ساخت خانه دایرهای در ماینکرفت
۴۱ بازدید
در ادامه؛ تماشا کنید: نبرد بین لیوای و تایتان جانور بهصورت سهبعدی. برای اطلاعات بیشتر و فکتهای این جهان خارقالعاده و به یاد ماندنی، میتوانید مطلب زیر را مطالعه کنید. در ادامه هشدار اسپویل داستانی وجود دارد. دشتهای اطراف دیوار ماریا بوی خون و باروت میدهند. گروه شناسایی در بدترین وضعیت ممکن قرار دارد. زیک یگر، در فرم تایتان جانور، با خونسردی تمام سنگها را خرد کرده و مانند گلولههای توپخانه
در ادامه؛ تماشا کنید: نبرد بین لیوای و تایتان جانور بهصورت سهبعدی. برای اطلاعات بیشتر و فکتهای این جهان خارقالعاده و به یاد ماندنی، میتوانید مطلب زیر را مطالعه کنید. در ادامه هشدار اسپویل داستانی وجود دارد.
دشتهای اطراف دیوار ماریا بوی خون و باروت میدهند. گروه شناسایی در بدترین وضعیت ممکن قرار دارد. زیک یگر، در فرم تایتان جانور، با خونسردی تمام سنگها را خرد کرده و مانند گلولههای توپخانه به سمت سربازان پرتاب میکند. هر پرتاب او، دهها سرباز را متلاشی میکند. اروین اسمیت، فرمانده گروه، میداند که تنها یک راه باقی مانده است: یک خودکشی دستهجمعی برای ایجاد یک فرصت. سربازان جوان تحت فرمان اروین به سمت مرگ میتازند تا توجه زیک را جلب کنند. در این میان، لیوای آکرمن، مانند یک شبح، از میان غبار و از جناحین، با استفاده از تایتانهای خالصی که زیک دور خودش چیده است، به او نزدیک میشود. زیک که غرق در لذتِ «بازیِ» پرتاب سنگ است، متوجه نیست که عزرائیلِ او در حال بریدن گلوی نگهبانان اوست.
زیک یگر در حال خندیدن است. او با خود فکر میکند که چقدر این «شیاطین پارادایس» احمق هستند که اینطور مستقیم به سمت مرگ میدوند. او آخرین مشت سنگ را پرتاب میکند و شاهد فرو ریختن آخرین خط دفاعی سربازان است. اما ناگهان، سکوت عجیبی دشت را فرا میگیرد. زیک به اطراف نگاه میکند. تایتانهای محافظ او یکییکی در حال سقوط هستند. «چرا صدایی نمیآید؟» زیک با تعجب به تایتان سمت راستش نگاه میکند و میبیند که پیِ پاشنه و پشت گردن آن با دقتی جراحیگونه بریده شده است. قبل از اینکه او بتواند واکنشی نشان دهد، صدای لرزش سیمهای «ابزار مانور سهبعدی» (ODM Gear) را در نزدیکی گوشش میشنود. لیوای از میان غبار غلیظ خارج میشود. چشمانش سرد و بیروح است؛ چشمانی که هزاران مرگ را دیده و اکنون فقط روی یک هدف قفل شده است: سلاخی کردن میمون.
زیک با وحشت تلاش میکند دستش را به سمت لیوای ببرد تا او را له کند، اما لیوای بسیار سریعتر است. او در هوا میچرخد؛ حرکتی که او را به یک متهی فولادی تبدیل میکند. اولین ضربه، بازوی عظیم تایتان جانور را هدف میگیرد. تیغهای لیوای گوشت و استخوان تایتان را مانند کاغذ میبرند. زیک حتی فرصت نمیکند درد را حس کند که بازوی دومش نیز قطع میشود. زیک فریادی از سر خشم و ترس میکشد: «محال است! او یک انسان است!» او تلاش میکند پشت گردنش را با دستان (باقیمانده) بپوشاند، اما لیوای از قبل به پاهای او رسیده است. لیوای با حرکتی چرخشی، تاندونهای پای تایتان جانور را قطع میکند. تایتان عظیمالجثه ۱۷ متری با صدایی مهیب به زانو درمیآید. عظمت او در برابر جثه کوچک لیوای به هیچ تبدیل شده است.
تعامل در اینجا کلامی نیست، بلکه فیزیکی و وحشیانه است. زیک میخواهد سخت (Harden) شود، اما تمرکزش به دلیل سرعت حملات لیوای از دست رفته است. لیوای به چشمان تایتان حمله میکند. دو تیغ به طور همزمان در حدقههای چشم زیک فرو میروند. حالا زیک کور شده است؛ او فقط تاریکی میبیند و صدای وحشتناک سیمهایی که دور بدنش میچرخند.
لیوای به اوج نبرد میرسد. او روی گردن تایتان فرود میآید. با یک حرکت انفجاری و استفاده از تمام قدرت آکرمنیاش، پوست و گوشت سخت پشت گردن را میشکافد. او زیک یگر را از داخل گوشتِ داغ و بخارآلود تایتان بیرون میکشد. زیک، که حالا انسانی ضعیف و خونآلود است، در دستان لیوای اسیر شده است. لیوای تیغش را در دهان زیک فرو میبرد. لیوای با صدایی آرام اما لرزان از خشم میگوید: «تو خیلی حرف میزدی، نه؟ درباره بازی کردن و لذت بردن… حالا چرا ساکتی؟»
در این لحظه، تعامل بین این دو به اوج استیصال میرسد. زیک یگر، که خود را یک نژاد برتر و استراتژیست بزرگ میدانست، حالا مانند یک موش در چنگال گربه است. او به جسد اروین و سربازانی فکر میکند که چند لحظه پیش آنها را مسخره میکرد. لیوای به اطراف نگاه میکند؛ تمام دوستانش، تمام رویاهای اروین، فدای این لحظه شدهاند. او میخواهد زیک را بلافاصله بکشد، اما به یاد قولش به اروین میافتد: «تایتان جانور را بگیر و قدرت استراتژیک آنها را از آنِ خودمان کن.» این تردید چند ثانیهای، تنها فرصت زیک برای نجات است.
در حالی که لیوای غرق در افکار تلخ خود و خشم بیپایانش است، ناگهان تایتان ارابه (پیک) از میان ویرانهها ظاهر میشود. پیک با سرعتی غیرمنتظره زیک را از دهان لیوای میرباید. زیک در حالی که بین آروارههای تایتان ارابه است، به عقب نگاه میکند. او چهره لیوای را میبیند؛ چهرهای که با خون تایتان پوشانده شده و چشمانش از شدت خشم میدرخشد. زیک به تایتانهای باقیمانده دستور میدهد: «او را بکشید! آن مرد یک هیولا است!» لیوای، که حالا تیغهایش تمام شده و کپسولهای گازش رو به اتمام است، تنها ایستاده است. دهها تایتان به سمت او هجوم میبرند. اما لیوای عقبنشینی نمیکند. او با همان تیغهای شکسته، دوباره به سمت تایتانها میپرد. او باید قولش را عملی کند. او به اروین قول داده بود که جانور را بکشد.
این نبرد با نتیجه ۱۰۰ بر ۰ به نفع لیوای به پایان رسید. اما چرا؟ ۱. غرور زیک: زیک یگر به قدرت پرتاب و هوش خود مغرور بود. او فکر میکرد انسانهای داخل دیوار چیزی جز دام نیستند. ۲. خشم هدفمند لیوای: لیوای خشم خود را به انرژی حرکتی تبدیل کرد. او برای خودش نمیجنگید؛ او برای تکتک قطرات خون سربازانی میجنگید که زیر سنگهای زیک له شده بودند. ۳. تکنیک آکرمنی: سرعت چرخش لیوای به قدری زیاد است که سیستم عصبی تایتان (حتی تایتان هوشمند) قادر به پردازش و واکنش نیست.
نبرد لیوای و زیک در جنگل درختان غولآسا (در فصل چهارم) نیز تکرار شد، اما این اولین برخورد در دیوار ماریا بود که جایگاه لیوای را به عنوان «کابوس تایتانها» تثبیت کرد. زیک یگر تا آخرین لحظات عمرش از صدای سیمهای ابزار مانور سهبعدی وحشت داشت. این صحنه به ما آموخت که حتی در برابر خدایانِ ویرانگر، ارادهی یک انسانِ مصمم که چیزی برای از دست دادن ندارد، میتواند ترسناکترین قدرت جهان باشد. لیوای در آن روز تایتان جانور را نکشت، اما غرور او را برای همیشه تکهتکه کرد.
۴۱ بازدید
۱۳۴ بازدید
۴۵۲ بازدید
۷۱۰ بازدید
۱۳۶.۶ هزار بازدید
۷۲ هزار بازدید
۱۰۶.۳ هزار بازدید
۱۳۰.۳ هزار بازدید
۱۰۲.۵ هزار بازدید
۷۰.۷ هزار بازدید
۷۴.۲ هزار بازدید
۱۲۵.۱ هزار بازدید
۸۴.۱ هزار بازدید
0 نظر