
استودیوی مارول کاملا ناخواسته به یک مدل ساده و تکرارشونده برای دنیای مشترک و سینمایی خود متعهد شد؛ مدلی که در آن شرورها معمولا تصویر آینهای و انعکاسی از خود قهرمانان بودند. مرد آهنی یا همان آیرونمن با صنعتگران و مخترعان ثروتمند میجنگید و اولین دشمن او، دوست صمیمی خانوادگیشان بود که زرهی مشابه با تکنولوژی او به تن کرده بود. هالک دائم با دیگر غولهای جهشیافتهای که توسط اشعه گاما تغییر شکل داده بودند، مبارزه میکرد. دیری نپایید که استیو راجرز هم درگیر نبرد با ابرسربازها و جنبشهای فاشیستیِ متولدشده در دوران جنگ جهانی دوم شد و ثور نیز به جنگ خدایان و در سالهای بعد، به نبرد با خداکشان رفت.

درک اینکه چرا مارول سالها به این رویکرد پایبند ماند اصلا کار سختی نیست؛ چرا که این انتخاب، شرورها را به یک تفسیر داستانی و نمادین تبدیل میکرد؛ نمایشی از تاریکیهایی که قهرمان داستان به راحتی میتوانست در آنها غرق شود. اما در این میان یک ضعف بزرگ و ساختاری وجود داشت: این رویکرد باعث میشد که شرورها به عنوان یک شخصیت مستقل، نیازی به توسعه و پردازش عمیق نداشته باشند، زیرا رسالت اصلی و نهایی آنها صرفا این بود که بازتابی از قهرمان باشند.
قانون نانوشته این بود که هرچه به قهرمان نزدیکتر میشدید، اهمیت شرور بیشتر میشد. البته در این بین برخی از آدمبدها همچنان از بقیه متمایز بودند، اما این درخشش معمولا به لطف نقشآفرینیهای شگفتانگیز بازیگران بااستعداد بود (در اینجا باید به بازی شاهکار تام هیدلستون در نقش لوکی اشاره کنیم). برخی از فیلمنامههای قدرتمند نیز توانستند از این فرمول تکراری فراتر بروند و شخصیتی مثل کیلمانگر در فیلم پلنگ سیاه را به یک نماد واقعی و ماندگار تبدیل کنند، اما متاسفانه تعداد این استثناها در دنیای پهناور مارول چندان کافی نبود. بیدلیل نیست که تانوس به چهره برجسته و فراموشنشدنی حماسه ابدیت تبدیل شد؛ او با در هم شکستن این الگوی قدیمی، عملا به قهرمانِ داستانِ تراژیک خودش تبدیل شده بود.
تلاشهای بینتیجه مارول برای عبور از کلیشهها
برای اینکه در حق سازندگان مارول بیانصافی نکرده باشیم، باید اعتراف کنیم نشانههایی وجود دارد که ثابت میکند این استودیو مدتها در تلاش بوده تا از بحران شرورهای خود عبور کند. سال گذشته یعنی در سال ۲۰۲۵، فیلم کاپیتان آمریکا: دنیای قشنگ نو هرچند با فروش ناامیدکننده ۴۱۵ میلیون پوندی در گیشه جهانی مواجه شد و انتظارات را برآورده نکرد، اما حداقل سعی کرد کمی تنوع و نوآوری در این فرمول ایجاد کند. این فیلم سم ویلسون در قامت کاپیتان آمریکا را در برابر یک هالک واقعی قرار داد؛ یک مبارزه کاملا نابرابر و غیرقابل پیشبینی که در نوع خود جالب و هیجانانگیز بود. من شخصا این تقابل را یک آزمایش جذاب دیدم، به خصوص که سازندگان با استفاده از شرورهای دیگر گوشههای دنیای سینمایی مارول – به طور مشخص ژنرال تاندربولت راس با بازی هریسون فورد در نقش رد هالک – عمدا معادلات همیشگی را تغییر دادند.

اما واقعیت این است که این آزمایش در عمل جواب نداد. مشکل اصلی و اساسی در خود فیلمنامه ریشه داشت؛ قطعات مختلف داستان نتوانستند به یک کل منسجم و منطقی تبدیل شوند، به طوری که حتی حضور بازیگر فوقالعاده و کارکشتهای مثل هریسون فورد هم نتوانست از رد هالک یک شرور جذاب، چندبعدی و متقاعدکننده بسازد. علاوه بر این نقطه ضعف، استفاده از رد هالک صرفا پرده سوم و پایانی فیلم را به یک مبارزه تنبهتنِ کلیشهای و قابل پیشبینی تبدیل کرد؛ سم ویلسون ابتدا با یک هیولای خشمگین جنگید و سپس با استفاده از قدرت کلمات او را آرام کرد؛ فرمولی بهشدت تکراری که هزاران بار در کمیکبوکها، فیلمهای سینمایی و سریالهای تلویزیونی مشابه دیدهایم.

چگونه شرورهای مارول را ماندگار کنیم؟
تمام این فراز و نشیبها ما را به فیلم اسپایدرمن: روز کاملا جدید میرساند؛ اثری که رویکرد بسیار پیچیدهتر، بالغتر و هوشمندانهتری را در پیش میگیرد. از یک طرف، حضور جین در این فیلم ادامه همان ایده استفاده از کاراکترهای متفاوت در دنیای قشنگ نو است؛ او شخصیتی است که از دنیای گستردهتر مارول وام گرفته شده و به هیچ وجه یک شرور سنتی و همیشگی برای اسپایدرمن محسوب نمیشود.
این دو شخصیت در گذشته بارها در رویدادهای مختلف با هم تعامل داشتهاند، اما هرگز رابطه چندان نزدیک و عمیقی با یکدیگر شکل ندادهاند. همین پیشزمینه، جین را به یک انتخاب بسیار غیرمعمول و جسورانه برای نقش آنتاگونیست اصلی تبدیل میکند و باعث شده برخی از طرفداران سرسخت و کلاسیک مارول کمی گیج و حتی ناامید شوند. من در فضای وب شکایات و انتقادات زیادی خواندهام مبنی بر اینکه یک فیلم اختصاصی از اسپایدرمن باید حتما یکی از شرورهای دنیای خودش را به تصویر بکشد.

اما این شکایات شتابزده، هوشمندانهترین جنبهی استفاده سازندگان از جین گری در فیلم روز جدید را کاملا نادیده میگیرند. درست است که این شخصیت از گالری شرورهای اختصاصی و شناختهشده اسپایدرمن نمیآید، اما دلیل بسیار موجه و فلسفی برای حضور او در این داستان وجود دارد؛ جین در واقع آینهای تمامنما برای پیتر است، اما نه در قدرتهای فیزیکی و ظاهری، بلکه در مضامین، احساسات و قوس داستانی. هم جین و هم پیتر در این روایت با یک بحران روحی مشترک و ویرانگر دستوپنج نرم میکنند: بحران فقدانِ ارتباط و تنهایی.
وقتی استودیوی مارول تصمیم میگیرد یک فیلم جدید از اسپایدرمن بسازد، دیگر هیچ الزامی وجود ندارد که حتما از شخصیتهای انحصاری این قهرمان استفاده کند. در عوض، نویسندگان میتوانند با دقت به مسیر رشد و قوس داستانی که قهرمانشان در حال طی کردن است نگاه کنند و شرورهای خیرهکننده، چندبعدی و پرداختهشدهای خلق کنند که داستان شخصیشان با مضامین اصلی فیلم به زیبایی در هم میآمیزد. در حالی که اثری مثل دنیای قشنگ نو صرفا اکشنفیگورها را بدون پشتوانه منطقی به جان هم میانداخت، فیلم روز کاملا جدید دو انسانِ منزوی، تنها و دردمند را در یک تقابل مستقیم و دراماتیک قرار داد.
منبع: Comicbook
بازیهای خفنی که یادتون رفته؛ میزگیم با امید لنون














نظرات