
هالک پیش از آنکه با ابرشرورهای نمادینی مانند لیدر و ابامینیشن روبهرو شود، در ماجراجوییهایش با هیولاهای غولپیکر دیگر میجنگید و با تهاجمات بیگانگان فضایی مقابله میکرد. در طول دههها، هالک ستارهی داستانهای شگفتانگیز و عمیقی بوده است؛ داستانهایی که با ظرافت به تأثیرات مخرب تروما، سوءاستفادههای روانی و آسیبهای کودکی بر روان یک انسان میپردازند. همین لایههای عمیق روانشناختی باعث شده تا هالک بتواند با نسلهای مختلفی از طرفداران، ارتباطی ناگسستنی و احساسی برقرار کند.

در سمت دیگر ماجرا، دیسی کامیکس در طول تاریخ خود بارها از ایدههای مارول الگوبرداری کرده است. برای مثال، شخصیتی مانند فایراستورم از بسیاری جهات پاسخ دیسی به اسپایدرمنِ مارول محسوب میشود. با این وجود، دیسی تا مدتها هرگز نتوانست یک هالکِ اختصاصی و تمامعیار به خوانندگان خود معرفی کند. نزدیکترین گزینهای که آنها سالها در اختیار داشتند، یک شرور زامبیمانند به نام سالامون گراندی بود.
اما این رویه در روزهای پس از پایان رویداد بزرگ شوالیههای تاریک: متال تغییر کرد. دیسی خط داستانی جدیدی را تحت عنوان عصر جدید قهرمانان راهاندازی کرد. ایدهی اصلی این بود که گروهی از بهترین نویسندگان و طراحان صنعت کمیک گرد هم بیایند و با استفاده از سبک تولید و داستانگویی کلاسیک مارول، قهرمانانی خلق کنند که به شدت یادآور نمادهای بزرگ این شرکت باشند. متأسفانه این پروژهی جاهطلبانه در نهایت تا حد زیادی با شکست مواجه شد و از میان تمام عناوین، تنها کمیک تریفیکس توانست برای مدتی به حیات خود ادامه دهد. با این حال، دیسی در جریان همین پروژه توانست بینقصترین و جذابترین معادل هالک را در دنیای خود خلق کند؛ شخصیتی به نام دمیج (Damage) که ناشر هرگز نتوانست بفهمد دقیقاً باید با پتانسیل عظیم او چه کند.

دمیج؛ پسر بینقص هالک در مولتیورس دیسی
پروژهی عصر جدید قهرمانان به طراحان تراز اول این صنعت اجازه داد تا با آزادی عمل بالا، تقلیدهایی خلاقانه از شخصیتهای مارول را وارد مولتیورس دیسی کنند و دمیج بدون شک یکی از جذابترین خروجیهای این آزادی عمل بود. البته نام دمیج برای طرفداران قدیمی و پروپاقرص دیسی کاملاً ناآشنا نیست.
اولین شخصیتی که با نام دمیج شناخته میشد، یک قهرمان دههی ۹۰ میلادی بود که در خط داستانی بلادلاینز معرفی شد. نام او گرانت امرسون بود؛ پسر اتم از دوران طلایی کمیک. گرانت از قدرتهای نوظهورش برای مبارزه با شرارت استفاده میکرد و همواره در تلاش بود تا توجه و احترام دوستان پدرش در انجمن عدالت آمریکا را جلب کند. این شخصیت در ادامهی مسیرش به گروه مبارزان آزادی پیوست، اما سرنوشت تلخی در انتظارش بود. او در شمارهی اول کمیک بحران بینهایت توسط ریورس فلش به شدت مجروح و دچار نقص عضو شد. گرانت پس از آن مدت کوتاهی را در کنار انجمن عدالت گذراند تا اینکه در نهایت طی رویداد تاریکترین شب جان خود را از دست داد.

اما دمیجِ جدیدی که دیسی معرفی کرد، هیچ ارتباط خونی یا داستانی با گرانت امرسون یا اتم نداشت؛ هرچند او نیز به شیوهی خودش پیوندهای عمیقی با قهرمانان دوران طلایی دیسی برقرار میکرد. این نسخهی جدید و مدرن، سربازی کارکشته به نام ایتن ایوری بود. ایتن یک دوره در جنگ افغانستان خدمت کرده بود و به خاطر شجاعتها و اقدامات فداکارانهاش در میدان نبرد، مورد تحسین و تقدیر قرار گرفت. همین سوابق درخشان نظامی باعث شد تا ارتش او را برای پیوستن به برنامهی دمیج انتخاب کند؛ یک پروژهی فوقسری که هدفش خلق ابرسربازانی بود که بتوانند با قدرتمندترین فراانسانهای روی زمین رقابت کنند.
ایتن به عنوان سوژهی اصلی آزمایش انتخاب شد و سرم قدرتمند دمیج به جریان خون او تزریق شد. این سرم در واقع بر پایهی داروی معروف میراکلو ساخته شده بود؛ همان داروی انرژیزایی که دههها پیش توسط اورمن خلق شده بود و به مصرفکنندهاش اجازه میداد برای مدت دقیقاً یک ساعت، به قدرت، سرعت و استقامتی فراانسانی دست پیدا کند. تزریق این سرمِ ارتقایافته، زندگی ایتن ایوری را برای همیشه دگرگون کرد. او حالا میتوانست روزی یک بار و تنها به مدت یک ساعت، به هیولایی با قدرت و استقامتی غیرقابلتصور تبدیل شود، اما یک مشکل بزرگ و ترسناک وجود داشت: ایتن در طول این یک ساعت، مطلقاً هیچ کنترلی بر رفتار و اعمال هیولا نداشت.
این ایده یک پیشفرض داستانی فوقالعاده جذاب است؛ ترکیبی هوشمندانه از المانهای شخصیتهای مختلف دیسی که با هستهی اصلی مفهوم هالک جوش خوردهاند. داستان از جایی اوج میگیرد که ایتن در فرم دمیج از کنترل خارج میشود، از تأسیسات نظامی فرار میکند و یک مسیر طولانی از ویرانی را به جا میگذارد. او در نهایت سر از یک پناهگاه بیخانمانها درمیآورد و همین اتفاق باعث میشود تا تمامی نیروهای نظامی و ابرقهرمانان برای شکار او بسیج شوند.
این خط داستانی در واقع تکرار همان سالهای اولیهی حضور هالک در کمیکهای مارول بود، اما با شدتی به مراتب بیشتر. تفاوت بزرگ اینجا بود که اگرچه بروس بنر هم همیشه کنترلی روی هالک نداشت، اما غول یشمی مارول در اعماق وجودش ذاتاً مهربان بود و رگههایی از انسانیت را نشان میداد. دمیج اما صرفاً یک نیروی تخریبگر، وحشی و توقفناپذیر بود. ایتن میتوانست در ذهن خود با این هیولا صحبت کند، اما به هیچوجه قادر نبود او را وادار به انجام کاری کند. این تضاد درونی، پیچشِ داستانی بسیار جذابی بود، اما همزمان کار را برای نویسندگان سخت میکرد تا بتوانند داستانهای طولانی و متنوعی برای او بنویسند.
به نظر شما، اگر دیسی تصمیم به بازگرداندن دمیج بگیرد، بهتر است او را در قالب یک قهرمان مستقل به تصویر بکشد یا به عنوان یک سلاح مخرب در دستان شرورهایی مانند آماندا والر؟
منبع: Comicbook
چرا بازیهای قدیمی جالبتر بودن؟ پرونده با امید لنون















نظرات