از فاجعه Game of Thrones تا Stranger Things؛ مشکل پایان سریالها کجاست؟
در این مقاله قصد داریم نگاهی به پایان Stranger Things انداخته و ببینیم چرا نوشتن یک پایان خوب سخت است. با مجله بازار همراه باشید.
پایان سریال Stranger Things که اواخر سال ۲۰۲۵ میلادی در دسترس مشترکان نتفلیکس قرار گرفت، واکنشهای قابلپیشبینیای را از سوی مخاطبان دریافت کرد. این پایان، غافلگیریهای تاثیرگذار و پیچشهای چندانی نداشت و بازخوردها نسبت به آن متنقاض یا اصطلاحاً دوقطبی بود. حتی گروهی از طرفداران آن را با پایان سریال Game of Thrones مقایسه کردند.
در مقابل هر مخاطبی که در شبکههای اجتماعی از لحظات پایانی سریال Stranger Things تمجید میکرد، منتقدان و مخاطبانی بودند که شدیداً بابتش گله داشتند. پایان سریال، سرنوشت تقریباً تمام شخصیتهای اصلی را به نمایش گذاشت اما سرنوشت مبهم شخصیت الون یکی از نقاط ضعف بود. همچنین مرگهای کمی رخ داد و باعث شد پایانهای شخصیتهایی مثل مکس، لوکاس، داستین و ویل بایرز بیش از اندازه امیدوارانه باشد.
نوشتن پایان برای سریالها همیشه سخت بوده است
همانطور که احتمالاً از پاراگرافهای قبلی متوجه شدید، بزرگترین مشکل پایان سریال Stranger Things این بود که سعی کرد تمام مخاطبان را راضی نگه دارد اما چنین امکانی وجود نداشت. قبل از آغاز فصل پنجم، طرفداران بطور همزمان هیجانزده و نگران بودند؛ بسیاری انتظار پایانی تاریکتر و جسورانه را داشتند که در آن چندین شخصیت اصلی جان خود را از دست بدهند. در نتیجه، وقتی تقریباً تمام اعضای اصلی گروه بدون آسیب جدی جان سالم به در بردند (بهجز شخصیت محوری الون که آن هم ظاهراً زنده است)، بخشی از طرفداران به خواسته قلبی خود رسیدند اما گروهی دیگر بهشدت ناامید شدند.
سریالهای مشهوری مثل Breaking Bad و The Sopranos ثابت میکنند که حتی تحسینشدهترین پایانها هم میتوانند بحثبرانگیز باشند. در زمان پایان این سریالها، برخی از مخاطبان خواهان رستگاری ضدقهرمانهایشان، یعنی والتر وایت و تونی سوپرانو بودند اما بسیاری دیگر ترجیح میدادند عواقب سالها خلافکاری یقه آنها را بگیرد. به همین دلیل، حتی این دو پایانبندی هم واکنشهای دوگانهای را به همراه داشتند.
علاوه بر این، موضوع دیگری هم وجود دارد که نباید از قلم انداخت. سریال Stranger Things از سال ۲۰۱۶ میلادی آغاز و بسیاری از کارشناسان گفتند بیش از حد طولانی شد. جدا از بحثهای تکراری درباره افزایش سن بازیگران و فاصله گرفتن آنها از نقشهای نوجوانانه، مشکل بزرگتر دیگری وجود داشت: سریالهایی که بیش از حد ادامه پیدا میکنند، به اجبار داستان خود را گسترش میدهند و این گسترش اکثر مواقع به تضعیف انسجام و تاثیرگذاری منجر میشود. به بیان دقیقتر، آن جذابیتِ فصلهای نخستین رنگ باخته و دیگر برای مخاطبان قدیمی قابللمس نیست.
دوران طلایی تلویزیون انتظارها را بالا برده است
برای اینکه اثری بتواند در مقیاس سریال Stranger Things دوام بیاورد، چارهای ندارد جز اینکه داستان خود را بهتدریج با ورود چهرههای تازه و رونمایی از داستانهای فرعی گسترش دهد. در این فرایند، فصل اول روی تعداد محدودی از شخصیتها تمرکز دارد، در فصل دوم چند چهره تازه اضافه میشوند، در فصل سوم باز هم شخصیتهای جدید وارد داستان میشوند و این چرخه ادامه پیدا میکند. مشکل اصلی اینجاست که سریال چیزهای عجیب از همان ابتدا با گروه بزرگی از شخصیتها کار خود را آغاز کرده بود.
در فصل اول، روایت داستان تنها به الون، لوکاس، مایک، داستین و ویل محدود نبود، بلکه شخصیتهایی مثل جاناتان، نانسی، استیو، هاپر، دکتر برنر و جویس هم نقشهای پررنگی داشتند. در فصل دوم، چهرههای تازهای مثل موری، مکس، بیلی و باب نیوبی به داستان اضافه شدند و فصل سوم هم با معرفی شخصیتهایی مثل الکسی و شهردار فاسد شهر هاوکینز یعنی لری کلین دامنه روایت را گستردهتر کرد.
تا زمان رسیدن به فصل پنجم، عملاً دیگر امکان نداشت سریال Stranger Things بتواند این تعداد شخصیت را پرداخته و پایانی شایسته برای هر کدام را به نمایش بگذارد. این مشکل زمانی بدتر میشود که در نظر بگیریم «دوران طلایی سریالهای تلویزیونی» استاندارد پایانبندیها را بهشدت بالا برده است؛ دورانی که پایان سریالها (از ۳۰ Rock گرفته تا The Leftovers) در زمان پخششان بهعنوان آثاری شاهکار مورد تحسین قرار گرفتند. از آنجایی هم که بسیاری از مخاطبان با سریالهای مزبور آشنا هستند، انتظار دارند سریالهای جدید بالاتر یا حداقل در سطح همانها ظاهر شوند.
سرویسهای استریم و تبدیل سریالها به یک رویداد فرهنگی
در نگاه اول، دو سریال ۳۰ Rock و The Leftovers از نظر سبک، لحن و محتوا شباهت زیادی به هم ندارند. با این حال، یک وجه اشتراک مهم میان آنها وجود دارد که میتواند دلیل استقبال بسیار مثبت از پایانبندیشان را توضیح دهد: هر دو سریال آثاری کالت بودند که تحسین منتقدان و وفاداری طرفداران خود را به دست آوردند اما هرگز به پدیدههایی بزرگ در فرهنگ عامه جهان تبدیل نشدند. به همین دلیل، مخاطبانی عموماً پای تماشایشان نشستند که سلیقههایی شبیه بهم داشتند.
در مقابل، سریال Stranger Things تا قبل از پخش فصل پایانی عملاً به یک پدیده فرهنگی بزرگ تبدیل شده بود و طرفداران در سراسر جهان برای انتشارش لحظهشماری میکردند؛ تا جایی که سرورهای نتفلیکس حین انتشار اولیه قسمتهای فصل پنجم با اختلال روبرو میشد. بدین ترتیب، سریال چیزهای عجیب با همان موج منفی روبرو شد که قبلاً یقه Game of Thrones را گرفته بود.
تعداد بالای اسپینآفهای در دست تولید چیزهای عجیب نشان میدهد که این اثر یکی از بزرگترین موفقیتهای تاریخ پلتفرمهای استریم است. چنین محبوبیت عظیمی به معنای داشتن مخاطبانی بسیار گسترده بوده و هر چه تعداد بینندگان بیشتر باشد، تنوع دیدگاهها هم افزایش مییابد؛ نتیجه این وضعیت، واکنشی چندگانه نسبت به پایانبندی سریال خواهد بود. به هر حال سلایق طرفداران اصلاً و ابداً بهم شبیه نبوده و حتی میانشان تضادهای شدیدی وجود دارد که کار را برای جلب رضایت همه غیرممکن میکند.
ویژگیهای یک پایان خوب چیست؟
درباره پایان سریال Game of Thrones تحلیلها و بحثهای زیادی وجود داشته و با توجه به آنها میتوان گفت اکثر مخاطبان و منتقدان روی ضعیف بودنش اتفاق نظر دارند. با این حال، نمیتوان چیزی به نام «بدترین پایان تلویزیونی» یا «بهترین پایان تلویزیونی» را تعریف کرد. چیزی که یک پایانبندی تلویزیونی را موفق میکند، پایانی است که با کلیت اثر هماهنگ باشد. پایان سریال Lost به این دلیل با واکنش منفی روبرو شد که اثر مزبور بر اساس رازآلودگی بنا شده بود و هر نوع توضیح درباره اتفاقات داستان یک تضادِ غیرمنتظره ایجاد میکرد.
در مقابل، سریال Breaking Bad روایتی سیاه داشت که روی فروپاشی اخلاقی یک انسان متمرکز بود؛ بنابراین فداکاری شخصیت اصلی در پایان سریال، منطقی، تاثیرگذار و متناسب با مسیر روایت بود. پایان Stranger Things جایی میان این دو قرار میگیرد: به اندازه Game of Thrones ناامیدکننده نیست اما به هیچ وجه آن تاثیرگذاریِ مورد انتظار را در خود ندارد.
نظر شما در رابطه با رتبهبندی بهترین انیمیشنهای کلاسیک والت دیزنی چیست؟ نظراتتان را با ما و دیگر کاربران مجله بازار به اشتراک بگذارید.
رازهای یوتوب فارسی؛ میزگیم با سکشات – قسمت اول
نظرات