سریال VisionQuest بلاخره درحال انتشار است اما باید بدانید که WandaVision در واقع بخش پایانی سهگانهای است که با همین سریال در سال 2021 آغاز شد و در سال 2024 با Agatha All Along ادامه پیدا کرد. آخرین بار که شخصیتهای پل بتانی (Paul Bettany) را در قسمت پایانی WandaVision دیدیم، ویژن اصلی بار دیگر به وضعیت آرام و بیخبری پیشین خود بازگشت؛ درحالیکه بدل بیاحساس او از وستویو گریخت تا درباره ماهیت وجودی خودش فکر کند. در ادامه همراه مجلهی بازار باشید.
یکی از آزاردهندهترین مشکلات دنیای سینمایی مارول (MCU) پس از فیلم Avengers: Endgame، مدتزمان زیادی است که این مجموعه برای بازگشت به داستانهای نیمهتمام و پرداختن دوباره به آنها صرف میکند. کافی است به این نکته فکر کنید که مارول پنج سال بین فیلمهای مرد عنکبوتی فاصله انداخت. این موضوع تازه جدا از صحنههای پس از تیتراژی است که هنوز تکلیف بسیاری از آنها مشخص نشده است. VisionQuest نیز نمونهی دیگری از تعلل مارول در پرداختن به سرنوشت شخصیتی است که مدتها در بلاتکلیفی داستانی گرفتار مانده بود. پنج سال پس از پایان WandaVision، سرانجام سریالی داریم که به سرنوشت وایت ویژن با بازی پل بتانی میپردازد اما این خود ویژن نیست که به قلب تپنده این مجموعه تبدیل میشود.

تم و داستان سریال VisionQuest | شروعی بشدت ناملایم برای مقصودی کاملاً ملایم

حالا، نیم دهه گذشته و Vision همچنان مشغول همین تاملات است. روزها در یک بار کار میکند و تلاش دارد ظرافتهای تعامل انسانی را بیاموزد. شبها نیز به معنای واقعی کلمه درون ذهن خودش زندگی میکند، فضایی خیالی که نسخههای مختلف هوش مصنوعی طراحیشده به دست تونی استارک در آن حضور دارند. او موجودی است که دیگر بهسختی میتوان گفت در جهان فیزیکی حضور دارد؛ تا اینکه شرایطی پیش میآید و او را وادار میکند دوباره دست به کار شود. صادقانه بگویم، با وجود اینکه ویژنِ پل بتانی یکی از بهترین و پیچیدهترین شخصیتهای MCU است، شروع این سریال چندان آسان نیست و نمیتوان بهراحتی از آن دفاع کرد.
برای مثال، عمارت آرمانشهریای که در ذهن ویژن ساخته شده، بیشتر به بازسازی کمرمق و تکراری ایدههای WandaVision شباهت دارد ولی با این تفاوت که دیگر خبری از قالب سیتکامهای تلویزیونی نیست. این فضا همچنین ظاهراً ادای احترامی به کمیک فوقالعاده Vision نوشتهی تام کینگ (Tom King) و با تصویرگری گابریل هرناندز والتا (Gabriel Hernandez Walta)، منتشرشده در سال 2015 است اما این ارجاع تنها در سطحی بسیار سطحی باقی میماند. از نظر طراحی صحنه نمیتوان ایراد جدیای به این بخشها گرفت، ولی WandaVision و Loki هر دو در این زمینه عملکرد بهتری داشتهاند.
در سطحی عمیقتر، ویژن دیگر بههیچوجه همان شخصیتی نیست که طی 11 سال گذشته شناختهایم و دوستش داشتهایم. ویژن قدیمی، با وجود اینکه موجودی مصنوعی بود، از نظر انسانیت و شفقت از تمام اعضای انتقامجویان پیشی میگرفت. او مسئول بیان برخی از تاثیرگذارترین جملات در تاریخ MCU بود اما ویژن جدید کاملاً فاقد آن جذابیت است. او سرد و گوشهگیر شده و نه انسانها را درک میکند و نه حتی برای دشواریها و ضعفهایشان ارزشی قائل میشود. اساساً تمام محور داستان همین پرسش است که آیا این نسخهی کپیشده میتواند به همان بینش و بلوغ عاطفیای دست پیدا کند که نسخهی پیشینش داشت؟
شخصیتشناسی ویژن در سریال VisionQuest | این سریال قرار نیست تصوراتتان را سیراب کند

برقراری ارتباط با این ویژن جدید و کمعاطفه دشوارتر است و با این که پل بتانی در بازی خود تفاوت میان این دو نقش را بهخوبی نشان میدهد اما دیدن ویژنی که با چنین تحقیر و بیاعتناییای به همنوعانش نگاه میکند و بیمحابا دست به کشتن میزند، تا حدی پسزننده است. تا پایان قسمت دوم، این مشکل کمی کمرنگتر میشود اما طرفداران شخصیت ویژن باید خودشان را برای دورهای از سازگاری با این نسخه تازه آماده کنند.
خوشبختانه اگر سریال در برقراری ارتباط عاطفی میان شخصیت اصلی و مخاطب مشکل دارد، میتواند روی گروه مکمل قدرتمندش حساب کند. دیدن اینکه هوشهای مصنوعی مختلف در ذهن ویژن ظاهری انسانی پیدا کردهاند، واقعاً سرگرمکننده است. این شخصیتها شامل فِرایدی (F.R.I.D.A.Y.) با بازی اورلا بردی (Orla Brady)، ایدیت (E.D.I.T.H.) با بازی امیلی همپشایر (Emily Hampshire) و از همه بهتر، بازگشت جیمز دارسی (James D’Arcy) از سریال Agent Carter در نقش جارویس (J.A.R.V.I.S) میشوند. هرکدام از این شخصیتها به شکلی مامور شدهاند به ویژن کمک کنند تا انسانیت را بهتر بشناسد و همگی در نقش نقطهی مقابل سرگرمکنندهای برای قهرمان عبوس داستان ظاهر میشوند.
نقشپردازیها در سریال VisionQuest | پازل آرام آرام کامل میشود

نقطهی اوج واقعی دو قسمت نخست، اولترون (Ultron) با بازی جیمز اسپیدر (James Spader) است. هر نظری که دربارهی فیلم Avengers: Age of Ultron محصول سال 2015 داشته باشید، نمیتوان انکار کرد که انتخاب اسپیدر برای این نقش تصمیمی درخشان بود. این سریال نیز وعده میدهد سرانجام از ظرفیتهای استفادهنشده این شخصیت در MCU بهره ببرد. اولترون نه کاملاً دوست ویژن است و نه کاملاً دشمن او زیرا بیشتر شبیه زندانیای بداخلاق و بهشدت بیحوصله است که از دوران گذشته بهجا مانده. اسپیدر با تمام توان در این نقش ظاهر میشود و با صدای خشدار و جذابیت تصنعیاش، به هوش مصنوعیای جان میبخشد که خودش را باهوشترین موجود هر جمعی میداند.
این دو قسمت از جابهجایی نقشها به بهترین شکل استفاده میکنند چرا که این بار اولترون است که میتواند چیزهایی درباره رنجها و زیباییهای بشریت به ویژن بیاموزد. اگر برقراری ارتباط با ویژن در ابتدای سریال دشوار باشد، حضور اولترون بهتنهایی برای تماشای آن کافی است. البته این به معنای آن نیست که سریال فاقد شخصیتهای انسانی جذاب باشد. همانطور که Agatha All Along شخصیت بیلی ماکسیموفِ تناسخیافته با بازی جو لاک را معرفی کرد، VisionQuest نیز توجه زیادی به برادر او، تامی با بازی روآرید مولیکا نشان میدهد، شخصیتی که خودش هم در تلاش است وجودش را درک کند و دو مجموعه خاطره کاملاً متفاوت را با یکدیگر آشتی دهد.

تامی در قسمت دوم به شخصیتی مکمل و جذاب تبدیل میشود و حضور اوست که سرانجام ویژن را وادار میکند تا کمی از لاک ویبرانیومیاش بیرون بیاید و دوباره با دنیای اطراف ارتباط برقرار کند. در جبهه شخصیتهای شرور، این دو قسمت ما را با پالادین، با بازی تاد استاشویک و رابط او با بازی دایان مورگان، آشنا میکنند. این دو زوج جالبی میسازند، هرچند تمام تعاملاتشان از طریق تلفن انجام میشود. استاشویک بهطور کلی انرژی نمایشی و اغراقآمیز زیادی به صحنهها میآورد اما در عین حال شخصیتش را به تهدیدی باورپذیر برای ویژن تبدیل میکند، آن هم با وجود قدرتهای بسیار برتر ویژن و بیمیلی او به ورود به بازیهای روانی.
سرانجام نقد قسمت اول و دوم سریال VisionQuest

VisionQuest احتمالاً باید خیلی زودتر از اینها ساخته و منتشر میشد اما دستکم مارول سرانجام تصمیم گرفته یکی از بزرگترین داستانهای نیمهتمام WandaVision را ادامه دهد. این مجموعه برای جلب نظر طرفداران به نسخهی بازآفرینیشده و فاقد شفقت ویژن، مسیر دشواری در پیش دارد. خوشبختانه تا پایان قسمت دوم، پیشرفت ملموسی در این زمینه دیده میشود. سریال همچنین گروه مکمل قدرتمندی دارد که میتواند در لحظاتی که شخصیت اصلی از نفس میافتد، بار داستان را به دوش بکشد. در این میان، جیمز اسپیدر در نقش اولترون بهراحتی میدرخشد.
شاید این دو قسمت شروعی بینقص نباشند اما نقشه راه محکمی برای مسیری هستند که ویژن در ادامه داستان طی خواهد کرد. بنظر شما میتواند این سریال در ادامه هم پرقدرت ظاهر شده و یکی از آثار خاص مارول شود یا بلند پروازیهای آن زود به ورطهی سقوط کشیده میشود؟
منبع: IGN
از اساسینز کرید تا فارکرای؛ میزگیم چند لبه با امید لنون و گلخان جونیور









نظرات