راز بزرگ رومی در KPop Demon Hunters: تحلیل کامل داستان
افشای ماهیت واقعی رومی (Rumi)، بزرگترین و شوکهکنندهترین پیچش داستانی در شکارچیان شیطان کیپاپ (KPop Demon Hunters) است؛ اتفاقی که باعث شد سایر اعضای گروه هانتر ایکس (HUNTR/X) با حیرت متوجه شوند او همان الگوهای شیاطین را روی بدنش دارد. این لحظه برای رومی سرشار از شرمساری جانکاه و دردناک است، چرا که بالاخره دلیل اصلی تعهد بیچونوهوای او برای نابودی شیاطین آشکار میشود. الگوها (Patterns) روی بدن او در حال گسترش هستند و او با ناامیدی تلاش میکند «هونمون» (Honmoon) را تثبیت کند، زیرا باور دارد این تنها راه رهایی از نفرینی است که گرفتارش شده.
حقیقت وجودی رومی، نیروی محرکه تمام کارهای اوست. درست به همین دلیل است که او تا این حد مجذوب جونی (Juni) شده؛ رومی در جونی یک روح خویشاوند میبیند، کسی که مغلوب تاریکی شده اما همچنان در حسرت رستگاری و پاکی میسوزد. اما سؤال اصلی اینجاست: آیا رومی واقعاً در خطر تسخیر شدن توسط الگوهایش قرار داشت، یا تمام ترسهای او بیاساس بود؟ کلید حل این معما در درک تبار خانوادگی او و معنای واقعی این الگوهای بهظاهر شیطانی نهفته است.
ریشه اصلی داستان رومی و تأثیر سلین
داستان زندگی رومی سالها پیش از شکلگیری گروه هانتر ایکس و با گروه کیپاپ معروف به «خواهران نور خورشید» (Sunlight Sisters) آغاز میشود. مادرش، می-یونگ ریو (Mi-yeong Ryu)، عضوی از این گروه و بهصورت مخفیانه یکی از شکارچیان نسل خود بود. زندگی می-یونگ تراژدی بسیار شخصی و عمیقی را در دل خود پنهان کرده است؛ ظاهراً او عاشق یک شیطان شد و حاصل این عشق ممنوعه، فرزندی بود که به دنیا آمد. می-یونگ زمانی که رومی تنها یک نوزاد بود از دنیا رفت و دخترش توسط یکی دیگر از اعضای گروه به نام سلین (Celine) بزرگ شد. رابطه میان رومی و سلین بسیار پیچیده است، چرا که سلین به رومی آموخت که باید میراث شیطانی خود را به هر قیمتی پنهان کند.
همانطور که سرگذشت جونی نشان میدهد، برخی (و شاید بسیاری) از شیاطین در دنیای شکارچیان شیطان کیپاپ، در واقع انسانهایی هستند که خود را تسلیم مسیرهای گناهآلود و شرمآور کردهاند. این موضوع احتمالی را مطرح میکند که شاید می-یونگ عاشق مردی شده که در حال مسخ شدن و تبدیل به شیطان بوده و شاید زمانی که باردار شد، از ماهیت واقعی او خبر نداشته است. البته برخی افسانههای محلی کره از عاشقانههای میان زنان انسان و موجودات ماوراءالطبیعه حکایت دارند، اما آن موجودات معمولاً ارواح مثبتتری هستند. حقیقت هرچه باشد، رومی خود را موجودی دورگه میداند؛ نیمهانسان و نیمهشیطان.
الگوهای روی بدن رومی آن چیزی نیستند که فکر میکنید
با وجود تمام ترسها، الگوهایی که رومی از آنها وحشت دارد، دقیقاً آن معنایی را ندارند که او تصور میکند. آنها در واقع تصویر بصری یک مفهوم کلیدی و عمیق در فرهنگ کره به نام «هان» (han) هستند؛ نوعی زخم عاطفی و عقده روانی که نسل به نسل منتقل میشود. این الگوها نمادی از تضاد هویت در درون رومی هستند و نکته قابل تأمل اینجاست که هر زمان او احساس شرم میکند، این نقوش گسترش پیدا میکنند.
دلیل واقعی مشکلساز بودن الگوها همین است؛ مشکل در ذات یا خون رومی نیست، بلکه ناشی از فشار خردکنندهای است که او به خاطر پنهان کردن «خودِ واقعیاش» از دوستانش تحمل میکند. اگر از این زاویه نگاه کنیم، ریشه این الگوها بیشتر در آموزههای سختگیرانه سلین نهفته است تا یک نفرین واقعاً شیطانی.
«شرم» در کانون داستان شکارچیان شیطان کیپاپ قرار دارد. اگر «گناه» حسی باشد که میگوید فرد کار اشتباهی انجام داده، «شرم» حسی است که به فرد القا میکند «خودِ وجودی او» اشتباه است و این حس تا عمق جان نفوذ میکند. فیلم، شرم را کلید قدرت پادشاه شیاطین، گوی-ما (Gwi-Ma)، معرفی میکند. در ترانه «آیدل تو» (Your Idol) جملهای کلیدی میشنویم: «من تنها کسی هستم که گناه تو را دوست دارم». این جمله منبع نفوذ گوی-ما بر دیگران را فاش میکند. او قربانیانش را متقاعد میکند که ماهیت آنها با پلیدی تعریف میشود و او تنها پناهگاهی است که آنها را میپذیرد؛ بنابراین، هرچه حس شرمندگی در رومی بیشتر رشد میکند، او در برابر نفوذ گوی-ما آسیبپذیرتر میشود. این یک پیرنگ داستانی فوقالعاده هوشمندانه است.
با در نظر گرفتن این دیدگاه، آهنگ «زمینگیر کردن» (Takedown) در حقیقت جرقه اصلی تمام رنجهایی است که رومی متحمل میشود. متن ترانه از موجودی سخن میگوید که چهره واقعیاش را پنهان میکند و تمام عمرش را در اختفا گذرانده است: «وقتی الگوهای تو شروع به نمایان شدن میکنند، باعث میشود نفرت از رگهایم بیرون بزند». وقتی رومی میبیند که دوستانش این متن را مینویسند و آن واژهها را میخوانند، خود را در آینه آن ترانه میبیند. حس شرم او اوج میگیرد، الگوها روی پوستش میدوند و او بیش از پیش ناامید میشود. این یک چرخه باطل است که نه در تبار شیطانی رومی، بلکه در شرم درونی او ریشه دارد.
چرا در پایان داستان، الگوها هنوز روی بدن رومی هستند؟
«هان»ِ رومی یا همان حس عمیق شرم نسبت به اصل و نسبش، او را از کسانی که دوستش داشتند جدا کرده بود. اما در پایان، او ماهیت خود را در آغوش میکشد و با وجود همه چیز تصمیم میگیرد مقابل گوی-ما بایستد و ثابت کند که تحت کنترل او نیست. اتفاق بهتر زمانی رخ میدهد که دوستان رومی او را همانطور که واقعاً هست میبینند و تنهایش نمیگذارند. او درمییابد که ترسش از قضاوت آنها بیهوده بوده است. آنها میتوانند زخمهایی را که بخشی از وجود اوست ببینند؛ ترکیبی از «تاریکی و هارمونی». این پذیرش به رومی اجازه میدهد تا سرانجام با گذشته خود آشتی کند.
طبق فلسفه شکارچیان شیطان کیپاپ، شرم نیرویی است که ما را از دیگران جدا میکند و سپری دفاعی ما را در برابر تاریکی جهان پایین میآورد. اما وقتی حقیقت آشکار میشود و ما بدون قید و شرط مورد عشق و پذیرش قرار میگیریم، زخمهای شرم باقی میمانند اما ماهیت آنها دگرگون میشود. بهعنوان نمادی از این تحول، الگوهای رومی به رنگ آبی تغییر میکنند؛ رنگی که نشانه زندگی نو و بیداری طبیعت است.
او هرگز شرمی را که حس کرده فراموش نخواهد کرد و ترسها و ناامنیها همچنان گوشه ذهن او هستند، اما فرآیند درمان آغاز شده است. رومی دیگر تاریخچه و میراث خود را پنهان نمیکند. او اکنون کامل است، حتی اگر هونمون در پایان داستان به رنگ طلایی درنیاید. نظر شما چیست؟ دیدگاه خود را در بخش نظرات بنویسید و همین حالا به بحث بپیوندید.
منبع: comicbook
نظرات