داستان رزیدنت اویل ۹ یا Resident Evil Requiem، ماحصل سالهای قصهگویی و ماجراجویی است. سازندگان این بازی در شرکت کپکام داستان را حول محور یک شخصیت جدید به اسم گریس اشکرافت شروع میکنند، منتها او تنها شخصیت قابلکنترل بازی نیست. لیان اس. کندی که حالا به یک مرد میانسالِ جذاب تبدیل شده، پس از سالها به میدان نبرد بازمیگردد.
آغاز قتلهای مرموز
داستان بازی Resident Evil Requiem با محوریت یک سری قتلهای زنجیرهای مرموز آغاز میشود. در نیمه غربی ایالات متحده آمریکا و در یک هتل متروکه، جسد جدیدی پیدا میشود. این جسد که از قضا به قتلهای سریالی مذکور ارتباط پیدا میکند، باعث ایجاد جنشهای جدیدی میگردد. پلیس FBI که به دنبال مبدأ این خرابکاریها است، تصمیم میگیرد یک آنالیزور اطلاعات به اسم گریس اشکرافت را مامور این پرونده کند. اما این پرونده یک ارتباط عجیب به گریس دارد. مادر گریس درست هشت سال پیش و در همان محل به قتل رسیده بود.

گریس اشکرافت پس از هشت سال، به محل قتل مادرش بازمیگردد
در ادامه این ماجرا، داستان شخصیت محبوب همه ما طرفداران را به وسط زمین میآورد. در هتل متروکهای که در موردش صحبت کردیم، یک افسر پلیس هم مفقود شده است و کسی سرنخی از جایگاه فعلی وی ندارد. سازمان پلیس هم تصمیم میگیرد یکی از مامورهای کهنهکار خود یعنی لیان اس. کندی را به صحنه بفرستد تا به بررسی شرایط بپردازد. منتها اگر جزو طرفداران قدیمی مجموعه باشید، میدانید که لیان با این شرایط بیگانه نیست و همیشه میتواند گلیمش را از آب بیرون بکشد.
دست سرنوشت کاری میکند که راه گریس اشکرافت جوان و لیان اس. کندی کهنهکار به یکدیگر گره بخورد. این دو نفر باید در ادامه کار با گذشته پیچیده خود روبهرو شوند و به حقایقی دست پیدا کنند که باعث انفجار در شهر راکوون سیتی شد؛ حادثهای که دنیا را یکبار و برای همیشه تغییر داد. اما در این میان یک سوال بسیار مهم وجود دارد. آیا این دو نفر میتوانند سربلند از آزمون سخت پیشورو عبور کنند و به رستگاری برسند؟ یا اینکه سرافکنده از آن بازمیگردند و به دو چهره شکستخورده تبدیل میشوند؟ در ادامه مطالب داستان بازی رزیدنت اویل ۹ به این سوالات و جزئیات مهم آنها پاسخ میدهد.
ورود گریس آشکرافت
داستان بازی رزیدنت اویل Requiem در اکتبر سال ۲۰۲۶ میلادی جریان دارد؛ یعنی درست ۲۸ سال پس از نابودی شهر راکوون سیتی بر اساس یک انفجار بزرگ. گریس اشکرافت که در اداره FBI کار میکند، به پروندهای منتسب شده که در مورد یک قتل زنجیرهای است. در ادامه این اتفاقات ناگوار یک جسد جدید پیدا شده و گریس به محل قتل میرود. منتها نکته مهمی که در مورد مقتولین وجود دارد این است که چهار نفر از آنها از بازماندگان حادثه راکوون سیتی هستند. مافوق گریس که ناتان دمپسی نام دارد، مامور تازهکار خود را به هتل Wrenwood میفرستد که پنجمین جسد در آن پیدا شده است. اما گریس به هتل مذکور بیارتباط نیست. مادر او یعنی آلیسا اشکرافت حدود هشت سال پیش در همان نقطه به قتل رسیده است. گریس هم که میخواهد از اصل ماجرا سر دربیاورد، تصمیم میگیرد پس از ارائه گزارشها به هتل Wrenwood بازگردد تا ریشه حوادث را پیدا کند.
گریس پس از رسیدن به شهر Wrenwood که در نزدیکی راکوون سیتی قرار دارد، با افسر پلیس شهر به اسم نورمن کول روبهرو میشود. نورمن خطاب به گریس میگوید که هتل قرار بود به روال عادی در روزهای آینده تخریب شود. هنگامی که مامور جوان به هتل میرود، یک عکس از خودش و کلیدی را پیدا میکند که به اتاق ۲۰۴ مربوط است. در این اتاق کلی عکس از او و مادرش وجود دارد که از جمله آنها، میتوانیم به عکسی اشاره کنیم که در شب قتل گرفته شده است. در سال ۲۰۱۸، آلیسا اشکرافت یک خبرنگار مستقل بود که تصمیم گرفت با دخترش در هتل مورد بحث ساکن گردد. در شب قتل، تلفن زنگ میخورد و پس از اعلام هویت آلیسا، قطع میشود.

هم گریس و هم لیان در داستان بازی رزیدنت اویل ۹ از اهمیت بالایی برخوردار هستند
در این میان سروکله یک مرد کلاهپوش و مرموز پیدا میشود و برق میآید. درست همان لحظهای که کارمند هتل میگوید قطعی برق یک امر عادی بود، مرد کلاهپوش او را به قتل میرساند و آلیسا، پیش از اینکه از هتل فرار کند چند دفعهای به مرد مرموز شلیک میکند. گریس برخلاف گفته مادرش که گفته بود به پلیس زنگ نزند، این کار را انجام میدهد. در مسیر فرار مرد کلاهپوش که از خوردن گلولهها زنده ماند، از راه میرسد و آلیسا را میکشد. پس از این اتفاق و سوگ بزرگی که برای گریس به وجود آمده، هتل Wrenwood تعطیل میشود و دختر بیچاره، راه خود را به اداره GBI پیدا کرده و به عنوان یک آنالیزور اطلاعات مشغول به کار میشود.
داستان بازی رزیدنت اویل ۹ باز هم ما را به زمان حال بازمیگرداند. گریس یک تلفن مرموز دریافت میکند که بدون جابهجا شدن حتی یک کلمه قطع میشود. گریس که حسابی ترسیده میخواهد از هتل فرار کند، اما سایه یک مرد در حال رفتن را میبیند. پیش از این خروج، او به یاد میرود که مادرش یک کیف را پشت یک تابلو نقاشی پنهان کرده و به همین خاطر، بازمیگردد تا آن را پیدا کند. او در این کار موفق میشود و کیف مورد بحث را به دست میآورد، منتها در این بین افسر نورمن کول را هم مجددا میبیند؛ پلیسی که حالا تبدیل به زامبی شده و ذهنش را از دست داده است. افسر کول تلاش میکند گریس را بکشد و حتی دست مامور FBI را هم گاز میگیرد، اما در نهایت توسط او به قتل میرسد. در این بخش از داستان، یک صدای موسیقی از طبقه بالا به گوش میرسد و گریس به دنبال منبع صدا میرود که ناگهان یک مرد مرموز را میبیند. مرد مرموز به گریس میگوید که جنازه پنجم را در این هتل به قتل رسانده تا او که «شخص برگزیده» است را به آنجا بکشد. گریس سعی دارد فرار کند، اما توسط مرد مذکور بیهوش میشود و از حال میرود.
لیان و یک فاجعه دیگر
در یک نقطه دیگر از شهر Wrenwood، لیان اسکات کندی و دستیارش شری بیرکین در حال بررسی جنازه ششم هستند که به تازگی به قتل رسیده است. یکی از همکاران لیان که اندرو هیوز نام دارد، متوجه میشود که فرد قاتل ویکتور گیدن نام داشته و یکی از کارکنان سابق شرکت آمبرلا (Umbrella) است که هیچ وقت در دادگاه شهر راکوون سیتی حاضر نشد. لیان از شری میشنود که در محل پیدا شدن جنازه پنجم، یک افسر پلیس گم شده است و سریع راه آنجا را در پیش میگیرد. منتها در ان میان ویکتور را میبیند که بدن بیهوش گریس را در آغوش گرفته و به دنبال وی میرود. منتها ویکتور با استفاده از یک سلاح دارتی چندین و چند نفر از شهروندان را به زامبی تبدیل کرده و یک فاجعه به وجود آورده است. لیان و همکارانش موفق میشوند شیوع زامبیها در Wrenwood را کنترل کنند، اما برای مدتی از جایگاه ویکتور غافل میشود. درست در لحظه ناامیدی، شری به لیان میگوید که ویکتور احتمالا به سمت بیمارستانی به اسم Rhodes Hill Chronic Care Center میرود که پس از سقوط شرکت آمبرلا، آن را خریده است.
بیدار شدن در بیمارستان Rhodes Hill
مدتی بعد گریس در بیمارستان مذکور به هوش میآید و متوجه میشود که خون زیادی از دست داده است. او با هر زحمتی که وجود دارد خودش را از بند رها کرده و شروع به جستوجو میکند. در حین جستوجو، یک موجود عجیب با روپوش بیمارستان و موهای سفید و فر به دنبال گریس میافتد و میخواهد او را به چنگ آورد. گریس به هر زحمتی که وجود دارد میلهها آهنی را باز میکند تا به سمت مرکز بیمارستان Rhodes Hill برسد، اما موجود مذکور که ولکن ماجرا نیست او را مجددا میگیرد. گریس به سمت دیوار پرتاب شده، بیهوش میشود و موجودی که روپوش بیمارستان به تن دارد او را روی زمین کشیده و با خود میبرد.

داستان به قهرمان نیاز دارد؟ مشکلی نیست، لیان خودش را میرساند
ورود لیان به عنوان مامور نجات
لیان که در رزیدنت اویل ۹ هم مثل سایر نسخهها حکم قهرمان را دارد، وارد بیمارستان مورد بحث شده و با یک پرستار ملاقات میکند. پرستار به او میگوید که دکتر گیدن منتظرش است و او را به سمت بخش شرقی بیمارستان میبرد. پرستار به لیان میگوید که او به تازگی استخدام شده و این بیمارستان، مسئول درمان بیمارهایی است که طول درمان طولانی دارند. لیان که نمیداند تحت نظر قرار دارد به دنبال پرستار میرود، اما ناگهان آژیر خطر به صدا در میآید و یک فاجعه جدید در بیمارستان رخ میدهد. بیماران بستری شده همگی به زامبی تبدیل شدهاند و پس از کشتن پرستار، به سراغ لیان میرود. اما افسر کهنهکار پلیس که با مبارزه با زامبیها بیگانه نیست، شروع به مبارزه کرده و از خجالت آنها در میآید.
درست در زمانی که لیان در بیمارستان به گشتوگذار میپردازد، گریس را در حال باز کردن میلههای آهنی میبیند. منتها همانطور که اشاره کردیم یک موجود عجیب گریس را میگیرد و با خود میبرد. در این نقطه که داستان دو شخصیت اصلی با هم تلاقی کرده، لیان به دنبال گریس میرود و با شلیک به سمت سر موجود مذکور، خانم جوان را نجات میدهد. در همین حین که گریس به خودش میآید و سعی دارد فرار کند، لیان میگوید که یک پلیس است و گریس هم از هویت خود به عنوان مامور FBI میگوید. منتها لیان که از حضور پلیس FBI در این شهر کوچک مطلع شده، کنجکاو میشود و از گریس میپرسد که چرا ویکتور گیدن به دنبال او است. گریس هم که به اندازه لیان از همه چیز بیخبر است، پس از فعال شدن پروتکل قرنطینه بیمارستان از لیان جدا افتاده و دردسرها مجددا آغاز میگردد. اما درست در زمان جدایی، لیان سلاح خود به اسم Requiem را به گریس میدهد و به او میگوید که به هر قیمتی که وجود دارد از بیمارستان بگریزد.
ویکتور گیدن که در تمام این مدت همه چیز را زیر نظر داشته، با لیان روبهرو شده و سعی خود را به کار میگیرد تا سر صحبت را به لیان آغاز کند. اما لیان که گوشش به حرفهای ویکتور بدهکار نیست، به سمت او حملهور شده و به خیال خودش در یک مبارزه آسان پیروز میشود. منتها ویکتور به مراتب قدرتمندتر از آن چیزی است که به نظر میرسد. در نتیجه همین موضوع او لیان را خلع سلاح کرد و او را بیهوش میکند. پس از بیهوش کردن لیان، ویکتور متوجه کبودیهای سیاه روی بدن افسر پلیس شده و با خود میگوید که او هم تحت تاثیر نفرین شرکت آمبرلا یا به اصطلاح Umbrella’s Curse قرار گرفته است.
گریس اشکرافت در مخمصه
گریس که حالا تنها مانده، باید به دنبال راهی باشد تا بتواند از بیمارستان فرار کند و اگر شد، در این میان اطلاعات بیشتری به دست آورد. در حین گشتن در بیمارستان، گریس با یکی از کارکنان بیمارستان به اسم جف گری روبهرو میشود؛ مردی که نفسهای آخر زندگیاش را میکشد. جف از این نفسهای پایانی استفاده میکند و میگوید که گریس باید به هر نحوی که شده از یک دختر زندانی به اسم امیلی دور بماند. امیلی که در یک زندان شیشهای است، قبلا یک همسلولی به اسم ماری داشت که موفق به فرار میشود و به زیرزمین بیمارستان میرود. اما خب سرنوشت ماری خوب رقم نمیخورد و به همان هیولایی تبدیل میشود که به دنبال گریس افتاده بود. ماری در واقع همان موجود عجیب با موهای سفید فر است که پیش از این در داستان رزیدنت اویل ۹ به آن اشاره کردیم.

لیان پیش از جدا شدن از گریس، سلاحش را به مامور جوان FBI داد
گریس که زیاد به حرف جف گری گوش نداده، به دنبال راهی میگردد تا بتواند امیلی را از داخل زندان بیرون بیاورد. در حین تلاش برای انجام این کار، گریس در اتاق پروفسوری به اسم آنتونی ریچاردسون با ویکتور گیدن روبهرو میشود. خانم جوان که به دنبال پاسخ سوالات خود است، دلیل دزیده شدنش توسط ویکتور را میپرسد. اما ویکتور این قضایا را به چشم آدمدزدی نمیبیند، بلکه آن را به دید راهی به سمت آزادی میپندارد. او فکر میکند که گریس کلیدی برای آزاد کردن الپیس (Elpis) بوده و سرورش او را برای این کار انتخاب کرده است. منتها گریس که نمیداند قضیه از چه قرار است و میخواهد فرار کند، از گیدن دور شده و در یک گوشه پنهان میشود. ویکتور سعی میکند با ترسناندن گریس او را بیرون بکشد، اما ناامید شده و پس از مدتی از اتاق میرود.
گریس در ادامه داستان رزیدنت اویل ۹ سر از اتاق امنیتی درمیآورد و جنازه شخصی به اسم لوک کلارک را پیدا میکند. در این میان او با یک پازل روبهرو میشود که فقط با دانستن خط بریل (خطی که توسط نابینایان استفاده میشود) میتوان آن را حل کرد. گریس به هر زحمتی که است امیلی را نجات میدهد و با او به سمت پازل میرود، اما از شانس بد توسط چند زامبی مورد حمله قرار میگیرد. امیلی پازل را حل میکند و گریس در کشتن زامبیها موفق است، اما ماری که برعکس تصور همه هنوز نفس میکشد امیلی را میدزدد و با خود به زیرزمین میبرد. گریس هم برخلاف میل باطنی و برای نجات امیلی، به دنبال آنها میرود.
گریس پس از ورود به زیرزمین بیمارستان، با تصاویر وحشتناکی روبهرو میشود. بسیاری از بیماران سابق بیمارستان در سلولها حبس شدهاند و تعداد زیادی جنازه نیز به چشم میخورند. در نهایت این جستوجو گریس موفق میشود امیلی را پیدا کند. منتها امیلی در یک سلول بیهوش افتاده و توسط عروسکهایی که جمع کرده دوره شده است. گریس که چاره دیگری ندارد، با روشن کردن برقها در سلول امیلی را باز میکند، اما در عین حال در سلول بسیاری از زامبیها هم باز میشود. بعد از این اقدام و با هر مشکلی که وجود دارد، گریس موفق میشود با امیلی و با استفاده از آسانسور به طبقه همکف بازگردد. منتها در این میان توسط ماری تحت تعقیب قرار میگرد. ماری در نهایت موفق به گرفتن گریس نمیشود و با آسانسور به سمت پایین سقوط میکند.
مهلتی برای نفس کشیدن
حالا که مهلت کشیدن یک نفس راحت فراهم شده، امیلی قطعه نهایی پازل را به گریس میدهد تا او بتواند با حل کردن پازل، راه را به سمت حیاط بیمارستان باز کند. پس از چند دقیقه، گریس در داستان رزیدنت اویل ۹ با خلبانی به اسم هری رید آشنا میشود. هری قول میدهد که از امیلی نگهداری کند و آنها را با استفاده از هلیکوپتر به بیرون از بیمارستان ببرد. اما او در عوض یک درخواست دارد: گریس باید دوباره به دل خطر بزند و کلید هلیکوپتر را که رئیس هری از او گرفته بود، پس بگیرد. گریس در ابتدا زیاد به این مرد اعتماد ندارد، اما هری رید زخمهای خود را به گریس نشان میدهد. این زخمها توان او را گرفتهاند و به همین دلیل است که خود او نمیتواند به دل بیمارستان بزند و کلید هلیکوپتر را پیدا کند.
گریس که چاره دیگری ندارد این پیشنهاد را قبول کرده و به سمت کابینی میرود که در نزدیکی محل فرود هلیکوپتر قرار دارد. اما خانم جوان دوباره با منظره وحشتناکی روبهرو میشود که در آن، بیمارهای متعددی مورد آزمایشهای دردناکی قرار گرفتهاند. در این نقطه از داستان گریس به صورت مخفیانه صحبتهای گیدن را میشنود که در حال صحبت با شخصیتی تحت عنوان زنو (Zeno) است. او ادعا دارد که خون گریس در واقع همان کلید یا Key است. ویکتور گیدن که میبیند این آزمایشگاه دیگر کاربردی ندارد، تصمیم میگیرد آن را نابود کند و همه اسناد را از بین ببرد. گریس هم وقتی متوجه وخیم شدن اوضاع میشود با هر چالشی که شده از آنجا فرار میکند و به سطح زمین برمیگردد.
گریس که کلید هلیکوپتر را به دست آورده با عجله به سمت هری میرود و به او میگوید که باید هرچه سریعتر هلیکوپتر را بلند کند؛ چرا که زامبیها به دنبالشان افتادهاند و ممکن است هر لحظه از راه برسند. هر چند که هری تلاش میکند هر چه سریعتر بلند شود، اما زامبیها از راه میرسند و او را میگیرند گریس هم مجبور میشود در جایگاه کمکخلبان بنشیند و کنترل هلیکوپتر را به دست آورد. اما از آنجایی که گریس خلبانی بلد نیست، با هلیکوپتر در محل قبرستان سقوط میکند.
به خاطر سقوط اتفاق افتاده هری جان خود را از دست میدهد و امیلی هم به شکل بدی زخمی میشود. با این حال گریس به امیلی کمک میکند که از هلیکوپتر دور شود و هر چه سریعتر به داخل کلیسا برسند؛ چرا که سطح قبرستان توسط زامبیها پر شده که به خون هر موجود زندهای که میبینند تشنه هستند. این زامبیها که توسط صدای سقوط هلیکوپتر به قبرستان کشیده شدهاند بسیار زیاد هستند. با این حال گریس و امیلی به موقع به کلیسا میرسند و موفق میشوند برای چند دقیقهای از دست زامبیها در امان بمانند.
در این نقطه به پایان اولین قسمت از داستان رزیدنت اویل ۹ میرسیم. ادامه داستان در قسمتهای بعدی با شما به اشتراک گذاشته میشود. نظر شما در این باره چیست؟ دیدگاههای خود را با تیم بازار و سایر کاربران به اشتراک بگذارید.
رازهای یوتوب فارسی؛ میزگیم با سکشات – قسمت اول











نظرات