
فصل سوم این اسپینآف محبوب از دنیای بازی تاجوتخت، با رویدادی مهیب به نام اولین نبرد تامبلتون به نقطه اوج خود میرسد؛ نبردی که یک تراژدی تمامعیار برای هر دو جناح سیاه و سبز به شمار میرود. هر دو طرف این جنگ، تلفات فوقالعاده سنگینی را متحمل میشوند و در پایان، وضعیت هر دوی آنها به مراتب وخیمتر از گذشته به نظر میرسد.

فصل چهارم خاندان اژدها قطعا باید با پیامدهای سنگین و ترکشهای این درگیری خونین دستوپنجه نرم کند و به احتمال بسیار زیاد، مسیر رقص اژدهایان را برای بار دیگر تغییر خواهد داد. این اتفاق همچنین چالش و بحران کاملا جدیدی را وارد داستان میکند که دیگر به تقابل ساده جبهه سیاه در برابر جبهه سبز یا رویارویی رینیرا در برابر ایگون خلاصه نمیشود: بحران جدید این است که اکنون افرادی کنترل اژدهایان را در دست دارند که هیچ وفاداری و تعهد مشخصی به هیچکس ندارند. این مشکلی بود که به راحتی میشد از آن جلوگیری کرد، البته اگر رینیرا حاضر میشد به دغدغهها و هشدارهای یکی از شخصیتهای داستان گوش دهد.
خیانت اولف سفید نشان داد که قمار رینیرا روی بذر اژدها یک اشتباه محض بود
زمینهسازی برای خیانت اولف سفید به تدریج در طول فصل سوم خاندان اژدها انجام میشود و در نهایت در قسمت پایانی به یک بحران تمامعیار و ویرانگر تبدیل میگردد. اگرچه اولف در ابتدا آنقدر مست و خوابآلود است که اصلا نمیتواند به سهم خود در توافق پنهانی با لرد اورموند هایتاور عمل کند، اما در نهایت هر طور که شده خودش را به میدان نبرد میرساند. درست در همان نقطه است که او ناگهان علیه نیروهای رینیرا میشورد و همان سربازانی را که قرار بود از آنها پشتیبانی کند، بیرحمانه به آتش میکشد.
این یک لحظه بهشدت تکاندهنده است که با تمام وجود به مخاطب ثابت میکند بذر اژدها یا همان حرامزادگان تارگرین تا چه حد میتوانند غیرقابلکنترل و خطرناک باشند. البته اولف به جناح سبز هم پشت میکند؛ موضوعی که با توجه به رفتار تحقیرآمیز اورموند با او، کاملا منطقی به نظر میرسد. با این حال، به خاکستر تبدیل کردن تامبلتون و سوزاندن نیروهای خاندان هایتاور قطعا پیامدهای بسیار منفی و سنگینی برای رینیرا به همراه خواهد داشت و اولف را به عنوان یک مهره سرکش و غیرقابلپیشبینی برای فصل چهارم معرفی میکند.
حقیقت این است که اولف هیچ دلیل منطقی و انگیزه خاصی برای وفاداری به هیچکدام از دو طرف جنگ رقص اژدهایان ندارد. او و هیو از پیوستن به جبهه رینیرا سود چندانی نبردهاند و از آن طرف، سبزها نیز با وجود اینکه تمایل دارند از قدرت آنها استفاده کنند، اما هیچگونه ارزش و احترامی برایشان قائل نیستند. همین وضعیت، احتمال اینکه هیو نیز در آینده مسیر اولف را طی کند و به رینیرا خیانت کند را بسیار بیشتر میکند.
قسمت پایانی فصل سوم پس از دو سال، درستی حرفهای شاهزاده جاکریس را ثابت کرد
زمانی که رینیرا در فصل دوم تصمیم گرفت درهای دراگوناستون را باز کند و به بذر اژدها اجازه دهد تا اژدهایان بیسوار را تصاحب کنند، شاهزاده جاکریس یا همان جیس، مخالفت سرسختانه و شدیدی با این موضوع نشان داد. مقاومت او تا حد زیادی ریشه در جایگاه متزلزل و حساس خودش به عنوان وارث تاج و تخت رینیرا دارد، چرا که عموم مردم به درستی بر این باورند که سه فرزند اول رینیرا حاصل ازدواج مشروع نیستند. اما حتی اگر بپذیریم که انگیزههای جیس کاملا ریشه در منافع شخصی و حفظ جایگاهش داشته است، باز هم او در مورد خطرات بذر اژدها کاملا حق داشت.
بیمیلی و ترس او نسبت به اینکه مردم عادی و آموزشندیده صاحب قدرتمندترین سلاحهای جهان یعنی اژدها شوند، کاملا منطقی جلوه میکند و حالا اقدامات ویرانگر اولف در قسمت پایانی فصل سوم، درستی تمام حرفهای او را اثبات میکند. جیس با هوشمندی میدید که این اژدهاسواران جدید هیچگونه وفاداری خاصی به خانوادهی او و آرمانهایشان ندارند، و اگر تیم سیاه همصدا با او این واقعیت تلخ را میپذیرفت، بدون شک وضعیت امروزشان بسیار بهتر از این بود.

اما حالا رینیرا باید تاوان سنگین گوش ندادن به هشدارهای جیس را بپردازد و با عواقب این تصمیم اشتباه دستوپنجه نرم کند. با آغاز فصل چهارم، او در قدم اول باید پاسخگوی حملهی جنونآمیز اولف به نیروهای خودش و نابودی شهر تامبلتون باشد. او همچنین با یک چالش عظیم روبهرو است و باید این خائن فراری را ردیابی و دستگیر کند؛ ماموریتی که با توجه به پیوند قدرتمند اولف با اژدهای بزرگش، سیلوروینگ، احتمالا یکی از سختترین چالشهای رینیرا خواهد بود. اگر هیو نیز به اولف بپیوندد – که پس از مرگ غمانگیز همسرش کت، بسیار محتمل به نظر میرسد – شرایط برای ملکه سیاه از این هم وحشتناکتر خواهد شد.
هشدار جیس در فصل دوم، یک تغییر بزرگ نسبت به داستان کتاب آتش و خون بود
اگرچه فصل سوم خاندان اژدها پس از مرگ تلخ جیس در نبرد گولت، بالاخره درستی حرفها و نگرانیهایش را ثابت میکند، اما باید به این نکته جالب اشاره کرد که نسخه کتابی این شخصیت، اصلا چنین شک و تردیدی نسبت به بذر اژدها نداشت. در واقع، جرج آر.آر. مارتین در کتاب آتش و خون صراحتا اشاره میکند که ایده اصلی برای به کار گرفتن حرامزادگان تارگرین، از سوی خود جیس مطرح شد، نه مادرش. این مسئله یکی از تغییرات بزرگ و متعددی است که نویسندگان سریال خاندان اژدها نسبت به متن اصلی داستان اعمال کردهاند.
در منبع اصلی، به نظر میرسد جیس به جای احساس خطر و ناامنی، تارگرینهای نامشروع را به خاطر شرایط مشابه تولد خودش درک میکند و با آغوش باز میپذیرد. البته، همین موضوع در کتاب باعث میشود که بعدها بخشی از تقصیر خیانت اولف مستقیما به گردن خود جیس بیفتد و او را مقصر این فاجعه بدانند. اما در دنیای سریال، حداقل شهود و حس درونی جیس درباره این افراد کاملا درست از آب درمیآید؛ هرچند که در نهایت، برای جلوگیری از این فاجعه یا انجام هر کاری در مورد آن، دیگر خیلی دیر شده است.
منبع: Comicbook
بازیهای خفنی که یادتون رفته؛ میزگیم با امید لنون















نظرات