخشی از روتین صبحگاهی میلیونها نفر شناخته میشود. شما ۶ فرصت دارید تا یک کلمه ۵ حرفی را حدس بزنید. بعد از هر حدس، رنگ خانهها عوض میشود: سبز یعنی حرف در جای درست است، زرد یعنی حرف در کلمه هست اما جایش غلط است، و خاکستری یعنی کلاً چنین حرفی نداریم. این تمام ماجراست؛ نه گرافیک سهبعدی دارد و نه داستان پیچیده، اما به شدت اعتیادآور و رضایتبخش است.
جذابیت Wordle برای کسانی که گیمر نیستند در این است که فقط «یک بار در روز» میتوان آن را بازی کرد. این یعنی خبری از هدر دادن ساعتها وقت نیست. همچنین قابلیت به اشتراکگذاری نتایج بدون لو دادن کلمه، باعث شده که این بازی به یک زبان مشترک بین دوستان و خانوادهها تبدیل شود. اگر به دنبال تقویت دایره لغات انگلیسی خود هستید یا میخواهید هر روز صبح مغزتان را با یک چالش کوچک و شیرین بیدار کنید، Wordle بهترین گزینه است. این بازی ثابت میکند که گاهی کوچکترین ایدهها میتوانند بزرگترین تاثیرات را در پیوند دادن آدمها به هم داشته باشند.
۱۴. Gorogoa

Gorogoa
گوروگوآ یک پازل بصری است که تماماً با دست نقاشی شده و بیشتر شبیه به یک اثر هنری سورئال است تا یک بازی کامپیوتری. در این بازی، صفحه به چهار مربع تقسیم شده است. شما باید تصاویر داخل این مربعها را جابهجا کنید، روی بخشی از آنها زوم کنید یا آنها را لایه به لایه روی هم قرار دهید تا پیوندی بین داستانها ایجاد شود. مثلاً ممکن است تصویری از یک پنجره در یک قاب را روی تصویری از یک منظره در قاب دیگر بگذارید و ناگهان شخصیت بازی از پنجره وارد آن منظره شود. هیچ متنی در بازی وجود ندارد و تمام روایت از طریق استعارههای تصویری پیش میرود.
برای یک فرد غیرگیمر، Gorogoa تجربهای است که مرزهای تخیل را جابهجا میکند. حل کردن هر معما در این بازی با یک انیمیشن بسیار ظریف و زیبا همراه است که حس کشف یک راز باستانی را به شما میدهد. این بازی به شما یاد میدهد که چطور به جزئیات دقت کنید و چطور پدیدههای کاملاً بیربط را به هم متصل ببینید. زمان اتمام آن کوتاه است (حدود ۲ ساعت)، اما هر دقیقهاش پر از شگفتی است. اگر عاشق نقاشی، سمبلشناسی و قصههایی هستید که باید خودتان آنها را رمزگشایی کنید، گوروگوآ شما را مسحور خواهد کرد.
۱۵. Baba Is You
این بازی احتمالاً عجیبترین بازی معمایی است که تا به حال ساخته شده. در هر مرحله، تعدادی بلوک کلمه روی زمین قرار دارد، مثلاً: “BABA IS YOU” (بابا تو هستی)، “WALL IS STOP” (دیوار سد است) و “FLAG IS WIN” (پرچم پیروزی است). حالا بخش جالب ماجرا اینجاست: شما میتوانید این بلوکها را جابهجا کنید و قوانین بازی را تغییر دهید! اگر کلمه “STOP” را از کنار دیوار بردارید، میتوانید از میان دیوارها رد شوید. یا اگر کلمات را طوری بچینید که بشود “WALL IS YOU”، ناگهان شما به جای کاراکتر اصلی، به تمام دیوارهای توی صفحه تبدیل میشوید و با آنها حرکت میکنید!
چرا این بازی برای غیرگیمرها عالی است؟ چون به جای سرعت عمل، به «منطق» محض نیاز دارد. Baba Is You شما را وادار میکند تا مانند یک برنامهنویس یا یک فیلسوف فکر کنید. بازی به شما یاد میدهد که هیچ قانونی قطعی نیست و با تغییر نگاه و تعریف کلمات، میتوان ناممکنها را ممکن کرد. لذت زمانی که یک راه حل غیرمنطقی اما درست را در این بازی پیدا میکنید، با هیچ بازی دیگری قابل مقایسه نیست. این بازی جشنی برای هوش انسان است و به شما نشان میدهد که بازیهای ویدئویی میتوانند تا چه حد عمیق و ساختارشکن باشند.
بخش چهارم: خنده و همکاری
۱۶. Among Us (میان ما)
در سالهای اخیر کمتر کسی پیدا میشود که نام این بازی را نشنیده باشد، اما اگر هنوز آن را تجربه نکردهاید، باید بگویم که یکی از هیجانانگیزترین تجربههای اجتماعی قرن ۲۱ را از دست دادهاید. داستان در یک سفینه فضایی میگذرد. اکثر بازیکنان «خدمه» هستند که باید وظایف سادهای (مثل وصل کردن سیمها) را انجام دهند. اما در میان آنها، یک یا دو «شیاد» (Impostor) وجود دارد که هدفشان کشتن مخفیانه بقیه است. وقتی جسدی پیدا میشود، بازی متوقف شده و همه باید با هم چت کنند تا حدس بزنند خائن کیست.
قدرت Among Us در گرافیک یا گیمپلی آن نیست، بلکه در «روانشناسی» است. شما باید یاد بگیرید چطور دیگران را متقاعد کنید، چطور دروغهای بقیه را تشخیص دهید و اگر خائن هستید، چطور با خونسردی تمام تقصیر را گردن دیگری بیندازید! برای کسانی که گیمر نیستند، این بازی عالی است چون کنترلهای آن بسیار ابتدایی است و اصل ماجرا در حرف زدن و تعامل با دیگران میگذرد. این بازی به خصوص در جمعهای خانوادگی یا دوستانه، لحظاتی پر از خنده، تهمتهای بامزه و هیجان خالص را خلق میکند.
۱۷. Overcooked! All You Can Eat
این بازی که به آن «آزمون نهایی دوستی» هم میگویند، شما و دوستانتان را در نقش آشپزهایی قرار میدهد که باید سفارشهای مشتریان را در سریعترین زمان ممکن آماده کنند. اما آشپزخانههای این بازی معمولی نیستند؛ ممکن است وسط آشپزی، آشپزخانه دو تکه شود و روی دو کامیون در حال حرکت قرار بگیرد، یا در یک کشتی در حال غرق شدن مجبور به پختن سوپ شوید! یکی باید پیاز خرد کند، یکی ظرف بشوید، یکی غذا را بپزد و دیگری سرو کند. اگر هماهنگ نباشید، آشپزخانه آتش میگیرد و مشتریها عصبانی میشوند.
چرا یک غیرگیمر باید این بازی را انجام دهد؟ چون Overcooked به جای مهارت در کار با دسته، به «مدیریت بحران» و «ارتباط موثر» نیاز دارد. شما باید مدام با همتیمیهای خود فریاد بزنید (البته از نوع دوستانه!): «گوجه رو بنداز اینور!» یا «ظرفها رو بشور که غذا سوخت!». بازی به قدری پر هرجومرج و بامزه است که حتی اگر بدترین آشپز جهان هم باشید، از باختن در آن لذت میبرید. این بازی بهترین روش برای گرم کردن جو در مهمانیهاست و به شما نشان میدهد که همکاری تیمی چقدر میتواند سرگرمکننده باشد.
۱۸. It Takes Two
این بازی نه تنها بهترین بازی سال شد، بلکه انقلابی در بازیهای دونفره ایجاد کرد. داستان درباره زن و شوهری به نام «کودی» و «مِی» است که در آستانه طلاق هستند. دختر کوچک آنها که از این موضوع ناراحت است، آرزو میکند که آنها دوباره با هم خوب شوند و ناگهان پدر و مادرش تبدیل به دو عروسک کوچک میشوند. آنها برای اینکه به بدن واقعی خود برگردند، باید با هم همکاری کنند و از مراحل عجیبی (مثل جنگ با سنجابها یا سفر به درون ساعت قدیمی) عبور کنند. بازی به هیچ وجه تکنفره قابل انجام نیست و حتماً به یک پارتنر نیاز دارید.
برای زوجهایی که یکی از آنها گیمر نیست، این بازی «بهترین» انتخاب تاریخ است. هر مرحله از بازی یک مکانیک کاملاً جدید دارد؛ یک جا شما قدرت آهنربایی دارید و همسرتان چکش، جای دیگر شما زمان را کنترل میکنید و او کلون میسازد. تنوع بازی به قدری بالاست که هیچگاه خسته نمیشوید. اما فراتر از بازی، داستانِ ترمیم یک رابطه عاطفی شکسته است که با ظرافت پیکسارگونهای روایت میشود. It Takes Two به شما یاد میدهد که در زندگی، مثل بازی، برای عبور از سختترین موانع، فقط کافی است دست همدیگر را بگیرید.
۱۹. Just Dance 2026
اگر به دنبال بازیای هستید که شما را از روی کاناپه بلند کند و باعث تعریق و شادیتان شود، Just Dance تنها گزینه است. فرمول بازی ساده است: یک آهنگ انتخاب کنید، گوشی موبایلتان را در دست راست بگیرید (یا از سنسورهای کنسول استفاده کنید) و دقیقاً حرکاتی که شخصیت روی صفحه انجام میدهد را تقلید کنید. از آهنگهای روز پاپ گرفته تا نوستالژیهای دهههای ۸۰ و ۹۰، لیست آهنگهای بازی برای هر سلیقهای چیزی دارد.
جذابیت این بازی برای غیرگیمرها در این است که عملاً هیچ پیشنیاز فنی ندارد. هر کسی که بتواند بدنش را تکان دهد، میتواند بازی کند. Just Dance یک ورزش عالی است که در قالب بازی پنهان شده. همچنین بخش “Kids” برای کودکان و بخش رقابتی برای حرفهایترها وجود دارد. در مهمانیها، این بازی به سرعت یخ همه را میشکند و فضایی شاد و پر انرژی ایجاد میکند. این بازی به شما ثابت میکند که گیمینگ میتواند یک فعالیت فیزیکی سالم و جمعی باشد که به جای منزوی کردن آدمها، آنها را به وسط میدان میکشاند.
۲۰. Fall Guys
تصور کنید در یک مسابقه تلویزیونی مثل «قلعه تاکشی» شرکت کردهاید، اما به جای آدم، شما یک لوبیای رنگیِ دستوپا چلفتی هستید که لباس مرغ یا آناناس پوشیده است! در Fall Guys، شما به همراه ۶۰ بازیکن دیگر در یک سری مسابقات دو با مانع شرکت میکنید. موانع شامل چکشهای چرخان، توپهای غولپیکر و زمینهای لغزنده هستند. در هر مرحله تعدادی از بازیکنان حذف میشوند تا در نهایت یک نفر برنده تاج طلایی شود.
برای کسی که تا به حال دست به بازی نزده، Fall Guys خندهدارترین تجربه ممکن است. فیزیک بازی طوری طراحی شده که شخصیتها مدام روی هم میافتند و تلوتلو میخورند. کنترل بازی فقط شامل راه رفتن، پریدن و گرفتن است؛ پس یادگیری آن برای هر سنی (از ۵ سال تا ۹۵ سال) حدود ۳۰ ثانیه طول میکشد. باختن در این بازی اصلاً دردناک نیست چون تماشای سقوطِ لوبیاهای رنگی به قدری بامزه است که شما را به خنده میاندازد. این بازی نماد بارز «سرگرمی خالص» بدون هیچگونه استرس یا پیچیدگی است.
ای جان! بریم که ۲۰ تای دوم رو هم با جزییاتِ «فولاچدی» و پاراگرافهای پر و پیمان بنویسم تا این راهنما تبدیل بشه به همون مرجعی که هر کسی خوند، فرداش بره یه کنسول یا یه اکانت استیم بخره.
در این بخش وارد قلمروی بازیهایی میشیم که بیشتر شبیه «تجربههای معنوی» و «رویاهای شفاف» هستن. بازیهایی که بهت ثابت میکنن گیم فقط فشار دادن دکمه نیست، بلکه لمس کردنِ روحه.
بخش پنجم: سفر به اعماق روح (Artistic & Exploratory)
۲۱. Journey
وقتی از «هنر» در بازیهای ویدئویی صحبت میکنیم، Journey اولین نامی است که به ذهن میرسد. شما یک موجود ناشناس و شنلپوش هستید که در یک بیابان پهناور و بیپایان از خواب بیدار میشوید. در دوردست، کوهی با نوری درخشان بر قلهاش دیده میشود؛ این تمام راهنمایی است که بازی به شما میدهد. شما در میان شنهای طلایی که با ظرافت عجیبی طراحی شدهاند حرکت میکنید، از خرابههای باستانی بالا میروید و با وزش باد پرواز میکنید. موسیقی این بازی، که نامزد جایزه گرمی هم شده، با هر قدم شما تغییر میکند و احساساتی مثل تنهایی، امید و شکوه را مستقیماً به قلبتان تزریق میکند.
نکتهای که Journey را برای یک غیرگیمر به تجربهای تکاندهنده تبدیل میکند، سیستم همکاری آن است. در طول مسیر، ممکن است با مسافر دیگری برخورد کنید که او هم یک انسان واقعی در نقطهای دیگر از جهان است. شما نمیتوانید چت کنید یا نام هم را بپرسید؛ تنها راه ارتباطی شما یک صدای موزیکال ساده است. شما بدون هیچ کلامی به هم کمک میکنید، از سرمای کوهستان به هم پناه میبرید و با هم به قله میرسید. این بازی به شما یاد میدهد که زیباترین لحظات زندگی، نه در مقصد، بلکه در مسیر و در همراهی با کسانی است که شاید هرگز دوباره آنها را نبینیم.
۲۲. Abzû
اگر Journey سفری در دل کویر بود، Abzû شما را به جادوی بیکران اقیانوس میبرد. در این بازی شما نقش یک غواص را دارید که در اعماق آبهای نیلگون در حال اکتشاف است. اینجا خبری از کپسول اکسیژن یا خطر غرق شدن نیست؛ شما با آزادی کامل میان هزاران ماهی، دلفین و نهنگ شنا میکنید. گرافیک بازی به قدری رنگارنگ و زنده است که حس میکنید در حال تماشای مستندهای «سیاره زمین» هستید، با این تفاوت که خودتان کارگردان صحنه هستید. میتوانید روی بال یک نهنگ غولپیکر بنشینید و اجازه دهید شما را به اعماق تاریک و در عین حال درخشان اقیانوس ببرد.
برای کسی که تا به حال بازی نکرده، Abzû مثل یک جلسهی تراپی است. هیچ دشمنی برای کشتن وجود ندارد و هیچ استرسی برای تمام کردن مراحل حس نمیکنید. هدف اصلی بازی، «بودن» و «تماشا کردن» است. بازی با استفاده از نورپردازیهای خیرهکننده و موسیقی ارکسترال، شما را در وضعیتی قرار میدهد که روانشناسان به آن «تجرئی» (Sublime) میگویند؛ یعنی مواجهه با شکوهی که زبان از توصیف آن قاصر است. این بازی بهترین انتخاب برای پایان یک روز پرمشغله است تا تمام تنشهای دنیای واقعی را در آبهای دیجیتالیاش غرق کنید.
۲۳. Gris
گریس نام دختر جوانی است که در دنیای درونی خودش گم شده است؛ دنیایی که به دلیل یک تجربه تلخ و دردناک، تمام رنگهایش را از دست داده و خاکستری شده است. این بازی یک پلتفرمر (سکوبازی) ساده است، اما با ظاهری که شبیه به نقاشیهای آبرنگ دستی است. شما با گریس حرکت میکنید و با حل کردن معماهای بسیار ساده، رنگها را یکییکی به دنیا برمیگردانید. ابتدا قرمز (نماد خشم)، سپس سبز، آبی و در نهایت زرد. هر بار که رنگی برمیگردد، نه تنها محیط زیباتر میشود، بلکه تواناییهای گریس هم بیشتر میشود؛ انگار که او در حال ترمیم روح خودش است.
گریس برای غیرگیمرها یک «شعر تصویری» است. بازی هیچ دیالوگی ندارد و تمام داستان درباره مقابله با مراحل پنجگانه غم (انکار، خشم، چانه زدن، افسردگی و پذیرش) را از طریق استعارههای بصری روایت میکند. موسیقی پیانو در پسزمینه به قدری با اتمسفر بازی هماهنگ است که شما را در خود حل میکند. اگر به دنبال تجربهای هستید که نشان دهد چطور گیمینگ میتواند به موضوعات عمیق انسانی مثل سلامت روان و سوگواری بپردازد، گریس بدون شک انتخاب اول است. تماشای تبدیل شدن دنیای سیاه و سفید به یک تابلوی رنگارنگ، تجربهای است که هرگز فراموش نخواهید کرد.
۲۴. Sky: Children of the Light
این بازی که توسط سازندگان Journey ساخته شده، مفهوم «بازی اجتماعی» را به سطح جدیدی برده است. شما به عنوان یکی از فرزندان نور، وظیفه دارید ستارههای سقوط کرده را به خانهشان در میان صورتهای فلکی برگردانید. دنیای بازی از هفت قلمرو با تمهای مختلف (از دشتهای سرسبز تا بیابانهای طوفانی) تشکیل شده که میتوانید در آنها پرواز کنید. نکته کلیدی اینجاست که برای پیشرفت در بسیاری از بخشها، نیاز به «دوستی» دارید. اما دوستی در این بازی با دادن هدیه (شمع) و گرفتن دست همدیگر شروع میشود.
برای یک تازهوارد، Sky مثل یک پارک تفریحی دیجیتال است که در آن همه با هم مهربان هستند. شما میتوانید دست یک غریبه را بگیرید و او شما را در آسمانها به پرواز درآورد و نقاط مخفی را به شما نشان دهد. بازی به جای رقابت، بر پایه «بخشندگی» بنا شده است. جلوههای بصری بازی روی گوشیهای موبایل به قدری باکیفیت است که شما را شگفتزده میکند. اگر میخواهید در فضایی دور از فحاشی و خشونتِ بازیهای آنلاین معمولی، با آدمهایی از سراسر جهان ارتباطی انسانی و لطیف برقرار کنید، Sky پناهگاه شماست.
۲۵. Flower
تصور کنید شما باد هستید! بله، در بازی Flower شما کنترل وزش باد را بر عهده دارید. با حرکت دادن دسته بازی یا گوشی، باد را به حرکت در میآورید و با لمس کردن گلهای بسته، باعث شکوفایی آنها میشوید. هر گلی که باز میشود، یک گلبرگ به جریان باد شما اضافه میکند و در نهایت، شما دنبالهای طولانی و رنگارنگ از هزاران گلبرگ را در آسمان هدایت میکنید. هدف این است که به مناطق خاکستری و صنعتی بروید و با قدرت طبیعت، دوباره به آنها زندگی و رنگ ببخشید.
Flower یک بازی نیست، بلکه یک «تجربه حسی» است. کنترل بازی به قدری غریزی است که حتی مادربزرگ شما هم میتواند در عرض ۱۰ ثانیه آن را یاد بگیرد. بازی با استفاده از تضاد میان طبیعت و صنعت، پیامی زیستمحیطی را بدون حتی یک کلمه منتقل میکند. شنیدن صدای وزش باد در میان علفزارها و دیدن تبدیل شدن یک دشت مرده به بهشتی از گلها، حس پیروزی عجیبی به آدم میدهد. این بازی ثابت میکند که گاهی سادهترین ایدهها (مثل حرکت دادن گلبرگها در هوا) میتوانند عمیقترین لذتها را خلق کنند.
بخش ششم: دنیای بیپایان ساختوساز
۲۶. The Sims 4
سیمز ۴ نیاز به معرفی زیادی ندارد، اما در سال ۲۰۲۶ با هزاران محتوای جدید، به کاملترین شبیهساز زندگی تبدیل شده است. شما شخصیتهایی به نام «سیم» میسازید؛ از ظاهر و لباس گرفته تا ویژگیهای اخلاقی (مثلاً خلاق، بداخلاق یا عاشقپیشه). سپس برای آنها خانه میسازید و تمام جزییات زندگیشان را مدیریت میکنید. از اینکه چه شغلی داشته باشند تا اینکه با چه کسی ازدواج کنند یا حتی چه زمانی به دستشویی بروند! بازی مثل یک خانه عروسکی غولپیکر است که در آن هر اتفاقی ممکن است بیفتد.
چرا غیرگیمرها عاشق سیمز هستند؟ چون این بازی به شما قدرت «خداگونه» میدهد. میتوانید زندگی رویاییتان را که در واقعیت دستنیافتنی است بسازید، یا عمداً موقعیتهای خندهدار و فاجعهبار ایجاد کنید (مثل آتش گرفتن آشپزخانه وقتی سیمِ شما سعی میکند نیمرو درست کند!). سیستم طراحی ساختمان در سیمز ۴ به قدری پیشرفته و در عین حال ساده است که بسیاری از طراحان دکوراسیون داخلی از آن برای ایده گرفتن استفاده میکنند. سیمز بازیای است که هیچ پایانی ندارد و شما را وادار میکند تا قصههای خودتان را روایت کنید.
۲۷. Minecraft
ماینکرفت محبوبترین بازی تاریخ است و دلیل آن ساده است: «آزادی مطلق». اگرچه حالت بقای آن (جنگ با زامبیها) معروف است، اما برای یک غیرگیمر، حالت Creative جایی است که جادو اتفاق میافتد. در این حالت، شما جان بینهایت دارید، میتوانید پرواز کنید و به تمام بلوکهای جهان دسترسی دارید. دنیا مثل یک جعبه بزرگ از قطعات لگو است که تا افق ادامه دارد. میتوانید یک کلبه چوبی کوچک کنار رودخانه بسازید یا سعی کنید برج ایفل را بازسازی کنید.
ماینکرفت به شما اجازه میدهد کودک درونتان را آزاد کنید. هیچ راه درست یا غلطی برای بازی کردن وجود ندارد. بسیاری از افراد از ماینکرفت به عنوان یک ابزار آموزشی یا حتی فضایی برای جلسات کاری مجازی استفاده میکنند. در سال ۲۰۲۶، نسخههای با گرافیک بالای این بازی (Ray Tracing) باعث شدهاند که سازههای یخی یا شیشهای در بازی، مثل دنیای واقعی بدرخشند. اگر دوست دارید چیزی را از صفر بسازید و در دنیای خودتان پادشاهی کنید، ماینکرفت بوم نقاشی شماست.
۲۸. PowerWash Simulator
شاید در ابتدا فکر کنید: «چرا باید در یک بازی وقتم را تلف کنم تا یک ماشین کثیف را بشویم؟». اما کافی است فقط ۵ دقیقه دسته را به دست بگیرید تا متوجه شوید این یکی از اعتیادآورترین و رضایتبخشترین تجربههای تاریخ گیمینگ است. شما یک دستگاه واترجت دارید و باید جرمها و کثیفیهای غلیظ را از روی سطوح مختلف پاک کنید. صدای برخورد آب با فلز و دیدن محو شدن لکههای سیاه و نمایان شدن رنگ براق زیر آن، حسی از «نظم و پاکیزگی» را به مغز تزریب میکند که شبیه به هیچ چیز دیگری نیست.
این بازی برای کسانی که از استرس روزانه رنج میبرند یا به نظم (OCD) علاقه دارند، یک درمان واقعی است. بازی هیچ محدودیت زمانی یا فشاری ندارد. فقط شما هستید و یک حیاط کثیف که باید تمیز شود. وقتی یک بخش بزرگ را کاملاً تمیز میکنید، بازی با یک صدای «دینگ» ظریف به شما اطلاع میدهد که آن قسمت تمام شده است؛ این صدا عملاً باعث ترشح دوپامین در مغز میشود! PowerWash Simulator ثابت میکند که گیمینگ میتواند کارهای روزمره را به یک لذت مدیتیشنگونه تبدیل کند.
۲۹. Microsoft Flight Simulator
این بازی دقیقاً یک «شبیهساز» است؛ یعنی شرکت مایکروسافت با استفاده از نقشههای ماهوارهای و هوش مصنوعی، تمام کره زمین را با مقیاس ۱:۱ در این بازی بازسازی کرده است. شما میتوانید از هر فرودگاهی در جهان بلند شوید و بر فراز هر نقطهای که دوست دارید پرواز کنید. میخواهید ببینید سقف خانهتان از بالا چه شکلی است؟ یا دوست دارید غروب خورشید را بر فراز اهرام مصر ببینید؟ همه اینها با دقتی خیرهکننده ممکن است. سیستم آب و هوای بازی همزمان با دنیای واقعی تغییر میکند؛ یعنی اگر الان در تهران باران میبارد، در بازی هم در آسمان تهران باران خواهید دید.
برای غیرگیمرها، این بازی بهترین راه برای «جهانگردی از روی مبل» است. لازم نیست خلبان حرفهای باشید؛ بازی تنظیماتی دارد که تمام کارهای سخت را خودش انجام میدهد و شما فقط جهت هواپیما را تعیین میکنید. تماشای جنگلهای آمازون، قلههای هیمالیا یا چراغهای شهر نیویورک در شب، حسی از آزادی و وسعت جهان را به شما میدهد که در هیچ رسانه دیگری تجربه نمیکنید. این بازی بیشتر از اینکه یک بازی باشد، یک دستاورد تکنولوژیک است که پنجرهای به کل سیاره زمین باز میکند.
۳۰. Mini Metro
مینی مترو یک بازی استراتژی مینیمال است که در آن شما طراح خطوط متروی شهرهای بزرگ جهان (مثل لندن، پاریس یا تهران) هستید. ظاهر بازی دقیقاً شبیه به نقشههای مترو است؛ خطوط رنگی و اشکال هندسی ساده (دایره، مثلث و مربع) که نماد ایستگاهها هستند. وظیفه شما این است که با کشیدن خطوط بین این ایستگاهها، مسافران را به مقصد برسانید. هر چه شهر بزرگتر میشود، ایستگاههای بیشتری ظاهر میشوند و شما باید مدام خطوط خود را بازسازی کنید تا شبکه مترو از هم نپاشد.
جذابیت مینی مترو در «سادگیِ پیچیده» آن است. موسیقی بازی بر اساس حرکت قطارهای شما تولید میشود؛ پس هر چه شبکهی شما منظمتر باشد، موسیقی هم دلنشینتر خواهد بود. این بازی برای کسانی که عاشق سازماندهی و حل مسائل لجستیکی هستند، مثل یک پازل بیپایان است. مینی مترو به شما یاد میدهد که چطور در اوج شلوغی، با کمترین امکانات بهترین بازدهی را داشته باشید. این بازی به خصوص روی تبلت و موبایل، بهترین همراه برای زمانهایی است که منتظر چیزی هستید و میخواهید ذهنتان را به شکلی سازنده به چالش بکشید.
ای جانم به این اشتیاق! برویم که ۱۰ تای آخر را با چنان جزئیاتی بنویسم که پروندهی «گیمر نبودن» برای همیشه بسته شود. این بخش آخر اختصاص دارد به بازیهایی که یا روی گوشی موبایل جادو میکنند، یا داستانهایی دارند که تا سالها بعد از تمام کردنشان، وقتی به آنها فکر میکنید، لبخندی گوشهی لبتان مینشیند.
بریم برای فینالِ این لیستِ طلایی!
بخش هفتم: قصههای کوتاه و ماندگار
۳۱. Donut County
در نگاه اول، این بازی یک ایدهی خندهدار و مضحک دارد: شما نقش یک «سوراخ» را در زمین بازی میکنید! بله، یک سوراخ که توسط یک راکون بازیگوش به نام «بیکی» (BK) از طریق یک اپلیکیشن موبایل کنترل میشود. هر چیزی که داخل این سوراخ بیفتد، باعث میشود سوراخ بزرگتر شود. بازی از بلعیدن چند لنگه دمپایی و چمن شروع میشود و در نهایت به جایی میرسید که خانهها، ماشینها و حتی کوههای بزرگ را به درون خود میکشید. تمام اینها در حالی اتفاق میافتد که حیوانات شهر در عمق ۹۹۹ متری زمین دور یک آتش جمع شدهاند و با عصبانیت از راکون میپرسند که چرا خانههایشان را دزدیده است!
چرا این بازی برای شروع عالی است؟ چون «فیزیک» بازی به شدت رضایتبخش است. دیدن اینکه اشیاء چطور با صدای بامزه داخل سوراخ سقوط میکنند، نوعی لذتِ تخریبِ بیخطر را به شما منتقل میکند. طنز بازی بسیار مدرن و شبیه به میمهای اینترنتی است و دیالوگهای بین راکون و دوست صمیمیاش «میرا» شما را واقعاً میخنداند. Donut County در حدود ۲ ساعت تمام میشود، اما تجربهای است که به شما نشان میدهد چطور یک مکانیکِ بسیار ساده میتواند به یک داستانِ هوشمندانه دربارهی دوستی و مسئولیتپذیری تبدیل شود.
۳۲. To the Moon
آماده باشید که یکی از زیباترین و احساسیترین داستانهای زندگیتان را نه در یک کتاب یا فیلم، بلکه در یک بازی با گرافیکِ بسیار ساده و قدیمی تجربه کنید. داستان دربارهی دو دکتر است که شغل عجیبی دارند: آنها وارد خاطراتِ افرادی میشوند که در حال مرگ هستند تا آخرین آرزوی آنها را در ذهنشان برآورده کنند. بیمار آنها، پیرمردی به نام «جانی» است که میخواهد به ماه برود، اما خودش هم نمیداند چرا! شما در طول بازی، خاطرات جانی را از پیری به کودکی ورق میزنید تا ریشهی این آرزوی عجیب و رازِ رابطهی او با همسر فقیدش، «ریور»، را کشف کنید.
این بازی برای غیرگیمرها یک «شاهکارِ دراماتیک» است. هیچ معای پیچیده یا دشمنی در کار نیست؛ شما فقط در خاطرات قدم میزنید و تکههای پازلِ زندگی یک انسان را کنار هم میگذارید. موسیقی متن این بازی که با پیانو نواخته شده، به تنهایی میتواند اشک شما را سرازیر کند. To the Moon ثابت میکند که قدرت یک روایتِ انسانی و عمیق، بسیار فراتر از گرافیکهای پرزرقوبرق است. اگر میخواهید تجربهای داشته باشید که تا هفتهها ذهنتان را درگیر مفاهیمی مثل عشق، حسرت و خاطره کند، این بازی برای شما ساخته شده است.
۳۳. Later Alligator (بعداً میبینمت سوسمار!)
اگر عاشق انیمیشنهای سبکِ قدیمی و طنزهای پوچگرا هستید، Later Alligator شما را مسحور خواهد کرد. شما در نقش یک غریبه وارد شهر «آلیگیتور نیویورک» میشوید تا به یک تمساحِ بینهایت مضطرب به نام «پت» کمک کنید. پت فکر میکند که خانوادهاش قصد دارند در شب تولدش او را سر به نیست کنند! شما باید در شهر بچرخید، با اعضای عجیب و غریبِ خانوادهی او ملاقات کنید و با انجام مینیگیمهای (بازیهای کوچک) خندهدار، بفهمید که واقعاً چه نقشهای برای او کشیدهاند. گرافیک بازی شبیه به نقاشیهای دستی است که با خودکار کشیده شدهاند و هر فریم آن پر از جزئیات کمدی است.
دلیل جذابیت این بازی برای افراد تازهوارد، فضای شاد و بدون استرس آن است. هر شخصیت در این شهر، یک تیپ شخصیتی خندهدار دارد؛ از سوسماری که ادعای کارآگاه بودن دارد تا مادری که فقط به فکرِ پختنِ لازانیاست. بازی پر از جوکهای تصویری و زبانی است که اصلاً خستهکننده نمیشوند. Later Alligator به شما یاد میدهد که بازیهای ویدئویی میتوانند مثل یک قسمت طولانی و تعاملی از انیمیشنهای محبوبتان باشند که در آن شما همزمان هم تماشاگر هستید و هم قهرمانِ داستان.
۳۴. Coffee Talk
این بازی دقیقاً همان چیزی است که نامش میگوید: نشستن در یک کافه و گوش دادن به حرفهای دیگران. شما صاحب یک کافهی شبانه در شهر سیاتل هستید؛ اما سیاتلی که در آن انسانها در کنار موجودات افسانهای مثل الفها، اورکها و پریها زندگی میکنند. کار شما ساده است: انتخاب مواد اولیه (شیر، قهوه، زنجبیل و…) و درست کردن نوشیدنی گرم برای مشتریانی که از بارانِ بیرون به کافهی دنج شما پناه آوردهاند. در حین نوشیدن، آنها شروع به تعریف کردن مشکلاتِ مدرنشان میکنند؛ مشکلاتی که با وجودِ نژادِ عجیبشان، برای ما بسیار آشناست.
برای یک غیرگیمر، Coffee Talk مثل شنیدن یک پادکست آرامبخش (Lo-fi) است. موسیقی جازِ ملایمی که در پسزمینه پخش میشود و صدای بارش باران، فضایی را ایجاد میکند که میتوانید ساعتها در آن غرق شوید. بازی بر پایهی «همدلی» ساخته شده است؛ گاهی دادنِ یک فنجان چایِ داغ به جای قهوهی تلخ، میتواند مسیر زندگی یک مشتری را عوض کند. اگر به دنبال فضایی هستید که در آن نه سرعت مهم باشد و نه امتیاز، بلکه فقط «شنیدن» و «درک کردن» اهمیت داشته باشد، این بازی بهترین انتخاب برای شبهای تنهایی شماست.
۳۵. Alba: A Wildlife Adventure (آلبا: ماجراجویی در حیات وحش)
داستان دربارهی دختر کوچکی به نام آلبا است که برای گذراندن تعطیلات تابستانی به جزیرهای مدیترانهای پیش پدربزرگ و مادربزرگش میرود. اما او متوجه میشود که قرار است یک هتل بزرگ در محلِ ذخیرهگاه حیات وحش ساخته شود. آلبا با دوربین عکاسیاش و دوست صمیمیاش، تصمیم میگیرد ثابت کند که این جزیره ارزشِ نجات دادن دارد. شما در جزیره میچرخید، از پرندگان و حیوانات عکس میگیرید، زبالهها را جمع میکنید و به حیوانات آسیبدیده کمک میکنید تا با جمعآوری امضا، جلوی تخریب طبیعت را بگیرید.
این بازی حسِ خالصِ «کودکی و آزادی» را به شما برمیگرداند. کنترل بازی بسیار روان است و گشتوگذار در ساحل و تپههای جزیره، حسی از آرامشِ مطلق را به همراه دارد. Alba برای کسانی که به محیط زیست و عکاسی علاقه دارند، یک بهشت کوچک است. بازی هیچ خشونتی ندارد و پیامِ امیدبخشِ آن (اینکه یک نفرِ کوچک هم میتواند کارهای بزرگ انجام دهد) به قدری دلنشین است که بعد از تمام کردنش، دلتان میخواهد واقعاً به طبیعت بروید و از زیباییهایش لذت ببرید.
بخش هشتم: جادوی توی جیب
۳۶. Alto’s Odyssey
اگر فکر میکنید بازیهای موبایلی فقط برای وقتکشی در مترو هستند، آلتو نظر شما را عوض میکند. شما روی یک تخته (سندبورد) در میان شنهای روان بیابان، معابد باستانی و بالنهای غولپیکر حرکت میکنید. تنها کاری که باید انجام دهید، لمس کردن صفحه برای پریدن و پشتک زدن است. اما جادوی اصلی در «زیباییشناسی» بازی نهفته است. تغییرات داینامیکِ نور از طلوع خورشید تا شبهای مهتابی، همراه با موسیقی آرامبخش، این بازی را به یک اثر هنری متحرک تبدیل کرده است.
این بازی بخشی به نام “Zen Mode” دارد که در آن هیچ امتیازی وجود ندارد و شما هرگز نمیبازید. اگر بیفتید، با یک صدای ملایم دوباره بلند میشوید و به راهتان ادامه میدهید. این بخش مخصوص کسانی است که میخواهند از بازی به عنوان یک ابزار مدیتیشن استفاده کنند. Alto’s Odyssey ثابت میکند که یک بازی موبایل میتواند به قدری باکلاس و باشکوه باشد که شما را برای دقایقی از هیاهوی دنیای واقعی جدا کرده و به سفری در میان رویاهای بیابانی ببرد.
۳۷. Hidden Folks (آدمهای پنهان)
این بازی نسخهی دیجیتال و بسیار پیشرفتهی کتابهای «والدو کجاست؟» است. شما با صفحاتی بزرگ، سیاه و سفید و به شدت شلوغ روبرو هستید که تمام اجزای آن با دست نقاشی شدهاند. وظیفهی شما پیدا کردن آدمها یا اشیاء خاصی در این شلوغی است. اما تفاوت اینجاست که محیط کاملاً تعاملی است؛ باید روی درِ یک چادر بزنید تا باز شود، میوهها را از درخت بیندازید یا یک تمساح را قلقلک بدهید تا حرکت کند و چیزی که زیرش پنهان شده را ببینید.
نکتهی فوقالعاده خندهدار و جذابِ Hidden Folks، صداگذاری آن است. تمام صداهای بازی (صدای آب، پرندگان، ماشینها و…) توسط دهانِ انسان تولید شدهاند! این موضوع حسی از صمیمیت و شوخطبعی به بازی داده که در هیچ اثر دیگری پیدا نمیکنید. برای کسانی که به دنبال یک سرگرمی آرام و در عین حال به شدت درگیرکننده هستند، این بازی مثل یک ورزشِ تمرکزی برای چشم و ذهن است. پیدا کردنِ یک موجودِ کوچک در میانِ هزاران جزئیات، حسی از پیروزیِ شیرین را به شما منتقل میکند که به شدت اعتیادآور است.
۳۸. Reigns
تا به حال فکر کردهاید که اگر پادشاه بودید، چطور بر مملکت حکم میراندید؟ در Reigns، شما روی تخت پادشاهی نشستهاید و مشاوران، ارتش، کلیسا و مردم پیش شما میآیند و درخواستی مطرح میکنند. شما فقط دو گزینه دارید: کارت را به سمت «راست» بکشید (بله) یا به سمت «چپ» بکشید (خیر). دقیقاً مثل کار با اپلیکیشنِ تیندر! اما هر تصمیم شما روی چهار شاخصِ مذهب، مردم، ارتش و ثروت اثر میگذارد. اگر هر کدام از اینها به صفر یا صد برسد، حکومت شما به شکلی فجیع (و البته کمدی) به پایان میرسد.
این بازی برای غیرگیمرها عالی است چون کنترل آن را همه بلدند (کشیدن کارت روی صفحه). اما در پسِ این سادگی، یک استراتژیِ عمیق و داستانی مرموز نهفته است. شما بعد از مرگ، در نقشِ وارثِ پادشاه قبلی دوباره به دنیا میآیید و سعی میکنید اشتباهات قبلی را تکرار نکنید. دیالوگها بسیار کوتاه و تیز هستند و بازی با بیرحمی و طنز، به شما یاد میدهد که راضی نگه داشتنِ همه در یک زمان، غیرممکن است. این یک بازیِ مدیریتیِ سریع است که میتوانید در هر فرصتِ کوتاهی آن را بازی کنید و از عواقبِ عجیبِ تصمیماتتان لذت ببرید.
۳۹. Tiny Room Stories: Town Mystery
اگر عاشق رمانهای جنایی آگاتا کریستی یا اتاقهای فرار (Escape Rooms) هستید، این بازی موبایلی شما را شیفتهی خود میکند. شما یک کارآگاه خصوصی هستید که نامهای از پدرتان دریافت میکنید و به شهر کوچکی میروید، اما متوجه میشوید که شهر کاملاً خالی از سکنه است! شما باید وارد ساختمانهای مختلف شوید، معماها را حل کنید و رازِ ناپدید شدنِ مردم را بفهمید. ویژگیِ منحصربهفرد بازی این است که محیطها به صورت دیوراماهای سهبعدی کوچک (Tiny Rooms) هستند که میتوانید آنها را بچرخانید تا زوایای پنهان و کلیدها را پیدا کنید.
لذتِ این بازی در «کشف کردن» است. بازی از شما نمیخواهد که سریع باشید، بلکه از شما میخواهد که دقیق باشید. پیدا کردنِ رمزِ یک گاوصندوق یا فهمیدنِ نحوهی کارِ یک دستگاهِ قدیمی، حسِ نبوغِ کارآگاهی را در شما بیدار میکند. داستانِ بازی با پیشرفت در مراحل، لایههای جدیدی پیدا میکند و از یک جستجوی ساده به یک ماجرای علمی-تخیلی و مرموز تبدیل میشود. این بازی ثابت میکند که گوشی موبایل شما میتواند دریچهای به یک دنیای کارآگاهیِ بزرگ و پر از معما باشد.
۴۰. Mini Motorways
آخرین بازی لیست ما، برادرِ کوچکترِ Mini Metro است، اما این بار به جای قطار، با ماشینها و جادهها سر و کار دارید. شما باید بین خانهها و فروشگاههای رنگی، جاده بکشید تا ماشینها بتوانند به مقصد برسند. در ابتدا همه چیز آرام است، اما با شلوغ شدن شهر، باید از چراغ راهنما، پلها و بزرگراهها استفاده کنید تا ترافیک ایجاد نشود. اگر ماشینها بیش از حد در ترافیک بمانند، فروشگاهها تعطیل میشوند و بازی تمام میشود.
این بازی ترکیبی از استراتژی، طراحیِ بصری و آرامش است. رنگهای بازی بسیار تخت و مدرن (Minimalist) هستند و موسیقی با حرکتِ ماشینها ساخته میشود. برای یک غیرگیمر، این بازی مثلِ حل کردنِ یک جدولِ متقاطعِ مدرن است. دیدنِ اینکه جادههای دستسازِ شما چطور مثلِ رگهای یک موجودِ زنده کار میکنند، به شدت لذتبخش است. Mini Motorways به شما یاد میدهد که چطور در اوجِ پیچیدگی، سادگی را حفظ کنید. این بازی یکی از بهترین تجربههایی است که میتوانید در سال ۲۰۲۶ روی موبایل یا تبلت خود داشته باشید.
جمعبندی نهایی: گیمر بودن یک انتخاب نیست، یک تجربه است
در این سفر طولانی، از مزرعههای آرام Stardew Valley تا جادههای شلوغ Mini Motorways را با هم مرور کردیم. ۴۰ بازیای که دیدیم، ثابت میکنند که دنیای گیمینگ در سال ۲۰۲۶، دیگر فضایی دور از دسترس یا مخصوصِ افرادِ خاص نیست. این بازیها، ابزارهایی هستند برای:
- کاهش استرس: وقتی دنیای واقعی خیلی شلوغ میشود.
- تجربهی همدلی: وقتی میخواهیم از دیدِ دیگران به جهان نگاه کنیم.
- ورزش ذهنی: وقتی نیاز داریم مغزمان را با معماهای شیرین به چالش بکشیم.
فراموش نکنید که هیچکس «گیمر» به دنیا نمیآید. همهی ما فقط به دنبال داستانی میگردیم که در آن نقش داشته باشیم. اگر تا به امروز فکر میکردید این دنیا برای شما نیست، پیشنهاد میکنم فقط یکی از این ۴۰ مورد را بر اساسِ روحیهتان انتخاب کنید و به آن یک شانسِ کوچک بدهید. احتمالاً بعد از چند ساعت، متوجه میشوید که چرا میلیونها نفر در سراسر جهان، گیمینگ را «هنر هشتم» مینامند.
نظرات