تحلیل پایانبندی یکی از بهترین انیمههای تاریخ: قلعه متحرک هاول
بسیاری از آثار استودیو جیبلی (Studio Ghibli) با پایانی امیدبخش و در اوج به اتمام میرسند، اما در انیمه قلعه متحرک هاول (Howl’s Moving Castle)، این درونمایه به سطحی کاملاً متفاوت و جدید ارتقا پیدا میکند. پایانبندی این اثر، زنجیرهای از رویدادهای خوشبینانه و احساسی است که همزمان، هالهای از ابهام و عدم قطعیت را نیز برای مخاطب باقی میگذارد. پایان داستان، گرههای اصلی روایت را باز میکند و هارمونی ازدسترفته را به دنیایی که در آتش جنگ سوخته، بازمیگرداند.
با این حال، به دلیل سرعت بالای تغییرات در پیرنگ داستان، بسیاری از مخاطبان پس از تماشا همچنان احساس سردرگمی میکنند و دقیقاً نمیدانند قطعات پازل چگونه کنار هم چفت شدهاند. پایانبندی فیلم قطعاً کار میکند، اما به سبک منحصربهفردِ جیبلی. بخش عمدهای از این تأثیرگذاری، حاصل ترکیب نقاط داستانی شفاف با قصهگویی نمادین است.
این فیلم به تصاویر اجازه میدهد تا بهجای کلمات سخن بگویند. یک اعتراف صادقانه، هویت یک شخصیت را از نو میسازد و حافظه گمشده، بهعنوان پلی میان آینده دو نفر عمل میکند. دگرگونی شخصیت هاول، نشاندهنده قدرت ارتباط با دیگران در برابر انزواست. رشد شخصیت سوفی نیز آشکار میکند که شناخت ارزش وجودی خود، فارغ از قضاوتهای جامعه، تا چه حد حیاتی است. زمانی که قلعه در آسمان شناور میشود، تمام خطوط داستانی اصلی به سرانجام رسیدهاند. تصاویر نهایی، امیدِ احیاشده را جشن میگیرند و بر این باور تأکید میکنند که حتی آسیبدیدهترین قلبها نیز توانایی تغییر دارند.
حلقهها و سفر در زمان: سوفی چگونه به قلب هاول راه پیدا میکند؟
حلقههایی که در قلعه متحرک هاول میبینیم، صرفاً زیورآلاتی تصادفی نیستند؛ آنها لنگرگاههایی برای جادوی هاول و اتصال به کلسیفر (Calcifer) هستند. زمانی که هاول، سوفی را برای ملاقات با مادام سلیمان (Madam Suliman) به کینگزبری (Kingsbury) میفرستد، انگشتری نقرهای با نگینی سرخ در انگشت او میکند و اطمینان میدهد که این انگشتر حافظ او خواهد بود. وقتی سلیمان او را به دام میاندازد، نگین شروع به درخشش میکند و با کشش خود، سوفی را به سمت دروازه خانه راهنمایی میکند.
در این لحظه، انگشتر حکم قطبنمایی را دارد که همیشه جهتِ هاول و قلعه را نشان میدهد. بعدها، زمانی که قلعه درهمشکسته و تنها تختهسنگی از آن باقی مانده است، همان انگشتر سوفی را به گذشته هاول میبرد؛ جایی که ستارههای دنبالهدار در درهای سرسبز فرود میآیند و هاولِ نوجوان به استقبالشان میدود.
قلعه متحرک هاول هرگز روایت را برای توضیح قوانین این سفر در زمان متوقف نمیکند، اما الگو کاملاً روشن است. انگشتر از طریق قلب هاول به کلسیفر متصل است. وقتی درِ فیزیکی از بین میرود، تنها چیزی که برای نشان دادن باقی میماند، منشأ آن پیوند است. بنابراین انگشتر، سوفی را به لحظهای میکشاند که هاول قلبش را پیشکش میکند. سوفی تنها کسی است که تصویر کامل این معامله را میبیند. او شاهد است که هاولِ نوجوان ستارهای را میگیرد، آن را میبلعد و قلبش را برای زنده نگه داشتن آن ستاره تسلیم میکند. آن ستاره همان کلسیفر است.
هنگامی که سوفی در حال بازگشت به زمان حال است، خطاب به پسربچه فریاد میزند: «در آینده منتظرم باش». همین تکجمله، انگشتر را به بخشی از یک چرخه زمانی تبدیل میکند. هاول با خاطره دختری عجیب بزرگ میشود که در شبِ معاملهاش ظاهر شده بود. وقتی او سالها بعد سوفی را میبیند، در ناخودآگاهش میداند که این دختر اهمیت دارد. انگشتر پلی است که به سوفی اجازه میدهد نفرین هاول را درک کند و به هاول دلیلی میدهد تا به او اعتماد کند؛ بسیار پیشتر از آنکه سوفی بفهمد چه کاری انجام داده است.
سوفی هر سه نفرین اصلی را تا پایان داستان باطل میکند
تا لحظات پایانی قلعه متحرک هاول، سوفی موفق میشود سه نفرین بزرگ را بشکند: طلسم پیری خودش، قرارداد خطرناک میان هاول و کلسیفر، و طلسمی که شاهزاده جاستین (Prince Justin) را به مترسک یا همان کلهشلغمی (Turnip Head) تبدیل کرده بود. نفرین خودِ سوفی زمانی آغاز میشود که جادوگر ویست (Witch of the Waste) او را به پیرزنی فرتوت تبدیل میکند. این طلسم ریشه در عدم اعتمادبهنفس سوفی دارد. او پیش از طلسم هم باور داشت که ظاهری ساده و خستهکننده دارد، بنابراین پیر شدنِ ناگهانی صرفاً این باور ذهنی را روی بدنش تثبیت کرد.
در طول فیلم، ظاهر سوفی متناسب با تغییر طرز فکرش تغییر میکند. تا پایان داستان، سوفی دیگر خود را شخصیتی حاشیهای در زندگی دیگران نمیبیند. زمانی که او عملاً قلب هاول را حمل میکند و ماندن با او را برمیگزیند، دیگر خوراکی برای تغذیه نفرین باقی نمیماند.
نفرین هاول و کلسیفر، همان قرارداد جادویی است که در دشت ستارهها بسته شد. هاول قلبش را به کلسیفر داد تا هر دو زنده و قدرتمند بمانند، اما به بهایی سنگین. هاول بخشی از مرکز عواطفش را از دست داد و با هر بار استفاده زیاد از جادو، آرامآرام به هیولا تبدیل میشد. کلسیفر نیز اسیر قلعه و آن قلب شد.
سوفی کسی است که بالاخره قلب را میبیند. در میان ویرانههای قلعه، سوفی با ملایمت قلب را از جادوگر ویست میخواهد. جادوگر سرانجام رضایت میدهد، زیرا اکنون جان هاول برایش مهمتر از تصاحب اوست. سوفی کلسیفر و قلب را در سینه هاول قرار میدهد، تپش قلب را بازمیگرداند و هر دو را آزاد میکند. قرارداد شکسته میشود چون کسی هاول را آنقدر دوست داشت که قلبش را به او بازگرداند، نه اینکه آن را نزد خود نگه دارد.
نفرین شاهزاده جاستین مربوط به کلهشلغمی است؛ همان مترسک جهندهای که مدام برای کمک به سوفی سر راهش سبز میشود. او روی چوبش با سری شلغمی گرفتار شده و توان سخن گفتن ندارد. او سوفی را دنبال و از او محافظت میکند، اما هرگز در ازای آن درخواستی ندارد. در نقطه اوج داستان، او با فداکاری بدنه شکسته قلعه را به بالای صخره هل میدهد و جان همه را نجات میدهد.
سوفی برای تشکر، او را میبوسد. این بوسه طلسم را میشکند و هویت واقعی او را بهعنوان شاهزاده گمشدهای که ناپدید شدنش آتش جنگ را شعلهور کرده بود، فاش میکند. شاهزاده توضیح میدهد که تنها بوسه عشق حقیقی میتوانست او را آزاد کند. سوفی آشکارا عاشق هاول است نه او، اما نفرین همچنان برداشته میشود. فیلم بهآرامی و بدون هیاهو پیشنهاد میدهد که آنچه واقعاً اهمیت دارد، عشق خالصانه و بیپیرایه است، نه لزوماً یک عشق رمانتیکِ بینقصِ افسانهای. قدردانی صادقانه سوفی برای باطل کردن سحر کافی است.
هاول تمام مدت عاشق سوفی بود
به لطف سفر سوفی در زمان، احساسات هاول نسبت به او تنها یک عشق تدریجی نیست که در مغازه کلاهفروشی جوانه زده باشد. از زاویه دید هاول، همیشه دختری با موهای نقرهای و صدایی مصمم در جایی از آیندهاش وجود داشته است. او سوفی را در کودکی و در یکی از حیاتیترین شبهای زندگیاش ملاقات کرد؛ شبی که قلبش را بخشید. این خاطره زیربنای تمام اعمال او را شکل میدهد.
قلعه متحرک هاول بارها سرنخهای ظریفی میدهد که نشانگر آگاهی پنهان هاول است. وقتی مزاحمها در خیابان برای سوفی دردسر درست میکنند، هاول ناگهان ظاهر میشود و طوری با او همراه میشود که انگار سالهاست او را میشناسد. کمی بعد، او سوفی را به قلعه دعوت میکند و اجازه میدهد بهعنوان نظافتچی بماند. او سوفی را در هیئت یک پیرزن بدون تردید میپذیرد، به چشمانش خیره میشود و به او میگوید که زیباست. او هرگز نمیپرسد سوفی کیست؛ رفتارش بوی «شناختن» میدهد، نه کنجکاوی.
جزئیات ریز دیگری نیز وجود دارد؛ مثلاً اینکه هاول همیشه سوفی را پیدا میکند، حتی وقتی جا میماند. او انگشتری را به سوفی میدهد که به جادوی خودش متصل است و عملاً سوفی را بدون هیچ توضیحی به قلبش گره میزند. او بارها از جنگ با آسیبهای شدید برمیگردد، اما همچنان خود را به قلعه میرساند، صرفاً چون سوفی آنجاست.
حلقه زمانی در پایانبندی، تمام این قطعات را به هم وصل میکند. وقتی سوفی در کودکیِ هاول ظاهر میشود و وعده دیدار در آینده را میدهد، گرمای عجیب صحنههای ابتدایی فیلم معنا پیدا میکند. هاول تمام مدت عاشق سوفی بود؛ نه به این دلیل که در نگاه اول در بازار عاشقش شد، بلکه به این دلیل که مسیر زندگیاش تحت تأثیر آن شب در دشت ستارهها شکل گرفته بود.
او زنی را که سوفی قرار بود به آن تبدیل شود، از قبل دیده بود. سکانس پایانی نتیجه این کاشت داستانی را برداشت میکند؛ وقتی هاول پس از بازپسگیری قلبش بیدار میشود، اولین نگرانیاش امنیت سوفی است، نه پیروزی در نبرد. او سوفی را همانگونه که هست میبیند و طوری لبخند میزند که گویی یک عمر منتظر این لحظه بوده است.
قلعهای نو در آسمان؛ خداحافظی باشکوه با «قلعه متحرک هاول»
در پایان انیمه قلعه متحرک هاول، آن قلعه متحرک اولیه و اصلی از میان رفته است. پاهای مکانیکی پرسروصدا، دودکشهای دودزده، انباشت زبالهها و گوشههای تاریک، همگی از دامنه تپه فرو ریختهاند. آنچه بهجای آن برمیخیزد، سازهای کوچکتر اما هدفمندتر است. قلعه جدید، خانهای پرنده و مرتب است که هنوز صورتک دارد و سفر میکند، اما اکنون بهجای حس تهدید، حس خوشآمدگویی و گرما را القا میکند.
فضای داخلی شفافتر و روشنتر شده است. اینجا دیگر دژ سرگردانِ یک جادوگرِ مضطرب و تنها نیست؛ بلکه آشیانهای مشترک برای خانوادهای است که اعضایش یکدیگر را انتخاب کردهاند. قلعه متحرک همیشه آینهی تمامنمای ذهن هاول بوده است. در ابتدا آشفته و گریزان، اما پس از شکسته شدن نفرینها، آرام و استوار.
هاول قلبش را پس گرفته و دست از جنگ کشیده است. سوفی عشقش به هاول و ارزش وجودی خودش را پذیرفته است. کلسیفر آزاد شده اما ماندن را انتخاب میکند. حتی جادوگر ویست که در آغاز دشمنی حسود بود، حالا به مادربزرگی غرغرو تبدیل شده که بخشی از این خانواده است. خانه پرنده جدید هنوز متحرک است، اما حالا جهت و هدف دارد و کسانی را حمل میکند که انتخاب کردهاند کنار هم زندگی کنند. این تصویر، عصاره و جانمایه فیلم است. شخصیتهای اصلی داستان گرفتار نفرینهایی فراتر از جادو بودند. زندگی هیچکدامشان واقعاً تغییر نمیکند مگر زمانی که خودشان را بپذیرند و عشق را بر کنترلگری ترجیح دهند.
نماهای پایانی، قلعه را شناور در آسمانی صاف نشان میدهد که توسط کلسیفر هدایت میشود و سوفی و هاول شانهبهشانه هم ایستادهاند. جنگ در خارج از کادر و با بازگشت شاهزاده گمشده و کنارهگیری جادوگران پایان مییابد. دنیا هنوز نقصهایی دارد، اما این گروه کوچک راهی یافتهاند تا صادقانه با خود و یکدیگر زندگی کنند. آن انتخابِ آرام، بیش از هر طلسم پرطمطراقی، جادوی واقعی نهفته در قلب قلعه متحرک هاول است.
منبع: cbr
نظرات