قسمت پنجم مرد سههزار چهره بیش از آنکه بحران تازهای در زندگی مسعود شصتچی بسازد، ضعفهای فرمول کمدی خود را آشکار میکند. شوخی با فساد اداری، ارجاع به چهرههای رسانهای و موقعیتهای اغراقآمیز همچنان در مرکز روایت قرار دارند اما مسئله این است که آیا این عناصر از دل داستان بیرون میآیند یا برای پرکردن خلا ایدههای تازه کنار هم قرار گرفتهاند؟ در ادامه همراه مجله بازار باشید.
بازگشت مهران مدیری به دنیای مسعود شصتچی، بهخودیخود انتظارات زیادی ایجاد میکند. شخصیت شصتچی در آثار قبلی، از برخورد یک انسان معمولی با موقعیتهایی شکل میگرفت که از کنترل او خارج بودند. قسمت پنجم فصل تازه نیز در ادامهی ماجرای عملیات تروریستی و حمله به بانک پیش میرود اما پرسش اصلی درباره این اپیزود، جذابیت اولیه داستان نیست زیرا توانایی آن در گسترش این موقعیت و خلق کمدی تازه است.
ریتم و داستان قسمت پنجم سریال مرد سههزار چهره | کش دادن داستان جایگزین کشش داستان

مهمترین ضعف قسمت پنجم، ناتوانی در تبدیل موقعیت اولیه به زنجیرهای از اتفاقات تازه است. قرارگرفتن مسعود در کنار یک گروه تروریستی و اشتباهگرفتهشدن او با رئیس گروه، بهاندازه کافی ظرفیت کمدی و تعلیق دارد و چنین موقعیتی میتواند از تضاد میان شخصیت واقعی مسعود و تصویری که دیگران از او دارند، شوخیهای متعددی بسازد اما این ظرفیت زمانی به داستان تبدیل میشود که هر اتفاق، تصمیم تازهای را به دنبال داشته باشد و شخصیتها را به مرحله متفاوتی از بحران برساند. در این قسمت، شوخیهای مربوط به وام و اختلاس مدیر بانک نمونهای از فاصله میان مضمون اجتماعی و پیشرفت داستاناند.
فساد اداری همچنان موضوعی مناسب برای طنز است اما تکرار یک کنایه بدون تغییر زاویه دید یا ایجاد پیامد داستانی تازه، قدرت انتقادی آن را کاهش میدهد. وقتی مخاطب پیش از رسیدن شوخی، مسیر آن را حدس میزند، غافلگیری از بین میرود. در چنین شرایطی، موضوع اجتماعی بهجای آنکه در بطن داستان گسترش پیدا کند، بهانهای برای تکرار یک شوخی آشنا میشود اما مشکل جدیتر در منطق درونی روایت دیده میشود. در صحنههای مربوط به حضور مسعود و گروه تروریستی در بانک، واکنش نیروهای پلیس و نحوهی پیشرفت ماجرا باید با قواعدی که سریال برای جهان خود ساخته هماهنگ باشد.
کمدی برای خنداندن مخاطب مجبور نیست واقعگرا باشد و اتفاقاً اغراق میتواند یکی از منابع اصلی خنده باشد اما اغراق با بیمنطقی و بیهدفی تفاوت دارد. همین مسئله در ماجرای افشای هویت مسعود نیز اهمیت پیدا میکند. اگر هویت او با یک اتفاق ساده و بدون مقدمهچینی کافی آشکار شود، مخاطب احساس میکند نویسنده برای عبور از بنبست، راهی فوری پیدا کرده است. درام کمدی نیز مانند هر روایت دیگری به رابطه علت و معلولی نیاز دارد حتی اگر نتیجه نهایی غیرمنتظره و اغراقآمیز باشد. نمونهی دیگر، اشتباهگرفتهشدن مسعود شصتچی با خنثیکننده بمب است. ایدهای از این جنس میتواند به موقعیتی مضحک منجر شود اما صرف نامحتملبودن یک اتفاق آن را خندهدار نمیکند.
کارگردانی قسمت پنجم سریال مرد سههزار چهره | امضای مدیری هم در خطر است

در ارزیابی کارگردانی این قسمت، باید میان امضای آشنای مهران مدیری و کیفیت استفاده از آن در یک اثر تازه تفاوت گذاشت. مدیری طی سالها با ترکیبی از تیپسازی، مکثهای کمیک، کنایههای اجتماعی و تضاد میان ظاهر و باطن شخصیتها، زبان مشخصی در کمدی تلویزیونی ایجاد کرده و مسئله این نیست که این عناصر باید کنار گذاشته شوند نه، مسئله این است که آیا در موقعیتهای تازه بازآفرینی میشوند یا تنها شکل آشنای گذشته را تکرار میکنند. ارجاع به ویدئوها و شیوه اجرای شاهین صمدپور میتواند کارکردی فراتر از شوخی با یک چهرهی شناختهشده داشته باشد، یعنی میتواند تضاد میان رسانه، واقعیت و نمایش را به بخشی از روایت تبدیل کند.
اما نتیجهی این حرکت صرفاً تقلید از یک فرم رسانهای بوده و تاثیر مشخصی بر موقعیت داستانی نمیگذارد و فقط شوخی بهسرعت مصرف میشود. این مسئله به تفاوت مهمی در ساخت کمدی اشاره میکند. گاهی کارگردان شرایطی میسازد که رفتار شخصیتها خودبهخود خنده تولید میکند و گاهی نیز صحنه از ابتدا برای اجرای یک شوخی طراحی شده است. روش دوم لزوماً ناموفق نیست اما اگر بخش عمده طنز بر آن استوار باشد، اثر به مجموعهای از قطعات جداگانه تبدیل میشود که پیوند محکمی با داستان ندارند.
بازیگری قسمت پنجم سریال مرد سههزار چهره | بازیگر که نمیتواند داستان نداشته را پیش ببرد

حضور مهران مدیری و نصرالله رادش ظرفیت قابلتوجهی برای کمدی ایجاد میکند اما توانایی بازیگر بهتنهایی نمیتواند ضعف موقعیتپردازی را جبران کند. یک بازیگر کمدی زمانی بیشترین تاثیر را میگذارد که ویژگیهای اجراییاش بخشی از منطق شخصیت باشد نه اینکه صرفاً برای افزایش میزان خنده به کار گرفته شود. در مورد مسعود شصتچی، بخش مهمی از جذابیت شخصیت از ناتوانی او در هماهنگشدن با نقشهایی ناشی میشود که دیگران به او نسبت میدهند. بازی مدیری زمانی در خدمت این تضاد قرار میگیرد که ترس، سردرگمی و تلاش برای حفظ ظاهر، واکنشهایی متناسب با شرایط باشند. اگر شوخی بیش از حد بر تکرار لحن یا میمیک آشنا تکیه کند، شخصیت به نسخهای کمعمقتر از خودش تبدیل شود.
اجرای نصرالله رادش در بخشهایی بهجای ساختن شخصیتی با ویژگیها و کنشهای متمایز، به سمت لودگی میرود. حرکتهای غیرمنتظره، واکنشهای بدنی و تغییرات شدید در بیان میتوانند بسیار خندهدار باشند اما وقتی با منطق شخصیت پیوند نداشته باشند، پس از مدتی اثر خود را از دست میدهند. کمدی فیزیکی موفق به زمانبندی، تناسب واکنش با موقعیت و تاثیر آن بر ادامهی است. راحت بگویم، فیلمنامه باید برای بازیگر امکان خلق رفتار و واکنش فراهم کند، نه اینکه از او بخواهد خلاهای داستان را با اغراق پر کند.

خفنترین بازیهای امسال چی بودن؟ میزگیم با علیرکسا – قسمت اول









نظرات