ساخت آکواریوم گرد در ماینکرفت
۱۱.۴ هزار بازدید
در این ویدیومگ از مجله بازار میبینیم و میخوانیم که ریک گرایمز چه مسیر خلاصه شدهای را پشتسر گذاشت تا به این جایگاهی که در حالحاضر رسیده است، دسترسی پیدا کند و آن را بهخوبی درک کرده و بیاید. در ادامه همراه ما باشید و بگذارید از الان، هشدار کامل اسپویل داستانی این موضوع را به شما بدهیم. در چشمانداز وسیع و بیرحم تلویزیون، شخصیتهای کمی توانستهاند مانند «ریک گرایمز» (Rick
در این ویدیومگ از مجله بازار میبینیم و میخوانیم که ریک گرایمز چه مسیر خلاصه شدهای را پشتسر گذاشت تا به این جایگاهی که در حالحاضر رسیده است، دسترسی پیدا کند و آن را بهخوبی درک کرده و بیاید. در ادامه همراه ما باشید و بگذارید از الان، هشدار کامل اسپویل داستانی این موضوع را به شما بدهیم.
در چشمانداز وسیع و بیرحم تلویزیون، شخصیتهای کمی توانستهاند مانند «ریک گرایمز» (Rick Grimes) در آگاهی جمعی ما ریشه بدوانند. او نه تنها قهرمان اصلی سریال «واکینگ دد» (The Walking Dead) که به مدت یک دهه فرهنگ عامه را تسخیر کرد، بلکه به آینهای تمامقد برای تماشای فروپاشی و بازسازی انسانیت تبدیل شد. ریک گرایمز یک قهرمان اکشن سنتی نیست؛ او یک مطالعهی موردی عمیق و دردناک در باب رهبری، اخلاق و هزینهی بقا است.
سفر او که از یک تخت بیمارستان در دنیایی مرده آغاز شد و به اسارت در سایهی تمدنی مخوف انجامید، داستانی دربارهی کشتن زامبیها نیست. این، داستان مردی است که بارها و بارها مرد و دوباره برخاست؛ هر بار، تکهای از روح خود را در این راه قربانی کرد تا بتواند از آنچه باقی مانده بود، محافظت کند. این مقاله، کالبدشکافی سیر تحول ریک گرایمز است؛ سفری از یک کلانتر ایدهآلگرا به یک هیولای عملگرا، و در نهایت، به اسطورهای که برای چیزی فراتر از بقای صرف میجنگد.
همهچیز با سکوت آغاز میشود. ریک گرایمز در یک بیمارستان متروکه چشم باز میکند، نه به صدای همسرش، بلکه به صدای سکوت مرگ. اولین مواجههی او با جهان جدید، درهای میخکوبشدهی کافهتریا با آن نوشتهی نمادین است: «Don’t Open, Dead Inside». این درها، استعارهای از خود ریک هستند؛ مردی که هنوز از دنیای قدیم در درونش محافظت میکند، غافل از آنکه هیولاها در حال خراشیدن راه خود به دروناند.
ریکِ فصل اول، «مرد قانون» است. قطبنمای اخلاقی او به شدت بر اساس قوانین دنیای قدیم تنظیم شده: کمک به ضعیفان، اجرای عدالت، و تفکیک واضح «خوب» از «بد». او یونیفرم کلانتری خود را به تن میکند که نه فقط یک لباس، بلکه زرهی در برابر هرجومرجی است که او را احاطه کرده. او نمیتواند «مورگان» را رها کند؛ او باید «گلن» را در آتلانتا نجات دهد؛ او باید به کمپ بازگردد و رهبری را بر عهده بگیرد. این ریک، هنوز به «تمدن» باور دارد. او معتقد است که اگر انسانها به یکدیگر پایبند بمانند، میتوانند این کابوس را پشت سر بگذارند. او هنوز فکر میکند که مشکل اصلی، «مردگان متحرک» هستند. او به زودی خواهد فهمید که مردگان، تنها تهدید نیستند؛ آنها فقط یک پسزمینهی پر سر و صدا برای تهدید واقعیاند: انسانهای زنده.
مزرعهی «هرشل» یک توهم آرامشبخش است. یک مکث کوتاه در مسیر فروپاشی. اما در زیر این آرامش ظاهری، اولین شکافهای عمیق در فلسفهی ریک در حال شکلگیری است. این شکاف، یک نام دارد: «شین والش» (Shane Walsh).
شین، بهترین دوست ریک، آینهی تاریک اوست. او مردی است که زودتر از ریک با واقعیت جدید سازگار شد. شین، نسخهای از ریک است که اگر خانوادهاش را پیدا نمیکرد، به آن تبدیل میشد. شین معتقد است که دنیای قدیم مرده و قوانینش نیز با آن دفن شدهاند. او «اوتیس» را قربانی میکند تا زنده بماند؛ او میخواهد «رندال» را اعدام کند چون او یک تهدید بالقوه است. ریک، در تمام این مدت، در حال مبارزه با منطق بیرحمانهی شین است. او هنوز تلاش میکند تا «کار درست» را انجام دهد، حتی اگر به قیمت امنیت گروه تمام شود.
نقطهی عطف واقعی این فصل، مرگ «سوفیا» نیست؛ مرگ شین است. در آن شب مهتابی در میان مزرعه، ریک برای اولین بار مرتکب یک قتل محاسبهشده علیه یک انسان زنده میشود. او بهترین دوستش را میکشد، نه فقط برای دفاع از خود، بلکه برای اینکه میفهمد در این دنیای جدید، تنها جایی برای یکی از این دو فلسفه وجود دارد. وقتی ریک بر سر جسد شین میایستد، بخشی از کلانتر ریک گرایمز نیز در کنار او میمیرد. او با کشتن شین، در واقع بخشی از منطق شین را در درون خود میپذیرد. این پذیرش، در آخرین جملهی فصل دوم متجلی میشود: «این دیگر یک دموکراسی نیست.» «دیکتاتوری ریک» (The Ricktatorship) متولد میشود؛ رهبری که حاضر است تصمیمات سخت بگیرد تا مردمش را زنده نگه دارد.
زندان، نمادی از هدف جدید ریک است: نه فقط زنده ماندن، بلکه «زندگی کردن». او به دنبال دیوارهایی میگردد تا تمدن را پشت آنها بازسازی کند. اما این تلاش برای بازسازی، با هولناکترین هزینهها همراه میشود. فصل سوم، ریک را از هم میپاشد.
مرگ «لوری» در هنگام زایمان، ماشهی فروپاشی روانی اوست. ریک، که قبلاً با کشتن شین، انسانیتش را به چالش کشیده بود، حالا با از دست دادن همسرش، عقلانیتش را از دست میدهد. «تلفن اشباح» که ریک از طریق آن با عزیزان مردهاش صحبت میکند، یکی از قدرتمندترین و دردناکترین تصاویر سریال است. این، مردی است که بار رهبری چنان بر شانههایش سنگینی میکند که واقعیت برایش خم میشود. او دیگر نه فقط با تهدید بیرونی (زامبیها)، که با شیاطین درونی خود نیز در جنگ است.
در همین حال، «فرماندار» (The Governor) به عنوان آنتاگونیست اصلی ظهور میکند. فرماندار، برخلاف شین، آینهی ریک نیست؛ او یک نسخهی هشداردهنده از آینده است. او نشان میدهد که اگر یک رهبر، انسانیت خود را کاملاً فدای امنیت کند، به چه هیولایی تبدیل میشود. فرماندار رهبری است که تمدن را فقط به عنوان یک «نمایش» حفظ کرده (دیوارهای وودبری، آکواریوم سرهای بریده)، در حالی که ریک هنوز در تلاش است تا «روح» تمدن را نجات دهد. نبرد ریک با فرماندار، نبردی برای بقا نیست؛ نبردی برای حفظ روحش در برابر تبدیل شدن به یک دیکتاتور بیرحم است. ریک در پایان این فصل پیروز میشود، اما به سختی از لبهی پرتگاهی که فرماندار در آن سقوط کرده بود، بازمیگردد.
فصل چهارم با آرامشی فریبنده آغاز میشود. ریک تلاش میکند تا از رهبری کنارهگیری کند. او تفنگش را غلاف کرده و به کشاورزی روی آورده است. این، تلاش مذبوحانهی ریک برای بازگشت به هویت «پدر» و «انسان» است. او میخواهد به پسرش، «کارل»، نشان دهد که راهی جز خشونت نیز وجود دارد. اما این آرامش، عمر کوتاهی دارد.
سقوط زندان به دست فرماندار، این رویا را به آتش میکشد. ریک در این نبرد، تقریباً همهچیز را از دست میدهد. اما این بار، چیزی متفاوت در او شکسته است. ریکِ پس از زندان، دیگر ریکِ آرمانگرا یا حتی ریکِ کشاورز نیست. وقتی او در کنار جاده، خسته و زخمی، به کارل میگوید «به عقب نگاه نکن»، در واقع به خودش دستور میدهد که دیگر به گذشته و قوانین دنیای قدیم نگاه نکند.
نقطهی بیبازگشت واقعی در این فصل رقم میخورد. گروه «Claimers» به رهبری «جو» ریک، کارل و میشون را گیر میاندازند. در لحظهای که زندگی پسرش در خطر است، ریک گرایمز از آخرین مرز انسانیت عبور میکند. او گلوی جو را با دندانهایش پاره میکند. این یک قتل از روی استیصال نیست؛ این یک کنش حیوانی و بدوی است. کلانتر ریک گرایمز در آن لحظه به طور کامل میمیرد و «ریکِ بازمانده» متولد میشود. این موجود جدید، کسی است که وقتی به دروازههای «ترمینوس» میرسد، دیگر امیدی به نجات ندارد. او آمادهی جنگ است. جملهی پایانی او در این فصل، پس از به دام افتادن در واگن قطار، مانیفست جدید اوست: «آنها دارند با آدمهای اشتباهی در میافتند.»
فصل پنجم، ریک را در اوج قدرت و در عین حال در تاریکترین نقطهی انسانیاش به تصویر میکشد. او اکنون یک استراتژیست بیرحم و یک رهبر عملگراست. فرار از ترمینوس و قتلعام گروه «گرث» در کلیسا، نشان میدهد که ریک دیگر هیچ تردیدی در انجام خشونتهای پیشگیرانه ندارد. او به گابریل میگوید: «اینجا دیگر خانهی خدا نیست.» وقتی گروه به «الکساندریا» میرسد، تضاد به اوج خود میرسد. ریک و گروهش، گرگهایی هستند که به گلهی گوسفندان وارد شدهاند. ساکنان الکساندریا هنوز در دنیای قدیم زندگی میکنند؛ آنها نگران مهمانیها و دستور پخت غذاها هستند. ریک، با ریشهای بلند و چشمان وحشیاش، نمیتواند این صلح را بپذیرد. او آن را «ضعف» میبیند.
معروفترین سخنرانی او در این فصل اتفاق میافتد: «ما مردگان متحرک هستیم.» (We are the walking dead). این اعترافی تلخ است به این که بقا، آنها را از درون کشته است. او دیگر مرزی بین خودشان و هیولاهای پشت دیوارها نمیبیند. او آماده است تا الکساندریا را با زور تصاحب کند، زیرا معتقد است که تنها راه نجات آنها، پذیرش واقعیت بیرحمانهای است که او پذیرفته. ریک در این فصل، به خطرناکترین حالت خود میرسد: مردی که متقاعد شده تنها راه او، راه درست است.
فصل ششم، ریک را در قامت یک رهبر بیرقیب نشان میدهد. او الکساندریا را رهبری میکند، گلهی عظیم زامبیها را مدیریت میکند و گروه «Wolves» را شکست میدهد. پس از پاکسازی الکساندریا (که به قیمت چشم کارل تمام میشود)، ریک به یک غرور خطرناک میرسد. او باور میکند که گروهش شکستناپذیر است. این غرور، زمینهساز بزرگترین سقوط او میشود.
حملهی پیشگیرانه به پایگاه «ناجیان» (Saviors) یک اشتباه محاسباتی فاجعهبار است. ریک، دشمن جدیدش را دستکم میگیرد. و سپس، «نیگان» (Negan) از راه میرسد. شب ملاقات با «لوسیل» (Lucille)، تنها یک قتلعام نیست؛ این یک نمایش قدرت برای در هم شکستن روانشناختی ریک گرایمز است. نیگان، گلن و آبراهام را نمیکشد تا آنها را حذف کند؛ او آنها را میکشد تا ریک را «بشکند». و موفق میشود. نیگان با وادار کردن ریک به بریدن دست پسرش (که در آخرین لحظه متوقف میشود)، رهبر مغرور الکساندریا را به مردی لرزان و مطیع تبدیل میکند.
فصل هفتم، ریک گرایمز را در پایینترین نقطهی ممکن نشان میدهد. این، بدتر از جنون پس از مرگ لوری و بدتر از وحشیگری پس از سقوط زندان است. این، «بردگی» است. او مجبور است برای نیگان آذوقه جمع کند، لبخند بزند و تحقیر را بپذیرد. او رهبریاش را از دست داده، ارادهاش شکسته شده و امیدش مرده است.
جنگ تمام عیار (All Out War) در فصل هشتم، داستان بازگشت ریک است. اما این بازگشت، با انگیزهی انتقام شعلهور شده. ریک دوباره به آن هیولای بیرحم فصل پنجم تبدیل میشود، اما این بار با خشمی کورتر. او حاضر است هر کسی را که سر راهش قرار بگیرد، بکشد. اما اینجاست که آخرین و مهمترین تحول رخ میدهد: مرگ «کارل». کارل، که خود در آستانهی مردانگی است، قبل از مرگش از پدرش میخواهد که راهی بهتر پیدا کند. او رویای دنیایی را میبیند که در آن، دشمنان نیز میتوانند بخشی از جامعه باشند. «بخشش من باید بر خشم من غلبه کند.»
این درخواست، ریک را در یک دوراهی فلسفی قرار میدهد. پس از شکست دادن نیگان، ریک آمادهی کشتن اوست. اما با یادآوری آخرین حرفهای پسرش، تصمیم میگیرد نیگان را زنده نگه دارد. او نیگان را نه به عنوان انتقام، بلکه به عنوان نمادی از «تمدن» جدید زندانی میکند. ریک در این لحظه، خشم خود را قربانی میراث پسرش میکند. فصل نهم، ریکِ «سازنده» را به ما نشان میدهد. او دیگر یک جنگجو نیست، بلکه یک دیپلمات است که تلاش میکند جوامع مختلف را با «پل» به هم متصل کند. او برای آیندهای میجنگد که کارل آرزویش را داشت. و در نهایت، فداکاری او روی همان پل رقم میخورد. او با منفجر کردن پل، خود را قربانی میکند تا «خانواده» جدید و بزرگتری که ساخته است (جوامع متحد) را نجات دهد. او به یک اسطوره تبدیل میشود؛ نمادی از فداکاری که الهامبخش دیگران برای ادامهی راه است.
ناپدید شدن ریک، بزرگترین راز سریال بود. سریال اسپینآف «The Ones Who Live» پاسخ این راز را داد و آخرین پرده از تحول او را به نمایش گذاشت. ریک توسط ارتش جمهوری مدنی (CRM)، یک تمدن غولپیکر، مستبد و پنهان، اسیر شده بود. ریکی که ما در CRM میبینیم، نسخهای است که هرگز ندیده بودیم: ریکِ «ناامید». او در برابر یک ماشین نظامی غیرقابل شکست قرار گرفته و برای اولین بار در زندگیاش، باور کرده که شکست خورده است. او چندین سال تلاش میکند فرار کند، اما سیستم آنقدر بزرگ است که او را میبلعد. او هویت خود را به عنوان یک «سرباز» پذیرفته و رویای بازگشت به خانه را رها کرده است.
اینجاست که «میشون» از راه میرسد. بازگشت میشون، شوک الکتریکی است که ریک را از خواب زمستانیاش بیدار میکند. عشق، همان نیرویی که او را در فصل اول به حرکت واداشت، دوباره به او هویت میبخشد. او به یاد میآورد که فقط یک سرباز یا یک بازمانده نیست؛ او یک «شوهر» و یک «پدر» است. نبرد نهایی او علیه CRM، دیگر برای بقا یا انتقام نیست؛ این نبردی برای «آزادی» و بازپسگیری هویتی است که دنیای جدید سعی در ربودن آن داشت.
سیر تحول ریک گرایمز، یک خط مستقیم از خوب به بد یا از ضعیف به قوی نیست. این یک مارپیچ خشونتبار و پیچیده است که بارها و بارها به نقطهی اول بازمیگردد. او کلانتری بود که به یک بازماندۀ بیرحم تبدیل شد؛ بازماندهای که به یک رهبر مغرور بدل گشت؛ رهبری که در هم شکست و به یک برده تبدیل شد؛ بردهای که برخاست تا انتقام بگیرد؛ منتقمی که بخشش را آموخت؛ و بخشندهای که به یک سازنده و در نهایت به یک اسطوره تبدیل شد.
ریک گرایمز نماد کامل «انسان» در شرایط آخرالزمانی است. او اشتباهات هولناکی مرتکب شد، مرزهای اخلاقی را زیر پا گذاشت و به هیولایی تبدیل شد که در فصل اول از آن میترسید. اما چیزی که او را به قهرمان نهایی این داستان تبدیل میکند، این نیست که هرگز سقوط نکرد؛ بلکه این است که پس از هر سقوط، دوباره برخاست و هر بار، دلیلی برای بهتر بودن پیدا کرد. او جنگید، عشق ورزید، از دست داد و در نهایت، معنای واقعی زنده ماندن را در ساختن آیندهای برای دیگران یافت.
۱۱.۴ هزار بازدید
۲۱.۴ هزار بازدید
۲۱.۲ هزار بازدید
۱۰.۵ هزار بازدید
۱۰۵.۱ هزار بازدید
۱۵۸.۷ هزار بازدید
۱۲۵ هزار بازدید
۱۵۵.۴ هزار بازدید
۸۵.۳ هزار بازدید
۱۱۹.۱ هزار بازدید
۹۶.۴ هزار بازدید
۳۴.۶ هزار بازدید
۱۴۵.۵ هزار بازدید

0 نظر