اولین نکتهای که باید درباره پرتره مسحورکنندهی پائولو سورنتینو از یک رهبر سیاسی برجسته در واپسین روزهای دوران ریاستش گفته شود این است که تونی سرویلو واقعاً نوعی شگفتانگیز ظاهر میشود. این بازیگر بزرگ تئاتر که با اقتداری آنی وارد سینما شد، از نخستین فیلم سورنتینو در سال ۲۰۰۱ حضوری طلسمگونه در آثار او داشته است. سورنتینو در فیلم La Grazia نقشی درخشان به او میسپارد؛ نقش ماریانو دِ سانتیس، رئیسجمهوری خیالی جمهوری ایتالیا که خود را «مردی خاکستری، کسلکننده و قانونمدار» توصیف میکند، اما در ادامه چهرهای از او آشکار میشود که سرشار از احساسات عمیق، انسانیت و تردید است.
سورنتینو پیشتر در فیلم Il Divo چهره سیاستمدار رسواشدهی واقعی ایتالیا، جولیو آندروئوتی را، که باز هم سرویلو نقش او را بازی میکرد، به تصویر کشیده بود. این نخستوزیر راستگرای هفتدورهای که گفته میشود با ترورهای سیاسی متعدد، خودکشیهای ساختگی و رشوههایی که به تثبیت چندین دههای سلطه حزب دموکرات مسیحی بر دولت کمک میکردند ارتباط داشت، در آن فیلم با رویکردی اپرایی به تصویر کشیده شد؛ رویکردی که با جسارتهای کارگردانی وامگرفته از آثار فدریکو فلینی، مارتین اسکورسیزی و فرانسیس فورد کوپولا همراه بود.
قدرت، وجدان و چهرهای متفاوت از یک سیاستمدار

«La Grazia» روایتی است از واپسین ماههای قدرتِ رئیسجمهوری که بیش از هر چیز با وجدان خود درگیر است
با فیلم La Grazia، پائولو سورنتینو دست به انتخابی میزند که تقریباً رادیکال و در روزگار امروز کمسابقه به نظر میرسد: تصور مردی اساساً صادق و درستکار؛ فردی باهوش و پایبند به اصول که با وجود استواری شخصیتی، در روزهای پایانی حضورش در قدرت، بهطور آرام اما پیوسته درگیر تردیدهای اخلاقی درباره تصمیمهایی میشود که باید بگیرد؛ تصمیمهایی که گذشته شخصی پیچیدهاش نیز بر آنها سایه انداخته است. نبود فساد، رسوایی، سوءاستفاده شخصی از قدرت و رفیقبازی سیاسی، این فیلم را به فاصلهای تازه و جانبخش از دغدغههای دنیای واقعی تبدیل میکند، بیآنکه هرگز به ورطه آرمانگرایی اغراقآمیز و احساساتی بیفتد. در عین حال، تأملات فیلم درباره قدرت، نفوذ و سنگینی گذشته، بیتردید مرتبط و قابل لمس باقی میمانند.
این اثر، در مقایسه با استانداردهای معمول سورنتینو، فیلمی خویشتندارتر و بهوضوح پختهتر است؛ فیلمی که بر آرامش و وقار استوار شخصیت دِ سانتیس با بازی تونی سرویلو تکیه دارد. با این حال، فیلم همچنان از امضاهای همیشگی کارگردان بیبهره نیست: مونولوگها و لحظات شاعرانه خلاقانه، طنز هوشمندانه و جلوههای بصری چشمنوازی که از شاخصههای برجسته بهترین آثار سورنتینو به شمار میروند.
در سکانس آغازین، در حالی که ضربآهنگ پرقدرت موسیقی تکنو، که حالوهوایی مشابه فضای مسابقه تنیس در فیلم Challengers دارد به گوش میرسد، نوشتههایی روی پرده ظاهر میشوند که بخشی از مسئولیتهای رئیسجمهور ایتالیا را توضیح میدهند. این وظایف شامل تصویب و ابلاغ قوانین، انتصاب مقامات دولتی، ریاست بر شورای عالی دستگاه قضایی، اعطای عفو، کاهش مجازاتها و اهدای نشانهای افتخار است.
اقتدار بیرونی، تردیدهای درونی یک رئیسجمهور

پائولو سورنتینو اینبار بهجای نمایش فساد سیاسی، تصویری از صداقت، تردید و مسئولیت اخلاقی ارائه میدهد
چهره دِ سانتیس عموماً به اندازه بنای تاریخی کاخ کوئیریناله (اقامتگاه رسمی رؤسایجمهور ایتالیا) نفوذناپذیر و استوار به نظر میرسد؛ عمارتی که نمای باشکوهش تالارهای مجلل، راهپلههای عظیم، کلیسایی بزرگ و حیاطی ستوندار را در دل خود پنهان کرده است. با این حال، شخصیتپردازی تونی سرویلو نشانههای ظریفی از خودشیفتگی این مرد را آشکار میکند؛ برای مثال، لرزش نامحسوس چشمانش زمانی دیده میشود که سیاستمداری چاپلوس بار دیگر توانایی او را در عبور از شش بحران دولتی و نجات کشور از وضعیت فاجعهباری که دولت نادان پیشین بر جای گذاشته بود میستاید. او زمانی که متوجه میشود لقبش «بتن مسلح» است، نمیداند باید از این موضوع احساس لذت کند یا آزرده شود.
اکنون که تنها شش ماه از دوران ریاستش باقی مانده، وظایف این قاضی پیشین آنقدر کاهش یافته که یکی از برنامههای پیشنهادی در تقویم روزانهاش مصاحبه با سردبیر مجله Vogue Italia درباره انتخابهای پوششی و سبک لباس پوشیدنش است.
تصمیمهایی میان مرگ و بخشش؛ آزمونهای اخلاقی قدرت

شخصیت ماریانو دِ سانتیس با بازی خیرهکننده تونی سرویلو مردی است که میان قانون و حقیقتِ انسانی سرگردان مانده است
اما سه موضوع فوری، پوشههای قطوری را روی میز کار دِ سانتیس اشغال کردهاند. یکی از آنها لایحهای برای قانونیکردن اوتانازی است؛ طرحی که حمایت گستردهای را به همراه دارد، از جمله از سوی دخترش دوروتئا با بازی آنا فرتزتی که خود پژوهشگری برجسته در حوزه حقوق است. دِ سانتیس در حالی که واکنش شدید افکار عمومی را پیشبینی میکند، میگوید: «اگر امضا نکنم، شکنجهگرم؛ اگر امضا کنم، قاتلم.»
دو پرونده دیگر مربوط به درخواستهای عفو هستند. نخستین مورد درباره کریستیانو آرپا با بازی واسکو میراندولا است؛ معلم تاریخ محبوبی که نسلهای متعددی از دانشآموزان شهرش او را دوست داشتند، اما زمانی که همسرش به مراحل پیشرفته آلزایمر رسید، او را به قتل رساند. پرونده دیگر مربوط به ایسا روکا با بازی لیندا مسرکلینگر است؛ زن جوانی که به جرم قتل همسرش در هنگام خواب محکوم شده است. نام روکا را دوست دیرینه ماریانو، اوگو با بازی ماسیمو ونتوریلو مطرح کرده؛ کسی که تلاش دارد پس از او به مقام ریاستجمهوری برسد. او با شفافیت کامل به دِ سانتیس اطلاع میدهد که روکا خواهرزاده شریک عاطفی کنونیاش است، هرچند شرایط پرونده او ارزش بررسی دقیقتر را دارد.
تقابل حقیقت و قانون؛ تنهایی مردی در رأس قدرت

فیلم با طرح مسئله اوتانازی و درخواستهای عفو، قدرت را به میدان آزمونهای عاطفی و فلسفی میکشاند
فیلمنامه پائولو سورنتینو بهشکلی هوشمندانه به تفاوت میان حقیقتی که از نزدیک لمس میشود و قانونی که از فاصلهای دور به آن نگریسته میشود میپردازد. این پرسش زمانی پیچیدهتر میشود که دوروتئا به دیدار روکا در زندان میرود و او را زنی گستاخ و تندخو مییابد، هرچند نه غیرمنطقی. اما هنگامی که زن محکوم با درکی عمیق او را تحلیل میکند و به نماینده دولت میگوید که «بیآنکه نفس بکشد، در حال زندگیکردن است»، دوروتئا در تصمیم خود برای کنار گذاشتن زندگی شخصیاش و مراقبت از پدرش تجدیدنظر میکند. او به آزادی برادرش ریکاردو با بازی فرانچسکو مارتینو غبطه میخورد؛ آهنگساز موفق موسیقی پاپ که در شهر مونترال زندگی میکند.
فیلم با لحظات تأملبرانگیزی قطع میشود که در آنها ماریانو پنهانی روی بام کاخ کوئیریناله سیگار میکشد (کاری که دوروتئا آن را ممنوع کرده و حتی رژیم غذایی سالمی را نیز برای او تحمیل میکند) و همزمان با سرهنگ لابارو با بازی اورلاندو چینکوئه درد دل میکند. داریا دآنتونیو، فیلمبردار مستعدی که جلوههای بصری مجلل سه فیلم اخیر سورنتینو را ثبت کرده، این صحنهها را در پسزمینه نورهای درخشان شبانه شهر رم به تصویر میکشد؛ تصاویری که ماریانو را گویی در بُعدی دیگر نشان میدهند.
عشق، خاطره و زخمی که هرگز التیام نیافت

خاطرات عشق ازدسترفته همسرش، گذشتهای حلنشده را به اکنون سیاسی او پیوند میزند
بُعد دیگری از دروننگریهای ماریانو در دیدارهای او با دوستش، پاپ با بازی روفن دو زینیوئن، به تصویر کشیده میشود؛ مردی آرام و سیاهپوست با موهای بافته و نقرهای که با موتورسیکلت در محوطه واتیکان رفتوآمد میکند. ماریانو در این دیدارها از تنهایی خود پس از درگذشت همسر محبوبش آئورورا، که هشت سال پیش رخ داده، سخن میگوید. پاپ نیز بهجای ارائه دلگرمیهای مذهبی و کلیشهای، صادقانه به او میگوید زندگیاش بیش از حد سنگین شده، در حالی که آنچه واقعاً میخواهد «لِجِرِتزا» یا همان سبکی و رهایی است.
فیلم بهتدریج به روایتی درباره عشق تبدیل میشود؛ زمانی که ماریانو به نخستین دیدارهایش با آئورورا، دههها پیش در مناطق روستایی اطراف ناپل، فکر میکند. اما هر آرامشی که ممکن است از این خاطرات به دست آید، با خطایی آلوده میشود که او چهل سال است تلاش میکند آن را پشت سر بگذارد. آئورورا به او خیانت کرده بود، هرچند هرگز هویت معشوقش را فاش نکرد. ماریانو یقین دارد که آن فرد اوگو بوده است؛ اتهامی که اوگو با ناباوری و خشم آن را رد میکند. تنها کسی که حقیقت را میداند کوکو والوری با بازی میلویا ماریلیانو است، اما او فعلاً سکوت اختیار کرده است.
کوکو والوری؛ نیرویی پرجنبوجوش و لحظات انسانی

سکانسهای شاعرانه و گاه سوررئال، از اشکِ بیوزن فضانورد تا راهپیمایی پایانی در خیابانهای رم، امضای بصری سورنتینو را یادآوری میکنند
کوکو والوری، شخصیتی دیدنی و دوست و محرم اسرار قدیمی ماریانو، با صحنهای نخست که یک اجرای کمریخت و در عین حال کمدیِ استادانه است، به فیلم معرفی میشود. او منتقد هنری است که هیچگاه افسانه رابطهاش با نقاش مافوق واقعگرای متافیزیکی، جیورجیو دی کیریکو، در سن ۲۱ سالگی را رد نکرده است. کوکو با عینکهای بزرگ و جواهرات حجیم خود برای شام به کاخ میآید و بیوقفه درباره وضعیت تأسفبار دنیای هنر و موزههای ایتالیا صحبت میکند.
میلویا ماریلیانو، کوکو را به نیرویی خروشان و پرتاثیر تبدیل میکند که یکی از احساسیترین صحنههای فیلم را رقم میزند و همچنین با دیالوگ پایانی طنزآمیز در تیتراژ، لحنی بینظیر به فیلم میبخشد. در پایان نیز صحنههای بهخوبی دیدهشدهای با دوروتئا و ریکاردو وجود دارد و رویارویی تأثیرگذار با مرگ زمانی رخ میدهد که اسب مورد علاقه ماریانو، کرهاسبی به نام الویس، به دلیل بیماری میمیرد و رئیسجمهور از پایان دادن به رنج او با کشتن حیوان خودداری میکند.
این شاید در یک درام که اوتانازی یکی از مسائل سیاسی کلیدی آن است، سنگین و پررنگ به نظر برسد، اما سورنتینو و سرویلو به این صحنهها وقار میبخشند و چهره دِ سانتیس را بیش از پیش انسانی جلوه میدهند.
از اشکِ بیوزن تا هراسِ پیری؛ شکوهی شاعرانه در دل قدرت

اثر، در دل شکوه بصری و تجمل قابها، روایتی آرام و درونگرا درباره تنهایی و پیری ارائه میدهد
یکی از غیرمنتظرهترین سکانسهای فیلم که تونی سرویلو با مهارتی چشمگیر از پس آن برمیآید، زمانی رخ میدهد که ماریانو به ترانهای از رَپر ایتالیایی کوزیمو فینی که با نام هنری «گوئه» فعالیت میکند علاقهمند میشود. در همین حال، رئیسجمهور واکنشی عاطفیتر به پخش زنده تصویری از یک فضانورد نشان میدهد که در شرایط بیوزنی در فضاپیمایش شناور است و تنها یک اشکِ بیوزن از چشمانش رها میشود. این صحنه در لحظات پایانی فیلم پژواکی شاعرانه و درخشان پیدا میکند و به شکلی بازیگوشانه چیزی را که ماریانو در جستوجویش بوده، جمعبندی میکند.
شاید جسورانهترین حرکت پائولو سورنتینو صحنهای تأملبرانگیز باشد که در آن دِ سانتیس به بالا رفتن سن خود میاندیشد؛ او در حیاط کاخ کوئیریناله صاف و بیحرکت ایستاده، در حالی که رئیسجمهور سالخورده پرتغال برای دیداری رسمی از خودرو پیاده میشود و ناگهان بارانی تند میبارد؛ بارانی که فرش قرمز خیس را همچون روبانی در باد به حرکت درمیآورد. دِ سانتیس زیر لب از لابارو میپرسد: «من هم اینقدر پیر شدهام؟» و با نگرانی مینگرد که چگونه مهمان موقرش زیر ضربه عناصر طبیعت خم میشود.
زیبایی فیلمنامه در این است که آشوبهای ذهنی دِ سانتیس درباره گذشتهاش، یا حتی رویدادهای بهظاهر پیشپاافتادهای از زمان حالش، مانند همان مصاحبه با Vogue Italia، چه مستقیم و چه غیرمستقیم، همگی به مهمترین مسئولیتهای نهایی او و وضعیت روحیاش در لحظه ترک جایگاه قدرت پیوند میخورند.
وداعی باشکوه با قدرت؛ شکوهی آمیخته به ظرافت و بخشش

در نهایت، فیلم بیش از آنکه درباره قدرت باشد، درباره دستیابی به «فیض» و سبکی در لحظه ترک آن است
کارگردان این لحظه سرنوشتسازِ ترک قدرت را با شکوهی درخور نشانهگذاری میکند؛ با نوعی راهپیمایی در خیابان لوکس و پرزرقوبرق ویا دی کوندوتی در شهر رم؛ خیابانی مملو از بوتیکهای مجلل و تماشاگرانی تحسینگر. هرگونه وقاری که ممکن است از همراهی رئیسجمهور با هیئتی رسمی تا اقامتگاه خصوصیاش در نزدیکی پلههای اسپانیایی شکل بگیرد، بهطرزی بامزه با حضور یک سگ رباتیک نیروهای انتظامی که پیشاپیش حرکت میکند، تعدیل میشود.
همانطور که از پائولو سورنتینو انتظار میرود، سطح مهارت و ظرافت اجرایی خیرهکننده است. La Grazia فیلمی سرشار از تجمل بصری و جلوهای اغواگرانه است، اما آنچه آرامآرام در دل مخاطب نفوذ میکند گرما و احساس آن است؛ روح بخشش، درک متقابل و خردی که با رنج به دست آمده. یا اگر از عنوان فیلم وام بگیریم، «فیض» یا «لطف» آن؛ واژهای که در زبان ایتالیایی برای عفو رسمی نیز به کار میرود. تونی سرویلو بهزیبایی نشان میدهد که چگونه ماریانو، شخصیتی خیالی در جهانی ازهمگسیخته، با ظریفترین ابزارها به این «فیض» دست مییابد. این نقش بیتردید در شمار درخشانترین اجراهای این بازیگر برجسته قرار میگیرد.
جمعبندی
«La Grazia» بیش از آنکه درامی سیاسی درباره قدرت باشد، تأملی شاعرانه درباره وجدان، عشق، پیری و امکان بخشش است. پائولو سورنتینو اینبار بهجای نمایش فساد و اغراقهای اپرایی، به سراغ انسانیکردن قدرت میرود و در مرکز این جهان، بازی درخشان تونی سرویلو قرار دارد؛ اجرایی سرشار از ظرافت، سکوت و تردید. فیلم با شکوه بصری همیشگی سورنتینو پیش میرود، اما آنچه در نهایت در ذهن میماند، حس سبکی و «فیضی» است که قهرمانش در واپسین گامهایش از قدرت به دست میآورد.
منبع: مجله بازار
رازهای یوتوب فارسی؛ میزگیم با سکشات – قسمت اول
نظرات