
سالها پیش، دنیا برای تماشای سریال بازی تاج و تخت متوقف میشد و با وجود محبوبیت بینظیر خاندان استارک، بخش زیادی از بینندگان شیفته خاندان تارگرین و به ویژه اژدهایان آنها بودند. همه چیز با سه تخم سنگشده شروع شد و در نهایت به اژدهایی ختم شد که پایتخت را به خاکستر تبدیل کرد. اما اگر امروز به دروگون، ریگال و ویسریون فکر کنید، نخستین چیزی که به ذهنتان میرسد هویت و شخصیت آنها نیست. در عوض، صرفاً به یاد میآورید که دروگون اژدهای اصلی و بزرگتر بود، ریگال اژدهای سبز بود و ویسریون هم همان اژدهایی بود که کشته شد و به عنوان سلاح شاه شب به میدان برگشت.

چنین نگاهی برای سه موجودی که قرار بود محوریترین و جذابترین بخش از مسیر داستانی دنریس تارگرین باشند، جفایی بزرگ محسوب میشود. درست همینجاست که سریال خاندان اژدها وارد میدان میشود و دقیقاً روی همین نقطه ضعف دست میگذارد.
سریال اصلی اژدهایان چشمگیری داشت، اما هرگز نتوانست آنها را به عنوان شخصیتهایی ملموس و قابل باور به مخاطب معرفی کند. برای نمونه، دروگون به این دلیل در یادها ماند که رابطهاش با دنریس عمیقتر از دو اژدهای دیگر بود و رفتاری وحشیتر و مستقلتر نشان میداد. اما این ویژگیها هم در حد یک طرح اولیه باقی ماندند و هیچگاه به درستی کاویده نشدند. بازی تاجوتخت فرصتی طلایی را از دست داد؛ فرصتی که حالا اسپینآف آن با درک درست جزئیات، به نقطهای برای درخشش خود تبدیل کرده است.
خاندان اژدها؛ اژدهایان روبات نیستند!
در سریال بازی تاجوتخت، اژدهایان بیشتر امتدادی از وجود دنریس و ابزارهایی برای پیشبرد فیلمنامه بودند. اما در خاندان اژدها، اگرچه رفتار این موجودات تحت تأثیر سوارانشان قرار دارد، اما آنها هویت، جثه، تاریخچه و رفتار مستقل خود را حفظ میکنند.

برای نمونه، کراکسیس ملقب به کرم خونی مکمل فوقالعادهای برای دیمون تارگرین است، اما صرفاً یک دیمون بالدار نیست. همین موضوع درباره سیراکس و پیوند عمیق و فرامانی او با رینیرا صدق میکند؛ پیوندی که فراتر از یک رابطه ساده میان دستوردهنده و مطیع است. در این اثر، هر اژدها دارای شخصیتی است که به نقشش در پیرنگ اصلی محدود نمیشود.
این تفاوت در ظاهر شاید کوچک به نظر برسد، اما تجربه تماشای سریال را کاملاً دگرگون میکند. وقتی کراکسیس وارد صحنه میشود، بیننده فقط او را به عنوان اژدهای دیمون نمیشناسد، بلکه بر اساس ویژگیهای خودِ کراکسیس انتظار اتفاقات بعدی را میکشد. او موجودی بیقرار، تهاجمی و غیرقابلپیشبینی است؛ دقیقا همانطور که دیمون شخصیتی تکانشی و جنگجو دارد. همین شباهت هویتی باعث میشود حضوری غافلگیرکننده داشته باشد. درباره وگار نیز همین قاعده جاری است؛ سن بالا، تجربه نبردهای متعدد و خوی بیرحم او از همان فصل نخست به گونهای پرداخت شد که هر بار حضورش روی صحنه، تعلیق و خطری مرگبار را به مخاطب تزریق میکند.

حضور درخشان رینا و شیپاستیلر در فصل سوم
نقطه اوج این رویکرد را میتوان در حضور شیپاستیلر (گوسفنددزد) در فصل سوم دید. او حتی در همین چند قسمت اندکی که به نمایش درآمده، چنان درخشان ظاهر شده که اژدهایان بازی تاجوتخت را به حاشیه میبرد. شیپاستیلر سالها بدون سوار در طبیعت زیسته است و سریال او را به عنوان موجودی رامنشدنی نشان میدهد که صرفاً منتظر یک قهرمان نمانده تا او را تسخیر کند. او تاریخچه و خوی وحشی خودش را دارد.
وقتی رینا تارگرین در نهایت موفق میشود بر پشت او بنشیند، این اتفاق به طرز معجزهآسایی این حیوان را به یک ماشین جنگی مطیع تبدیل نمیکند. بیدلیل نیست که در همان قسمت اول، رینا کنترلش را از دست میدهد و شیپاستیلر در جریان نبرد گالت، نیروهایی را که نباید به آتش میکشد. همچنین در قسمت چهارم، خصومت و عدم علاقه متقابل میان او و کراکسیس به زیبایی تصویر میشود. این یعنی خلق یک موجود زنده با لایههای شخصیتی متعدد، نه یک وسیله نقلیه هوایی!

تغییر مسیر سریال در واگذاری این اژدها به رینا (که در کتاب آتش و خون به شخصیتی به نام نتلس تعلق داشت) تصمیمی هوشمندانه است. هدف این تغییر، سادهسازی داستان نیست، بلکه کاوش در این حقیقت است که رام کردن یک اژدهای کاملاً وحشی چه چالشهایی دارد. شیپاستیلر با یافتن سوار، هویتش را از دست نمیدهد و به ابزار پیشبرد داستان تقلیل نمییابد؛ بلکه منبع جدیدی از درگیری و کشمکش به قصه میافزاید. وقتی اژدهایان دارای شخصیت شوند، رفتارهای مستقل آنها میتواند مسیر کل جنگ و داستان را تغییر دهد.
این هویتبخشی موجی از بحثهای جذاب را میان طرفداران به راه انداخته است. حالا مخاطبان علاوه بر تحلیل رفتار انسانها، ساعات زیادی را صرف صحبت درباره رفتارشناسی اژدهایان، خلقوخو و علت واکنشهای آنها میکنند. آیا چنین موجی را در زمان پخش بازی تاجوتخت به یاد دارید؟ قطعا خیر. خاندان اژدها با ارائه جزییات کافی، بستری غنی برای مشارکت و همراهی عمیقتر بینندگان فراهم کرده است.

بازی تاجوتخت چگونه این فرصت طلایی را سوزاند؟
بازی تاجوتخت درباره اژدهایان گنجینهای در اختیار داشت که هرگز از آن بهره نبرد؛ به ویژه اینکه این سه موجود متعلق به یکی از کلیدیترین شخصیتهای داستان بودند و با هم متولد و بزرگ شده بودند. سازندگان میتوانستند برای هرکدام هویتی منحصربهفرد خلق کنند:
- دروگون میتوانست سرکشترین و تهاجمیترین فرد گروه باشد.
- ریگال میتوانست روحیه قلمروطلب و رقابتی داشته باشد.
- ویسریون میتوانست آرامتر و کنجکاوتر نشان داده شود.
اینها تنها نمونههایی از پتانسیلهای موجود بودند، اما متأسفانه هیچکدام از آنها در سریال به هویتهای باثبات تبدیل نشدند.
البته نمیتوان گفت بازی تاجوتخت کاملاً بدون توجه از کنار اژدهایان گذشت. دروگون تا حدی متفاوت بود و پائولا فیرفیلد، طراح صدای سریال، حتی جزییات و داستانهای پسزمینه شنیداری متفاوتی برای صداگذاری هر اژدها طراحی کرده بود. اما مشکل اینجاست که این ظرافتها هیچگاه به درام تلویزیونی تبدیل نشدند. در عمل، هر سه اژدها تابع نیازهای لحظهای سناریو بودند: یکی اژدهای اصلی دنریس بود، دیگری نقش حلقه اتصال به جان اسنو را بازی کرد و سومی هم قربانی شد تا یک شوک داستانی در فصلهای پایانی ایجاد کند.

در این میان، ریگال و ویسریون بیشترین آسیب را دیدند زیرا هرگز فرصت نیافتند هویتی مستقل یابند. اصلاح این اشتباه نیازی به سکانسهای طولانی یا دیالوگپردازی نداشت؛ کافی بود الگوی رفتاری مشخصی برای آنها تعریف شود که بر جریان داستان اثر بگذارد. اما رابطه دنریس با فرزندانش صرفاً به اطاعت و وفاداری مطلق خلاصه شد: دنریس کمک میخواست، دروگون میآمد؛ جنگی در پیش بود، اژدهایان میجنگیدند. داستان همواره با نیاز دنریس آغاز میشد و با پاسخ اژدها پایان مییافت.
تفاوت کمیت نیست؛ اصل بر تنوع و هویت است
شاید برخی بگویند بازی تاجوتخت سریالی تمرکزیافته بر تمامی خاندانها بود و طبیعی است که خاندان اژدها به دلیل تمرکز بر تارگرینها و حضور اژدهایان بیشتر، مانور بیشتری روی آنها بدهد. اما مسئله اصلی تعداد نیست، بلکه تنوع و تمایز است.
هر اژدها در خاندان اژدها دارای ظاهر، تاریخچه، رفتار و نوع پیوند منحصربهفردی با سوار خود است. مخاطب فقط نام آنها را حفظ نمیکند، بلکه درباره شخصیت و رفتارهایشان تحلیل و دیدگاه دارد. دقیقاً در همین نقطه است که اژدها از یک ابزار فیلمنامهنویسی به یک شخصیت واقعی تبدیل میشود.
در نهایت، سریال خاندان اژدها به یک اصل کلیدی دست یافته است: جذابترین اژدها لزوماً اژدهایی نیست که بیشترین آتش را بباراند یا در بزرگترین نبردها پیروز شود، بلکه موجودی است که بیننده حتی زمانی که گوشهای ساکت نشسته، شخصیت و خطرش را حس کند. دادن چنین فضایی به اژدهایان، آنها را به کاراکترهایی ماندگار تبدیل کرده است. اگر امروز طرفداران جزییات رفتاری هر اژدها را حفظ هستند، به این دلیل است که خاندان اژدها اصول خلق یک فانتزی شاهکار را به بهترین شکل ممکن اجرا کرده است.
نظر شما چیست؟ دیدگاه خود را در بخش نظرات با ما به اشتراک بگذارید!
منبع: Comicbook
بررسی بازی اساسینز کرید بلک فلگ ریمیک؛ میزگیم با امید لنون














نظرات