سریال کلاغ، جدیدترین اثر محمدحسین مهدویان، نماد بارزی از گمشدن یک فیلمساز مستعد در تاروپود ادعاهای ساختارشناسانه و ژستهای فرمی بیمحتوا به شمار میرود. در ادامه همراه مجله بازار باشید تا به نقد و بررسی سریال کلاغ بپردازیم و ببینیم کارگردانی که هربار کمی سبک خود را تغییر میدهد، چطور خود را در چنین سریالی حیف میکند.
سریال کلاغ که در سال 1404 وارد شبکهی نمایش خانگی شد، محصول تجاری و تازهی کارگردانی است که روزگاری با روایتهای نیمهمستند و ریتم کوبنده در سینما شناخته میشد اما اکنون با کارنامهای پر نوسان به میدان آمده است. پروژهای پرهزینه که نتوانست انتظارات مخاطبان مشتاق را برآورده سازد و شکست تلخی را تجربه کرد. مهدویان ظاهراً فراموش کرده که چطور باید سریال بسازد چرا که در برترین سریالش یعنی زخم کاری، نهایتاً افول را مشاهده کردیم اما کلاغ، آن هم در یازده قمست؟ بگذارید کمی عمیقتر شویم.

داستان سریال کلاغ | پایان قابل حدس بود و سریال در حد یک فیلم سینمایی

روایت داستان سریال کلاغ حول محور انتقام، پنهانکاری و فروپاشی روابط چند شخصیت مرکزی میچرخد که در بستری جنایی و معماگونه پیش میروند. شما حساب کنید که سریالی 11 قسمتی دارید (که بماند چرا هر سریال ایرانی تعداد قسمتهای متفاوتی دارد) و میخواهید روایتی را تا انتهای اثر ادامه دهید اما محمدحسین مهدویان همانطور که در زخمکاری نشان داد، اینجا هم رنگ اصلی روایتش در همان قسمتهای نخستین تمام سوخت خود را برای ایجاد تعلیق واقعی میسوزاند و در ادامه، شما را با حجم عظیمی از گرههای تصنعی و دیالوگهای شعاری تنها میگذارد.
ببینید مطلقاً در شروع، سریال بد نیست، اتفاقاً در بخشهایی آنقدر خوشساخت است که لذت تماشای آن مثل طراحی تهران دههی 50، کافی بنظر میرسد اما افت شدید ریتم در پرده دوم اثر، حفرههای عمیق داستانی را بیش از پیش نمایان میسازد. منطق اتفاقات، قربانی تصمیمات ناگهانی و کاراکترهای بلاتکلیف میشود، بهطوری که جذابیت اولیهی جای خود را به خستگی و دلسردی میدهد و کشمکشهای درونی هیچگاه به بلوغ روایی نمیرسند تا در نهایت شما را به بیمیلی رسانده و شروع میکنید به حدس زدن اینکه پایان سریال چگونه خواهد بود و احتمالاً هم موفق شوید زیرا چندان سخت نیست.
کارگردانی و ابعاد فنی سریال کلاغ | با هر تغییر سبک، آقای مهدویان یک پله درجا میزند

مهدویان در هدایت دوربین، همچنان قاببندیهای چشمنوازی خلق میکند و با استفاده از نورپردازی کمرمق، اتمسفری سنگین و تیره میسازد. در رابطه با فضاسازی سریال همین جا باید بگویم که واقعاً موفق عمل شده زیرا آن حس تاریک و دارکی که باید منتقل شود، اتفاق میافتد اما میدانید که روایت باید سوار بر فضا شود، در غیر این صورت فضاسازی زحمت اضافه محسوب میگردد. کیفیت طراحی صحنه و بهکارگیری هوشمندانهی موسیقی متن در برخی لحظات بحرانی، من را به یاد روزهای اوج این فیلمساز میاندازد و تواناییهای استایلیستیک (stylistic-به معنای سبک هنری مخصوص به شخص) او را به رخ میکشد.
اما فریب نباید خورد چرا که نگاه کارگردان بیش از حد مجذوب پوستهی ظاهری سریال کلاغ شده و از خلق میزانسنهای پویا بازمیماند. همانطور که گفتم، در این اثر بیشتر بنظر میرسد مهدویان هر چه بیشتر پیش میرود بیشتر از آنچه که باید، فاصله میگیرد و کاری را که قبلاً به راحتی انجام میداد، همان را در آخرین ساختههایش نمیتواند پیاده کند. تدوین نامنسجم و کاتهای بیدلیل به ریتم کلی ضربه مهلکی زده و سبب شده که توان فنی قابها در خدمت ارتقای کیفیت دراماتیک اثر قرار نگیرد.
بازیگران و شخصیتپردازی سریال کلاغ | وقت همه گرفته شد

بازیگران چهره و باسابقه سریال در خط مقدم این شکست روایی قرار دارند و تلاشهایشان به دلیل نبود هدایت درست هدر میرود. تیپهای تکراری، راکت ماندن حسها و ابراز احساسات به شکلی که مبالغهآمیز بوده و کاملاً بزرگنمایی کردن در آنها مشهود است، باعث میشود شما نتوانید هیچگونه همذاتپنداری عمیقی با شخصیتهای خوب، بد یا حتی خاکستری داستان برقرار کنید که دیگر فکر نکنم ضربهای بزرگترین از این به سریال کلاغ خورده باشد.
شاید بتوان برای بازی محسن قصابیان کمی استثنا قائل شد چرا که خوب نقش پردازی میکند اما شیمی میان بازیگران نقشهای اصلی کاملاً سرد و تصنعی به نظر میرسد و ارتباط عاطفی میان آنها شکل نمیگیرد. نبود شخصیتپردازی لایهدار، تواناییهای تیم بازیگری را زیر سایهی خطوط داستانی تخت و بیروح پنهان ساخته است، آن هم تیمی که مهران غفوریان، هادی حجازیفر و حبیب دهقان نسب را دارد ام تلهای که بازیگران ایرانی در آن گرفتار هستند، اینجا هم تا حدی نمود دارد، تلهای که بازیگران در هر نقش و سریال، به جای ایفای نقش، فقط تکرار نقش میکنند.

پارتنر گیمر داشتن چطوریه؟ میزگیم با سایه و حمید









نظرات